پروازخیال
Open in Telegram
پرواز خیال؛ جایی برای درس خوندن، تلاش کردن و نزدیکتر شدن به رویاها ✨ هر روز یک قدم، هر صفحه یک قدم نزدیکتر به آیندهای که میخوای.
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
679
Subscribers
+4324 hours
+807 days
+16430 days
Posts Archive
675
Repost from •آبیِمسیر•
"دیدی تابستونم رفت،پاییزم میاد و میره،زمستونِ سرد از راه میرسه زمانِ"جمعبندی و آزمون و نهایی"، درس بخون که سرمایِ زمستون فقط بخاطرِ هوا باشه نه سرمای دلِ تو، با کوهی از پشیمونی و حسرت همراهش باشه.
(شیمی پارت nام*)
675
Repost from «هَـدفِ مَـن🩵»
این پیام رو فور کنین چنلتون خیلی رندوم یکی از پستای چنلتون بزارم همه ببینیم.💗
675
Repost from شین مثل شایار
آذر + م
پرانرژی، شوخ و اهل تجربههای جدیدی؛ از یکنواختی فراریای.
رک حرف میزنی، حتی وقتی حقیقت ممکنه خوشایند نباشه.
آزادی برات مهمه، ولی برای آدمای خاصت حسابی وقت میذاری.
https://t.me/parvazzze
675
Repost from girl in 'blue'
رویاها کمرنگ میشن،انگیزه تَه میکشه و هدفها گاهی دورِ دورِ دور میشن:).
نجاتدهنده نظمه،دیسیپلینه،استقامته!
نجاتدهنده اعتمادِ خودت به خودته.
اونجایی که اوضاع خوب نیست،ولی یه صدایی تَهِ ذهنت میگه"تو از پَسِ سختتَر از اینا براومدی حالا اینَم روش!"
675
Repost from شین مثل شایار
چالش شخصیتشناسی با شایار🤨
فور کن
ماه تولدت + اولین حرف اسمتو بفرست...
من بر اساس اینا حدس میزنم چه جور آدمی هستی!
مثلاً:
مهر + ش
فقط همینو بفرست؛
ببینیم چقدر درست حدس میزنم 😏
جوین نیستی فور نکن❌گروه حمایتی: @memberyaar
675
نیاز نیست ، با فکر اینکه میشه یا نمیشه ، تهش خوبه یا تهش بد خودتو آزار بدی!
نیاز نیست ، گذشته رو ورق بزنی و از تو دلش تمام اهمال کاریات رو بکنی سر لوحه و سند برای نشدن های آینده
نیاز نیست انقدر با خودت بد رفتار کنی و نا امیدی رو بغل بگیری
فقط نیازه که روز به روز بهتر بشی ، روز به روز قوی تر و پوست کلفت تر بشی ، روز به روز کافیه خودتو بیشتر باور کنی❤️
شبتون آروم
675
Repost from ڦاضے.
ࢠݛۆندهݷڻھم.
ساعت از دوازده گذشته بود؛دادگاه تعطیل شده بود،اما چراغ اتاق من هنوز روشن بود. پروندهها روی میز مانده بودند؛حکمهایی که باید امضا میکردم،آدمهایی که باید برایشان تصمیم میگرفتم،و من... برای اولینبار،هیچ حکمی برای خودم نداشتم. لیوانی گوشهی میز مانده بود و سرم سنگین بود؛نه آنقدر که دنیا را فراموش کنم،فقط آنقدر که دیوارهای این اتاق کمی کمتر شبیه زندان به نظر برسند. از بلندگوی کوچک اتاق،صدای محمدرضا میآمد،آری!محمد رضا شجریان. آرام..دور. انگار کسی از پشت سالها داشت برای آدمی میخواند که دیگر بلد نبود به فردا فکر کند. پروندهای را باز کردم. روی جلدش نوشتم؛«پرونده:بانوی آقای قاضی» چند ثانیه خیره ماندم،بعد خندیدم. گفتم؛«این یکی رو چرا آوردن پیش من؟» جوابی نبود،البته که نبود. من قاضی بودم؛قرار نبود کسی جوابم را بدهد. اما امشب،متهم خود من بودم. اتهام؟دلتنگی،وابستگی،و هزار بار برگشتن به خاطرهای که دادگاه سالها پیش برای تمام شدنش حکم داده بود. پرونده را بستم،سرم را روی صندلی تکیه دادم و به سقف نگاه کردم. چه مضحک... تمام روز برای آدمها حکم صادر میکنم،اما شب که میشود یک اسم کافیست تا تمام قوانینم به هم بریزد. بانو... اسم تو که میآید،حتی این اتاق هم ساکتتر میشود. نه قاضی میماند،نه دادگاه،نه پرونده،نه غروری که تمام روز با خودم حمل میکنم. فقط مردی میماندپشت یک میز چوبی،با کت خسته،چشمهای بیخواب،و دلی که هنوز برای بعضی نبودنها مدرک کافی برای فراموشی ندارد. ساعت یک شد..چراغ راهروها خاموش شدند. من ماندم و صدای ساعت دیواری. تیک..تاک... تیک..تاک... و زیر لب گفتم؛«جلسهی امروز تموم شد.» کمی مکث کردم،بعد آرامتر گفتم؛«اما پرونده هنوز مفتوح...»
675
ماهیتون بالاخره موفق شد برنامش رو اونجوری ک میخواد تا آخر مهر بنویسه:)
از فردا همچی همینجا ثبت میشه
675
Repost from N/a
روزهاییست که شب هایش را با سنگینی مضحکی میگذرانم، دریغ از اینکه دلیلش را بدانم. حال با خود فکر میکنم که دقیق برای چه کسی آنقدر عمیق سنگیندل شده ام و به یاد گذشتهاش سوگواری میکنم. حقیقتش، افراد زیادی نیستند که بخواهم برایشان چنین آزرده خاطر گردم و هرشب، برای کم کردن از سنگینیِ سینهام به مستی پناه ببرم؛ شاید کسی که در اینحد برایش دلتنگ شدهام فقط خودم هستم. جوانِ قبراقی که در گذشته بودم، بدون دلتنگی، پاکِ پاک. پسری بودم که حتی شیشه های مشروب هم از نزدیک ندیده بود، فقط و فقط در فیلم های فرنگی؛ حال، هرشبِ زندگیام را با یکی از این شیشه ها صبح میکنم، انگار نه انگار که آرزوهایی برای خود در سر داشتم و هیچوقت نمیخواستم چنین الکل بنوشم؛ حال تنها آرزویی که دارم این است که فرشته ی مرگ زودتر به سراغم آید. مگر میشود یک انسان این چنین دلتنگ خودش شود؟ چیست این انسان که برای خود گذشتهاش هم بارِ غم بر دوش میکشد. فردی که در اوج جوانی پیر شده، دیگر چه میتواند انجام دهد به جز مرور خاطراتِ گذشته؟ تلخ و شیریناش هم اهمیتی ندارد، فقط حسرت برای اینکه چرا بیشتر زندگی نکردهام؛ چرا نشد برای آخرین بار با خودِ گذشتهام خداحافظی کنم؟ گاهی همین خداحافظی نکردن، همین که نمیدانی آخرین روز زندگیات است یا خیر، بیشتر از هرچیزی در این دنیا عذابت میدهد؛ اینکه نمیدانی باید برای آخرین روز ات خوشحال باشی یا سوگواری کنی. به هرحال، زندگی از این انتظار لبالب پر شده است، دیگر نمیدانی آخرین قطره ی این انتظار در لیوانِ زندگی میافتد یا پُر میشود و زندگیات تمام. کاش چیزی بود که مارا از اواخر عمر شخصیت هایی که داریم با خبر میکرد، که در روز آخرش او را تا ابد به خاک بسپاریم و با خبر باشیم که دقیقاً چه بلایی بر سرِ خودِ قدیمیمان آمده است؛ کاش میشد با آن، آن ها یا همان خودمان دیدار میکردیم. اگر میشد با خودم یک بار دیگر دیدار کنم، حتماً به خود خبر میدادم که زندگی، آنقدر که فکر میکردم رنگین و شاد نیست؛ پستی بلندی هایی هم دارد که همین ها، جانِ آدم را از سینهاش بیرون میکشد. به خود میگفتم به این مقدار سیگار نکشم، با این چندمثقال آشغال و کاغذ چیزی درست نمیشود، الکل ننوشم چون مستی هم دردی دوا نمیکند؛ حتی فراموشی موقت هم نمیآورد. آه از اعتماد کردن، اعتماد بزرگ ترین ضربه را زد، دقیقاً حالِ خوبم را هدف گرفت. حرف ها داشتم با خودم، آنقدر که نمیدانستم از کجا بایست شروعش کنم. شاید فقط ساعت ها سکوت، ساعت ها خودمان را با افکارهایمان تنها بگذاریم و اجازه ی فکرکردن داشته باشیم؛ نه اینکه به هر در و دیواری بزنیم تا این مغز لعنتی را خاموش کنیم. هیچوقت نتوانستم با خداحافظی کنار بیایم، همیشه یک تنفر خاصی نسبت به این خداحافظی داشتم؛ شاید چون مهم ترین آدم های زندگیام با بدترین نحو ممکن با من خداحافظی کردهاند. دقیقاً همان هایی که فکر میکردم هیچوقت قرار نبود مرا تنها رها کنند. اولین و آخرین باری که رفتی، تنها یک انگشتر از تو برایم باقی ماند. پشت تلفن، میان فحشها و هزاران ناسزا با من خداحافظی کردی و من ماندم و انگشتری که هفتهها بعد، درست زمانی که کمکم داشتم با نبودنت کنار میآمدم، پیدایش کردم. از همان روز تا همین حالا، انگشتر در انگشتم مانده است؛ حتی اگر آسمان به زمین میرسید، باز هم از دستم بیرونش نمیآوردم. حالا این انگشتر، بیش از آنکه یادآور تو باشد، یادآور خودم است؛ یادآور آدمی که در کنارت بودم و احترامی که برایت قائل بودم، چیزی که هیچگاه از یاد نخواهم برد. احتمالاً وقتی رفتی، آنچه مرا شکست، رفتن تو نبود؛ خودِ من بودم که با رفتنت شکستم. شاید باید بالاخره با همهچیز خداحافظی کنم؛ با گذشتهام، با دلتنگیهایم، با تو و حتی با آن آدمی که روزی بودم. شاید تمام این مدت، دلم برای خودم تنگ شده بود و نمیدانستم. پس خداحافظ؛ با تو، با گذشتهام، با آن جوانِ قبراق و بیدغدغهای که روزی بودم، و با تمام چیزهایی که میان راه از دست دادم.
