Castielholic
Open in Telegram
287
Subscribers
-724 hours
+327 days
+3230 days
Posts Archive
287
بذارین بهتون بگم که برای یه نمایش اجرا کردن توی مدرسمون شیش بار متن نمایشناممو عوض کردم✌️
287
فصل گرمی بود. گلوله های آتش نامرئی خورشید روی زمین پرتاب میشدند، عرق از پیشانی اش به پایین لیز میخورد و بین ابروهایش گیر میکرد تا وارد چشمش نشود اما با این حال، این مرد همچنان پانچوی قدیمی و کهنه شدهٔ پدرش را به تن داشت.
سال 1903، وقتی که خورشید غرب وحشی درحال غروب بود و عصر مدرن کم کم طلوع میکرد، لئونارد همچنان به اصل خودش پایبند بود؛ یک یاغی تفنگدار.
چندین سال پیش، چگونه پدرش را به دار آویختند. کل این شهر، تک تک مردم این شهر وایساده بودند و تماشا میکردند که چگونه پدر بیگناهش به جرم قتل به پای دار میرفت. همه میدانستند او بیگناهست اما هیچکس جرعت کلام روی کلام کلانتر شهر گذاشتن را نداشت یا شاید هم نمیخواستند این را بکنند. هرچه باشد، لئونارد پدرش را در سن سیزده سالگی از دست داده بود. همینطور که مادرش را در سنین کمتر از دست داده بود. بعد از اون مجبور بود گرسنگی و تنهایی را تحمل کن، شب های سرد زمستانی یا گرمای جنونآمیز این فصل.
بعد از اون قسم خورده بود که یک روزی برمیگردد و انتقام پدرش را میگیرد؛ و همین کار را هم کرد.
صدای جیرینگ جیرینگ چرخ کفشش با هر قدمی که برمیداشت توی شهر طنین انداز میشد، زنی از لای پنجره نگاهی مینداخت و میدید که کی برگشته است، پیرمردی کشاورز که سرش توی کار خودش بود هم حتی صدای آن جیرینگ را میشناخت.
او برگشته بود، تازه و سرحال.
برای انتقام.
صدای آهنگ Sultans of swing توی بک گراند پخش میشد همینطور که لئونارد یکی از اسب های توی اصطبل را برمیداشت و سوارش میشد، گوشه کفشش را به پهلوی اسب زد و اسب شروع به تازیدن کرد
لوله های تفنگ هفت تیرش را در هردوتا دستش میچرخوند و به هر جای مناسبی که میدید شلیک میکرد، اول اون خانوم کنار پنجره، دوم پیرمرد کشاورز، سوم فروشنده اسلحه ای که تازه مغازهاش را تعطیل میکرد، و جنازه ها همینطور یکی پس از دیگری روی زمین میوفتادند.
لئونارد پس از سال ها خفت و طرد شدن با سری که روی تنش سنگینی میکرد و چشمانش که قرمز شده بودند برای انتقام برگشته بود و انتقامش را هم میگرفت.
جنون به اوج خودش میرسید همینطور که کل شهر را رنگ قرمز خون در بر میگرفت، ناگهان کلانتر (همان کلانتری که سالیان پیش پدرش را به دار آویخته بود و حالا پیرتر شده بود) جلویش ایستاد، متاسفانه این کلانتر تفنگدار بهتری از لئونارد بود و با یه گلوله مستقیم توی پیشانی لئونارد، اون رو کشت.
دقیقا همانطور که پدرش را کشت. پایان بد.
