𝑴𝒊𝒅𝒏𝒊𝒈𝒉𝒕 𝑻𝒆𝒂𝒓𝒔
Open in Telegram
من از نهایتِ شب حرف میزنم، من از نهایتِ تاریکی... لینک ناشناسم،برای وقتایی که نیاز دارید به حرف زدن: @Midnight_Tearsbot
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
255
Subscribers
+424 hours
+307 days
+3930 days
Posts Archive
گفته بودم شادمانم؟ بشنو و باور مکن
گاه میلغزد زبانم، بشنو و باور مکن
گفتی آیا در توانت هست از من بگذری؟
گفتم آری میتوانم بشنو و باور مکن.
ما سرخوشان مست دل از دست داده ایم
همراز عشق و هم نفس جام باده ایم
بر ما بسی کمان ملامت کشیده اند
تا کار خود به ابروی جانان نهاده ایم
چون لاله می مبین و قدح در میان کار
این داغ بین که بر دل خونین نهاده ایم
کار از تو میرود مددی ای دلیل راه
که انصاف میدهیم و ز ره افتاده ایم
ای گل تو دوش داغ صبوحی کشـیده ای
ما آن شقایقیم که با داغ زاده ایم
گفتی که حافظ، این همه رنگ و خیال چیست
نقش غلط مبین که همان لوح ساده ایم.
-حافظ
نمی دانم پس ازمرگم چه خواهد شد
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم
چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم
که ازخاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد
به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریز پی در پی
دم گرم خودش را بر گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدین سان بشکند در من
سکوت مرگبارم را.
هر رهگذری محرم اسرار نگردد
صحرای نمکزار، چمنزار نگردد
هر جا که رسیدی رفاقت مکن ای دل
هر بی سر و پا، یار وفادار نگردد.
