𝑴𝒊𝒅𝒏𝒊𝒈𝒉𝒕 𝑻𝒆𝒂𝒓𝒔
Open in Telegram
من از نهایتِ شب حرف میزنم، من از نهایتِ تاریکی... لینک ناشناسم،برای وقتایی که نیاز دارید به حرف زدن: @Midnight_Tearsbot
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
259
Subscribers
+424 hours
+307 days
+3930 days
Posts Archive
یک عمر دویدیم و به مقصد نرسیدیم
جایی که خدا خواست و باید نرسیدیم
اطراف جهان پرسه زدیم از سر فطرت
اما به صفاخانه سرمد نرسیدیم
کالای دل خویش نشد تا بفروشیم
شهری که دل تنگ بخواهد ، نرسیدیم
هر کس به نیاز دل خود دلبر ما شد
بر آن که به ما یک دله باشد نرسیدیم
گفتیم به سوی سفر مرگ نرانیم
بر مخرج این جاده ممتد نرسیدیم
هر جا که زشادی طلبیدیم نشانی
جز بر غم وبر محنت بی حد نرسیدیم
دیدیم به هر شهر خدایان خیالی
بر طایفه ی پیرو ایزد نرسیدیم
هر کس به خیالات خودش پیرو حق بود
بر کافر مشکوک ومردد نرسیدیم
حق در همه جا بود ولی ما به حقیقت
از دیدن هر مسجد ومعبد نرسیدیم
دنبال دوا در پی رمال دویدیم
بر آن که تفال به خدا زد نرسیدیم
اسرار ازل را به ریاضت نتوان یافت
با جوز شدن بر سر گنبد نرسیدیم
با وعده فردا ز عمل دست کشیدیم اندیشه نکردیم که شاید نرسیدیم
امروز غنیمت شمر و فکر خودت باش
شاید که به تکرار مجدد نرسیدیم.
Repost from N/a
تو مدام از کارهایی که در گذشته انجام ندادی
یا آنها را بد انجام دادهای گلایه میکنی.
طوری که انگار این کار فایدهای دارد.
چرا خودت را نمیبخشی و به خودت یادآوری نمیکنی که همیشه بیشترین تلاشات را کردهای؟
انسانها این حق را دارند که به تدریج کامل شوند.
لازم است گذر عمر، چیزی جز موی سفید برای ما به ارمغان بیاورد.
📚بهترين جاى جهان اينجاست
👤فرانسسک ميرالس
درد دل با کَس نگفتم، دردِ من گفتن نداشت خنده بر لب میزدم
هرچند خندیدن نداشت...
-سهراب سپهری
از تیر کجتابی تو آخر کمان شد قامتم
کاخت نگون باد ای فلک با ما چه بد تا میکنی
ای شمع رقصان با نسیم آتش مزن پروانه را
با دوست هم رحمی چو با دشمن مدارا میکنی
آتش پرید از تیشهات امشب مگر ای کوهکن
از دست شیرین درددل با سنگ خارا میکنی
با چون منی نازکخیال ابرو کشیدن از ملال
زشت است ای وحشی غزال اما چه زیبا میکنی
امروز ما بیچارگان امید فرداییش نیست
این دانی و با ما هنوز امروز و فردا میکنی
دیدم به آتشبازیات شوق تماشایی به سر
آتش زدم در خود بیا گر خود تماشا میکنی
آه سحرگاه ترا ای شمع مشتاقم به جان
باری بیا گر آه خود با ناله سودا میکنی
ای غم بگو از دست تو آخر کجا باید شدن
در گوشه میخانه هم ما را تو پیدا میکنی.
-شهریار
آویختهی دردم، آمیختهی مردم
تا گم شوم از خود گم، در جمع پریشانها
در بستر مسدودم، با شعر غم آلودم
آشفتهترین رودم، در جاری انسانها.
-حسینمنزوی
دلم جز مهر مه رویان طریقی بر نمی گیرد
ز هر در میدهم پندش ولیکن در نمی گیرد
خدا را ای نصیحت گو حدیث ساغر و می گو
که نقشی از خیال ما از این خوشتر نمی گیرد
بیا ای ساقی گلرخ بیاور باده ی رنگین
که فکری در درون ما از این بهتر نمی گیرد
صراحی می کشم پنهان و مردم دفتر انگارند
عجب گر آتش این زرق در دفتر نمی گیرد
من این دلق مرقع رابخواهم سوختن روزی
که پیر می فروشانش به جامی بر نمی گیرد
از آن رو هست یا ران را صفاها با می لعلش
که غیر از راستی نقشی در آن جوهر نمی گیرد
سر و جشمی چنین دلکش تو گویی چشم از او بر دوز
برو کین وعظ بی معنی مرا در سر نمی گیرد
میان گریه می خندم که چون شمع اندر این مجلس
زبان آتشینم هست لیکن در نمی گیرد
چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را
که کس مرغان وحشی را از این خوشتر نمی گیرد
سخن در احتیاج ما و استغنای معشوق است
چه سود افسونگری ای دل که در دلبر نمی گیرد
من آن آیینه را روزی به دست آرم سکندر وار
اگر می گیرد این آتش زمانی ور نمی گیرد
خدا را رحم ای منعم که درویش سر کویت
دری دیگر نمی داند رهی دیگر نمی گیرد
بدین شعر تر شیرین ز شاهنشه عجب دارم
که سر تا پای حافظ را چرا در زر نمی گیرد.
-حضرت حافظ
شب را نوشیدهام
و بر این شاخههای شکسته میگریم.
مرا تنها گذار
ای چشم تبدار سرگردان!
مرا با رنج بودن تنها گذار.
مگذار خواب وجودم را پرپر کنم.
مگذار از بالش تاریک تنهایی سر بردارم.
و به دامن بی تار و پود رؤیاها بیاویزم...
جهنم سرگردان
مرا تنها گذار.
سهرابسپهری
اﻣﻴﺪ دﻟﻢ در ﺑﺮم ﺑﻨﺸﻴﻦ ﺗﺎ ﻣﮕﺮ زدﻟﻢ ﻏﻢ ﺑﺮون ﺑﺮود وﮔﺮ ﻧﻪ زﭼﺸﻢ ﻧﺨﻔﺘﻪ ﻣﻦ ﺗﺎ ﺳﭙﻴﺪه دﻣﺎن ﺟﻮی ﺧﻮن ﺑﺮود زﺟﻮر ﻓﻠﮏ ﻣﺎﻧﺪه در ﻗﻔﺴﻢ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺳﻨﮓ ﺳﺘﻢ ﭘﺮ ﺷﻜﺴﺘﻪ ﻣﺮا وﮔﺮ اﻳﻦ ﻗﻔﺲ را ﺑﻪ ﻫﻢ ﺷﻜﻨﻢ ﺗﺎ ﻛﺠﺎ ﺑﺒﺮد ﺑﺎل ﺧﺴﺘﻪ ﻣﺮا
1:52
اینجا به جز درد و دروغ هم خانه ای با ما نبود در غربت من مثل من هرگز کسی تنها نبود عشق و شعو و اعتقاد کالای بازار کساد سوداگران در شکل دوست بر نارفیقان شرم باد هجرت سرابی بود و بس خوابی که تعبیری نداشت هرکس که روزی یار بود اینجا مرا تنها گذاشت.
هرکجا کردم محبت، غرقِ محنت شد دلم!
یا من این حکمت ندانم، یا محبت باب نیست.
