en
Feedback
𝑾𝒉𝒐 𝒄𝒂𝒓𝒆𝒔

𝑾𝒉𝒐 𝒄𝒂𝒓𝒆𝒔

Open in Telegram

‌‌ ‌𝘢 𝘴𝘶𝘱𝘦𝘳𝘯𝘰𝘷𝘢 𝘩𝘪𝘥𝘪𝘯𝘨 𝘣𝘦𝘩𝘪𝘯𝘥 𝘢 𝘲𝘶𝘪𝘦𝘵 𝘴𝘬𝘺 ;🦇 ‌‌𝘚𝘶𝘯𝘨𝘩𝘰𝘰𝘯'𝘴 𝘸𝘪𝘧𝘦.. ‌‌٫٬★🩸 @Asteraxon_bot

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
629
Subscribers
-724 hours
-407 days
-930 days
Posts Archive
Repost from N/a

Repost from N/a
🕸a little archive of pretty chaos ◝ 🕷start in:𝑹𝒆𝒅 𝒇𝒍𝒂𝒈 𓂃݊  Niki:3★‌

آخـرین نـت شـیفتگےام را نواخـتم اما حتی آن هم نتوانست تن تو را از هم آغوشے با "موجِ رفتن" نجات دهد.

نت هاے تاریکت را برایم بنواز، تمام وجودم را گوش شنواے تاریکے هایت میکنم.
+4
نت هاے تاریکت را برایم بنواز، تمام وجودم را گوش شنواے تاریکے هایت میکنم.

sticker.webp0.00 KB

🤦  🥹✉️𝗇𝗀𝖾𝗅 🤩 𝗂𝗇𝗌𝗂𝖽𝖾 𝗆𝗒 𝖺𝗂𝗅𝗂𝗇𝗀 𝗆𝗂𝗇ֹꛆ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌✉️𝖾𝗇 ⏝ֽ۠۠֯  𝖿𝗈𝗋 𝗎𝗌 𝖻𝗋𝗈𝗄𝖾 𝗌𝗍𝗂𝖼𝗄𝗒

🥣  🥹✉️𝗇𝗀𝖾𝗅 🤩 𝗂𝗇𝗌𝗂𝖽𝖾 𝗆𝗒 𝖺𝗂𝗅𝗂𝗇𝗀 𝗆𝗂𝗇ֹꛆ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌✉️𝗁𝗂𝗇 ⏝ֽ۠۠֯  𝖿𝗈𝗋 𝗎𝗌 𝖻𝗋𝗈𝗄𝖾 𝗌𝗍𝗂𝖼𝗄𝗒

‌ ‌ ‌‌ ‌ ◜‌crybaby garden 💲’s quiet pieces ‌ ‌ ‌ melanie mn’s title page◝

sticker.webp0.00 KB

𝐶𝗅𝗂𝖼𝗄 𝗡𝗲𝘄𝗣𝗼𝘀𝘁 𓏼 ᴘʀᴇᴍɪᴜᴍ ⇢ ʜᴡᴀɴɢ ʜʏᴜɴᴊɪɴ ᴇᴍᴏᴊɪ ᴘᴀᴄᴋ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ᴊᴏɪɴ ᴄʜᴀɴɴᴇʟ ⇢ https://t.me/Bambi_eri
                          𝐶𝗅𝗂𝖼𝗄  𝗡𝗲𝘄𝗣𝗼𝘀𝘁 𓏼
          ᴘʀᴇᴍɪᴜᴍ ⇢ ʜᴡᴀɴɢ ʜʏᴜɴᴊɪɴ  ᴇᴍᴏᴊɪ ᴘᴀᴄᴋ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌
        ᴊᴏɪɴ ᴄʜᴀɴɴᴇʟ  ⇢  https://t.me/Bambi_eri

sticker.webp0.00 KB

Repost from N/a
و در آخر، او در مقابل خدایی که تمام عمرش به وجودش خندیده بود، زانو زد؛ از ترس نه، از ایمان نه، نه حتی برای رستگاری؛ فقط برای طلب بخشش. زانو زد چون دیگر چیزی از آن غرور لعنتی برایش باقی نمانده بود که به آن چنگ بزند. چون فرشته‌اش را از او گرفته بودند و تازه، درست در همان لحظه‌ای که دیگر هیچ امیدی برایش نمانده بود، فهمید آدمی که تمام عمر خدا را انکار کرده، می‌تواند یک روز برای نجات تنها چیزی که دوست دارد، پیش پای همان خدایی بیفتد که وجودش را مسخره می‌کرد. دست‌هایش می‌لرزید و پیشانی‌اش روی سنگ سرد محراب بود، اما لب‌هایش حتی یک کلمه‌ی مقدس هم نمی‌گفتند. هیچ دعایی بلد نبود؛ هیچ ایمانی نداشت که به آن پناه ببرد. فقط با صدایی گرفته و شکسته، میان هق‌هق‌های خفه‌اش، زیر لب تکرار می‌کرد: «پسش بده وگرنه جهنم رو برای تمام موجوداتت می‌سازم.» انگار داشت با خدا معامله می‌کرد؛ با خدایی که هیچ‌وقت قبولش نداشت و حالا برای اولین بار، به درگاهش التماس می‌کرد. تمام کفر سال‌های عمرش را یک‌جا جلوی محراب ریخته بود و در ازایش فقط یک چیز می‌خواست؛ فرشته‌ای که دیگر در آغوشش نبود، دستی که دیگر گرمایش را حس نمی‌کرد و صدایی که حالا سکوتش داشت او را از درون می‌کشت. خون روی انگشت‌هایش خشک شده بود، اشک روی گونه‌هایش سرد شده بود و قلبش چنان وحشیانه به قفسه‌ی سینه‌اش می‌کوبید که انگار می‌خواست استخوان‌هایش را بشکند و از این بدن درمانده فرار کند. او برای اولین بار زانو زده بود، اما نه در برابر خدا؛ در برابر عشقی که برایش از خدا هم مقدس‌تر شده بود. عشقی که تمام مرزهای میان ایمان و کفر را در ذهنش سوزانده بود. و شاید این، بی‌رحمانه‌ترین شکل ایمان بود؛ اینکه شیطانی که هیچ‌وقت به بهشت باور نداشت، برای پس گرفتن فرشته‌ی خودش حاضر شود تا تمام جهنم را به آتش بکشد، حتی اگر خودش اولین کسی باشد که در آن بسوزد.

Repost from N/a
و در پایان او در مقابل خدایی که بهش اعتقاد نداشت زانو زد چون عاشق فرشته اش شده بود.
و در پایان او در مقابل خدایی که بهش اعتقاد نداشت زانو زد چون عاشق فرشته اش شده بود.

Repost from N/a
‌ ‌𝗌𝗎𝗇 𝗌𝖾𝗇𝗍 𝗒𝗈𝗎 𝖺 𝗆𝖾𝗌𝗌𝖺𝗀𝖾!! 💌 ‌ ‌𝗄𝖾𝖾𝗉 𝗍𝗁𝖾 𝗌𝗎𝗇 𝖼𝗅𝗈𝗌𝖾 ☀️♡ ‌ ‌
‌ ‌𝗌𝗎𝗇 𝗌𝖾𝗇𝗍 𝗒𝗈𝗎 𝖺 𝗆𝖾𝗌𝗌𝖺𝗀𝖾!! 💌 ‌ ‌𝗄𝖾𝖾𝗉 𝗍𝗁𝖾 𝗌𝗎𝗇 𝖼𝗅𝗈𝗌𝖾 ☀️♡ ‌ ‌

Repost from N/a
‍𐙚  ꫂ❁ 𝒕𝒉𝒆 𝑳𝒆𝒈𝒆𝒏𝒅 𝒏𝒆𝒙𝒕 𝒅𝒐𝒐𝒓 ꫂ❁  𝐶𝑜𝑢𝑝𝑙𝑒: Hoonjay
پارک سونگهون، کاپیتان تیم هاکی، یک دفعه‌ای از تیم میره. دست بچشو میگیره، شهر رو ترک میکنه و تو جایی ساکت و آروم ساکن میشه که غمش رو فراموش کنه. اما چرا شبا وقتی از پنجرش به بیرون زل میزد، فقط اتاق خواب همسایه‌ی جذابش، جونگسونگ، به چشمش میومد؟
𝑁𝑜𝑤 𝑟𝑒𝑎𝑑→ Chapter ELEVEN¹¹ ‌⋆˚✿˖° 𝘢𝘯𝘰𝘯 #LND ───ʚ˚ɞ ─── @auhypen 𓂃 ٠࣪ ִֶָ☾.

# where are 𝓎ou Im outside 𝒹on't run too fast!¡