en
Feedback
𝐄𝐃𝐅𝐀𝐑𝐃 𝐅𝐀𝐋 | ادوارد فال

𝐄𝐃𝐅𝐀𝐑𝐃 𝐅𝐀𝐋 | ادوارد فال

Open in Telegram

«اینجا ما دقیق ترین تاروتو برات میگیریم تا به راز هایی که نمیدونستی پی ببری » « برای تعرفه فال ها : https://t.me/Edward_fal/9 » « برای ثبت و خرید فال : @Clawsgod « برای انتقاد پیشنهادات : @EDWARD_Talkbot » چنل رضایت ها و محقق ها : https://t.me/rezayat_ed

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
2 911
Subscribers
+1824 hours
+2147 days
+85730 days
Posts Archive
اسکورپیو : منتظر بمون و صبور باش و نیمه پر لیوانو ببین

لیبرا : یه فرصت هایی برات پیش میاد که یعنی عسله لامصب همچنین از نظر جسمی سالم تر از همیشه خواهی بودو شاید یه شغل خوبم نصیبت شه

ویرگو : این وضعیت اشفته ای که الان داری ادامه دار نیست و خیلی زود تموم میشه نگران نباش

لئو : ارتباطتو با کسی که دوست داشتی از دست دادی یا خیلی ناراحتی و حس نا امنی داری کمی چاشنی حسودی ام هست

کنسر : داری از افسردگی و ناراحتی میای بیرون دیگه دوره تاریک تمومه

جمینای : تسلیم شدی دیگه ، به قول معروف دیگه نای ادامه دادن نداری 😂

تارس : یا خیلی تو رفاهی که نتیجه تلاش خودته و هنوزم داری زحمت میکشی یا ددی حسابی پول سرازیر کرده برات

اریس : زندگیت امروز از همیشه سالم تره قوی ،پر اراده ، و جذاب

بریم فال روزانه

برای یه عروسی آشنای دور دعوت شدیم رفته بودیم شهرستان بعد عروسی برای خواب جمع شده بودیم خونه ی خاله ی بابام تا بخوابیم(خونه ی حیاط دار بزرگی دارن که علاوه بر جایی که هستن سه تا اتاق بزرگ دیگه ساختن) ما خانوما رفتیم اتاقی که ته حیاط بود بخوابیم دیگه رخت خواب هارو پهن کردیم و گرفتیم خوابیدیم نصفه های شب بود که بخاطر دستشویی از خواب بلند شدم تاریک تاریک بود هیچی نمیدیدیم وایسادم تا دنبال کلید برق بگردم از پنجره دیدم که کنار طویله دو تا سایه قد بلند سفید رنگ روبرو هم وایسادن و مدام سرشونو تکون میدن بینشون یه سایه بلند قرمز رنگ وایساده بود و نگاهش روی من میخکوب شده بود از ترس یخ زدم و لرزیدم زبونم بند اومده بود نمیتونستم چشمامو از روش بردارم اون سایه هم نگاهشو لحظه ای از من دور نمیکرد تا اینکه یهویی یکی از زنای داخل اتاق که حامله بود با جیغ وحشتناکی از خواب پرید که باعث شد بقیه هم با ترس بیدار شن و ببینن چی شده بعد عمم که چراغو روشن کرد دیگه سایه ها نبودن زنه که حامله بود بعدها تعریف کرد که انگار یکی اومده بود بالا سرش و با چنگک هاش میخواست شکمشو فشار بده و سوراخ کنه

داستان های ترسناک شما قسمت ۲ Edward fal Story
داستان های ترسناک شما قسمت ۲ Edward fal Story

برای اینکه داستان های ترسناکی که تجربه کردین چه خواب چه واقعیت و بگین تا بزاریم چنل میتونید پیوی یا تو بات بیو بگید که هم حمایتی برای چنله هم داستان های دیگران و میشنویم و یه جمع قشنگ داریم

باشه اما ی اتفاق نبود ی خواب بود من وقتی 7 سالم بود ی خوابی دیدمم که هیچ وقت یادم نمیرهه خواب دیده بودم صبح بود و من تو ی باغی بودم هزاران درخت میدیم که مشخص بود پاییز بود چون تمامی برگاشون ریخته بود وقتی داشتم راه میرفتم خون دیدم هرچی قدم هام بیشتر میشد خون هم زیادتر میشد وقتی روبرومو دیدم، دیدم چنتا بچه به درخت اویزون شدن و مرده بودن و جالبیش اینجا بثد که اون بچه ها خیلی زیبا بودن خیلی زیاد و خونشون داشت میچکید و دور تادورمو درختا گرفته بودن همین که میخواستم فرار کنم دیدم ی دلقک با ی چاقو پشت سرمه و از خواب بیدار شدم شاید یکم مسخره بنظر بیاد اما چند وقت بعدش پدربزرگم که کشاورز بود ی باغ انگور اجاره کرد ووقتی رفتم تو اون باغ دقیقاا همونجایی بود که من تو خوابم دیدم و واقعاا همونجا ترسیدم اما داستان همینجا تموم نمیشه چندسال میگذره من 9 یا 10 سالم بود و دوباره ی خواب دیدم که امام زاده مون ی مدرسه شبانه روزی گذاشته که تو تابستونم بود بعد ممان و بابام منو اونجا ثبت نام کردن اما من اصلا حس خوبی نداشتم ازاونجا خلاصه که تمامی بچه های همسایه و دوستام اونجا بودن و اولش خیلی خوش میگذشت اما هی که به غروب نزدیک تر میشدیم تعداد بچه هاا کمتر میشد انگار غیب میشدن خلاصه که همون تور که داشتم بازی میکردم توی حیاط امام زاده (قبرستون) ی دفعه دیدم که اونا ی فرقه هستن که بچه هارو باچاقو گلو شونو میبرنن و اویزون میکنن به درخت وقتی نوبت به من رسیده بود من خودمو زدم به مردگی و خونی که اونجا ریخته بودو زدم به لباسای خودم که فکر کنن منم کشتن کنار درخت که تکیه داده بودم دوست هم کنارم بود و التماسم میکرد که به اونم کمک کنم همین که میخواستم دوستم رو بکشن من فرار کردم و ی تیر زدن به پشتم اما فرار کردمو رفتم وقتی درخت کنار امام زاده رو دیدم تمام می بچه هارو اویزون کرده بودن به درخت و انقدرر برام ترسناک بود که وقتی از خواب پریدم نمیدونستم نفس بکشمم و این که دو خواب مشابه دیدم که هرکدوم داشت به ی موضوع خاص اشاره میکرد زدم تو اینترنت اما چیزه خاصی دستگیرم نشد

«داستان های ترسناک شما قسمت 1» Edward fal Story
«داستان های ترسناک شما قسمت 1» Edward fal Story

وقتی با مشتری ها قاچاق بازی در میاری 😂✨
+1
وقتی با مشتری ها قاچاق بازی در میاری 😂✨

برنده قرعه کشی امروز نازنین نتیجه شمع تراپیشو همراه با برنده شمع تراپی قبلی میزارم @Clawsgod | Edward

بیاین پیویم برای اسم نویسی