en
Feedback
‌ ‌blue hour !!

‌ ‌blue hour !!

Open in Telegram

Just midnight thoughts turning into love stories Wanna talk ?? : @HelikaIsHerebot Archive : @bluehouranon

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
969
Subscribers
No data24 hours
+17 days
+7030 days
Posts Archive
بچه‌ها این‌ها برای هرکسی متفاوته:(( نمی‌شه یه نسخه رو برای همه پیچید مثلا من خیلی حساس هستم توی بحث نوشتن و حتما باید کلی قبل از نوشتن تحقیق کنم، یه دفترچه کامل درباره نکات جراحی، هنری، کار با اسلحه، مسائل خیریه و فلان دارم مثلا که همه‌شون رو قبل از سینرز آماده کردم و خیلی‌هاشون حتی به درد داستان هم نخوردن اما مغزم باید باور می‌کرده که می‌تونه این داستان رو بنویسه پس کاری کردم باور کنه؟ باید دقیق و واو به واو پلات بنویسم با جزئیات کامل، چندین صفحه برای هر شخصیت اطلاعات بنویسم و شخصیت‌پردازی کنم و هزارتا چیز دیگه؟

چیزههه منم میخوام شروع کنم فیکشن بنویسم میشه کمکم کنی؟😭 یعنی مثلا بگی چطوری شروع کنم و ایناا

آخی انون:((( موفق باشیییی

https://t.me/sky4nani سلام نگار من بالاخره کمال‌گرایی کنار گذاشتم دوباره چنل زدم که چرت و پرت هام رو بذارم توش☝️ یک مقدار آمار بالاتر بره چپتر یک رو میذارم ممنون از پروموت کردنت💘

اونایی که شب اول فرستادن فقط رو نوشتم:( بقیه رو نگه دارید برای دفعه بعد اگه فرصت شد

بچه‌ها من همون شب گفتم دیگه جدید نفرستید😭

=)))

ای بابا.

پووین دستکش‌های مشکی پلاستیکی رو دستش کرد و برای آخرین‌بار نگاهی به طرح روی صفحه انداخت. «خب، آماده‌ای؟» پوند نگاهش رو از وسایل روی میز روبه‌روش گرفت و با کنجکاوی پرسید: «هیچ‌وقت نفهمیدم چطور یه تتو آرتیست خودش هیچ تتویی نداره. ممکنه اصلا؟» پسر کنارش ابرویی بالا انداخت و دستگاه تتو رو برای چند لحظه کنار گذاشت. «کی گفته ندارم؟» بی‌تردید تیشرتش رو بالا زد و گوشه‌ی شلوار جینش رو پایین کشید تا تتوی پایین پهلوش رو نشون بده. کلماتی که با طرح چشم‌نوازی روی پوستش نقش بسته بودن، بلافاصله توجه مشتری دائمیش رو جلب کردن. "hot, gay, and pretty" سکوت طولانیش باعث شد پووین خنده‌ای کنه و ادامه بده: «چیه؟ نکنه می‌خوای بگی این یکی حساب نیست چون در برابر طرح‌های خودت ریزه‌میزه‌ست؟» پوند سعی کرد نگاه از تتوش بگیره و دوباره به چشم‌های تتو آرتیستش خیره شد. با دستپاچگی جواب داد: «چرا...» سرفه‌ای کرد و بعد، ادامه داد: «قطعا حسابه.» پووین با لبخند رضایت‌مندی تیشرتش رو پایین کشید و گفت: «حالا حواست به کار خودت باشه. می‌دونی که تتو روی گردن بیشتر درد داره.» نیشخندی روی لب‌های پوند نقش بست و با شیطنت جواب داد: «پس قرار نیست با بوسیدنم حواسم رو از دردش پرت کنی؟»

اگه گذاشتن

دستم بند شد😂😂😂

photo content
+4

https://t.me/boylovetales/24511 =)))))))) ذوب شدم نگار. ذوب

بارون می‌خوام

باران دقیقا همون لحظه‌ای که از کافه خارج شدن شروع به باریدن کرد و زیاد طول نکشید تا شدت بگیره. پوند کیسه‌ی کوچکی که از کافه گرفته بودن رو بالای سرشون نگه داشت و هردو بی‌هدف به دنبال سرپناهی برای رهایی از باران توی پیاده‌رو شروع به دویدن کردن. کفش‌هاشون توی چاله‌های آب فرو می‌رفت و قطرات باران از لباس‌هاشون می‌چکید. وقتی نهایتا زیر سایبان یکی از مغازه‌ها پناه گرفتن، هردوشون نفس‌نفس می‌زدن و موهای خیسشون روی پیشونی‌شون ریخته بود. پووین دستش رو به صورت خودش کشید و موهاش رو از جلوی چشم‌هاش کنار زد. پوند که متوجه‌ش شده بود، گفت: «خیلی خیس شدی.» پووین با خنده جواب داد: «تصمیم کی بود که توی هوای ابری بیایم کافه، آقای ناراویت؟» دستش رو بالا آورد و بخشی از موهای خیس پوند رو هم از روی صورتش کنار زد. «خودت هم خیس شدی.» پوند بهش نزدیک‌تر شد و دست‌هاش رو دور کمر پسر مقابلش حلقه کرد. «اشکالی نداره؛ حتی اینجوری هم جذابم.» پووین چشم‌هاش رو چرخوند و جواب داد: «اعتماد به نفس کاذبت واقعا غیرقابل تحمله، نارا.» «برای همین دوستم داری.» «کی همچین چیزی گفته؟» قصد داشت جدی‌تر جواب بده اما لبخندی که روی لب‌هاش نشسته بود، اون رو به هدفش نرسوند‌. پوند کمی سرش رو کج کرد و با همون اطمینان همیشگی جواب داد: «چشم‌هات که اینطور می‌گن، پووین تانگ. اصلا نمی‌تونی عشقت نسبت بهم رو انکار کنی.»

داشتم دستی دستی سرم رو به باد می‌دادم😂😂😂

https://t.me/boylovetales/24508 نزدیک بود بری با فرشته ها نماز ظهر رو بجا بیاری

عه نه مال محدثه هم مونده