en
Feedback
‌ ‌blue hour !!

‌ ‌blue hour !!

Open in Telegram

Just midnight thoughts turning into love stories Wanna talk ?? : @HelikaIsHerebot Archive : @bluehouranon

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
958
Subscribers
-124 hours
+167 days
+10830 days
Posts Archive
=))) are you ready for this?

دقیقا همین:))) دیشب هم گفتم که ویلیام از اون شخصیت‌های کاملا خاکستریه، اونقدری زندگی سختی داشته و بخشی از کودکیش سفیده که آدم دلش براش بسوزه اما اونقدری توی سیاهی غرق شده و تصمیمات زننده می‌گیره که گاهاً نمی‌تونی بهش حق بدی

=)))) متأسفانه روانی بودنش اجازه نمی‌ده برای کسی استثنا قائل بشه

به‌نظرتون پوند هم کمی تغییر نکرده؟ من حس می‌کنم اون حالت aggressive که چپترهای اول داشت رو دیگه نداره، آروم‌تر شده

=))) سینرز وقتی پوندپووین: 💕☀️🍓🌿⭐️

:))))))) این احتمالا quote برتر این چپتر بود، خودم هم فراموشش نمی‌کنم... احتمالا از اون‌ جملاتی باشه که یه چیزی باعث بشه یادش بیفتم و هی ریپست کنم و این رو بنویسم، مثل اون جمله جاکراپاتر، "اگه بین انسان بودن و زنده موندن قرار گرفتی، همیشه دومی رو انتخاب کن"

واقعا... چی شد که پسر نقاش داستان از آغوش مادرش و وسط بوم‌های نقاشی به اینجا رسید؟

:))))) خوشحال‌کننده‌ترین چیزی که می‌تونستم در تمام زندگیم بشنوم احتمالا این بود کوچیک شما هستم و تشکر بسیار

تفاوت را احساس کنید.

=))))

پرث چپتر هجدهم:
پرث چپتر هجدهم:

پرث چپتر اول:
پرث چپتر اول:

دلم می‌خواد یک چیزی نشونتون بدم. صبر کنید.

:)))))) ۱۸ فصل از دنیای سینرز گذشته و ببینید تا کجا پیش اومدیم واقعا.

:)))) به قول آئو، این‌ها حتی انتظار نداشتن که پرث باهاشون بجنگه، فکر می‌کردن خب این هم مثل بقیه محافظ‌هاست دیگه جون خودش در خطر باشه سریع تسلیم می‌شه و دقت کردید هردوشون همدیگه رو صدا زدن؟ پرث اون لحظه واقعا از سر نگرانی این کار رو کرد، نمی‌دونست الان چه بلایی سر سانتا میاد چون می‌دونست این چیزها زیر سر ویلیامه و ویلیام به خون سانتا تشنه‌ست... از اون سمت هم سانتا واقعا امیدوار بود پرث رو ببینه چون صدای شلیک نگرانش کرده بود:))) پرث می‌دونست افراد برادرش بلایی سرش نمیارن اما سانتا که نمی‌دونست این‌ها افراد برادرشن

وااااای دیدی =)))) من هم با اضطراب زیاد نوشتمش و البته این قسمت اکشن اول چپتر، همون بخشی بود که ۲۱ بار نوشتم تا بالاخره ازش راضی شدم😂😂 اما پرث واقعا... نمی‌دونم این پلات لجندری بود، اینکه برای نجات کسی، دست خالی روبه‌روی ۸ نفر قرار بگیری؟

به‌نظرتون تصمیم دیگه‌ای می‌تونست بگیره؟ من زیاد بهش فکر کردم... یعنی فکر کردم که در لحظه چندتا گزینه جلوش بود؟ می‌تونست مثلا سانتا رو توی ماشین نگه داره اما اون‌وقت احتمالا با اولین آسیبی که می‌دید پسره دیوانه می‌شد و سر جاش نمی‌موند:))) نمی‌دونم خیلی تصمیم سختی گرفت... اینکه در لحظه چنین تصمیمی بگیری واقعا سخت بود

درود بر شما🙂‍↕️

اوکی الان که نظرم رو هم فرستادم تصمیم گرفتم تا هفته بعد به سقف زل بزنم و به این چپتر فکر کنم ممنونم

ادامه👆🏻😭 آوردنش وای آوردنش چه نقشه ای تو سرته آئو؟😭😭😭😭 پرث چجوری خودشو از ماشین تا تخت سانتا رسوند😭😭😭😭 الان براشون میمیرم جدی از رو عطرش تشخیصش داد توی اون حالش و لبخند زد آخه بچه😭😭😭😭 این قسمت حال بد سانتا و پریشونی پرث و نمیتونم راجبش حرف بزنم واقعا قلبم رو مچاله کرد این ناتوانی و عشق و دردی که همزمان در جریان بود واقعا داغونم کرد نگار قلمت واقعا ویرانگره و من عاشق اینم که منو کامل توی خودش میکشه جوری گه حس میکنم جزئی ازشم بلاخره ضلع سوم مثلث عشقیمون نمایان شددددد؟ نانووووون خوش اومدی عزیزمممممم😭😭😭😭😭😭 وای کاش توی یه موقعیت شیرین میومدی که درست حسابی ذوق کنم برات😭 لطفا خیلی اذیتمون نکن🕯 پاوین؟ تو از کجا اومدی؟! اول فکر کردم ویلیام اومده ولی با ریکشن است فهمیدم نه نمیتونه انقدر خوددار باشه در مقابلش فقط پاوین رو کم داشت است زندگیش جشنواره بود آخه😭
من فقط نگرانتم. شنیدم که اتفاقی برات افتاده... منظورم به جز از دست دادن پدرته، اشتباه میکنم؟
ببخشید؟ حرومزاده ای چیزی هستی؟؟؟ از الان معلومه! خب عکس العمل دانک ثابت کرد حرومزادست ویلیام بیا اینو بکش یه کار خیر تو زندگیت بکن بدو پسر عه ویلیام همینجایی که بزن بکشش راحت بشیم نات عزیزم لطفا هر ثانیه به ویلیام یادآوری کن که حماقت نکنه آره موافقم که است توی این وضعیت بیشتر از هرکسی به تو نیاز داره ویلیام ولی نه این ویلیامی که روش اسلحه کشید و با دروغ وارد زندگیش شد! است واقعا تا اینجا سفید ترین کارکتر سینرزه برام:) من نمیدونم داستان ویلیام است قراره چجوری پیش بره ولی امیدوارم که است زمانی که نقطه پایان داستان بودیم از ته دلش احساس خوشبختی کنه و شاد باشه:) هونگ عزیززززم آخر چپتر اومدی اتک بزنی بهمون که دیوونه بشیم چرا مستی قربونت بشمممممم لطفا نات اینبار همچیز و ازش بپرس و نزار از گفتنش فرار کنه😭🙏🏻 عجب چپتری بود واقعا عجب چیزی بود بله ارزش انقدر صبر رو داشت و قطعا شاهکار بود و انقدر سنگین بود که سرم درد گرفت انقدر جزئیات داشت که توی این هفته مطمئنم ۳،۴ بار برمیگردم سراغش تا چیزی رو از قلم نندازم واقعا انقدر سنگین بود که تنها قسمت تنفسش همون پوندپووین تا قبل از تماسِ بیمارستان بود که اونم درحد یک دَم بود به بازدم نکشید نفسمون حبس شد الان منم و یک دنیا سوال و نگرانی جدید برای سینرز چه بلایی سر سانتا میاد؟ نانون نجاتش میده؟ قراره اثراتی داشته باشه؟ نانون چیکارا قراره بکنه؟ پرث وقتی متوجه بشه از یک طرف ویلیام به این ماجرا مربوط میشه قراره چیکار کنه؟ آئو میخواست فقط یه درس بهشون بده یا خودش میخواست وارث پونگ‌ساپاک رو کنار بزاره؟ بوم و هنرش دوباره کجا سراغمون میان؟ است قراره چطور همزمان با فقدان پدرش و از بین رفتن عشقش کنار بیاد؟ ویلیام چطور میخواد اوضاع رو درست کنه؟ پاوین قراره چیکار کنه؟! چرا پاوین میدونست چه بلایی سر است اومده؟! و بچم پوند چطور به خواستگاریش و تولد برسه با این اوضاع؟ پووین میدونه چه بلایی سر سانتا اومد؟ چرا تو بیمارستان یا خونه نبودش؟ چیشد هونگ تصمیم گرفت اینجوری مست کنه و زنگ بزنه به نات یعنی میخواد همچیز و بگه؟ نات میتونه بفهمه چه اتفاقی براش افتاده؟ این چپتر لحظه به لحظه و هر کلمه عالی بود من با پرث آدم کشتم و کتک خوردم با سانتا توی جنگل افتادم و ترسیدم و منتظر پرث بودم بعدش به طناب بسته شدم با پرث نگران سانتا شدم بعدش با سانتا درد کشیدم و هر ثانیه اونجا بودم همچیز خيلی درست و سرجای خودش بود نه از چیزی زیاد گفته شد نه کم همه‌ی حسا به خوبی منتقل شد خسته نباشی نگار من واقعا نمیدونم چطور میتونم بابت این حس فوق‌العاده ای که بعد از خوندن سینرز دارم مخصوصا این چپتر رو توصیف کنم مثل وقتی که یک کتاب خوب میخونی و توی اوج داستانی و فصل تموم شده دقیقا همون حس! بیصبرانه منتظر چپتر بعدیم و ممنونم بابت خلق دنیای سینرز کلی انرژی و حس خوب برات✨🤍