blue hour !!
Open in Telegram
Just midnight thoughts turning into love stories Wanna talk ?? : @HelikaIsHerebot Archive : @bluehouranon
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
1 019
Subscribers
+524 hours
+127 days
+5730 days
Posts Archive
1 017
https://t.me/sky4nani
سلام نگار من بالاخره کمالگرایی کنار گذاشتم دوباره چنل زدم که چرت و پرت هام رو بذارم توش☝️
یک مقدار آمار بالاتر بره چپتر یک رو میذارم ممنون از پروموت کردنت💘
1 017
اونایی که شب اول فرستادن فقط رو نوشتم:( بقیه رو نگه دارید برای دفعه بعد اگه فرصت شد
1 017
پووین دستکشهای مشکی پلاستیکی رو دستش کرد و برای آخرینبار نگاهی به طرح روی صفحه انداخت. «خب، آمادهای؟»
پوند نگاهش رو از وسایل روی میز روبهروش گرفت و با کنجکاوی پرسید: «هیچوقت نفهمیدم چطور یه تتو آرتیست خودش هیچ تتویی نداره. ممکنه اصلا؟»
پسر کنارش ابرویی بالا انداخت و دستگاه تتو رو برای چند لحظه کنار گذاشت. «کی گفته ندارم؟» بیتردید تیشرتش رو بالا زد و گوشهی شلوار جینش رو پایین کشید تا تتوی پایین پهلوش رو نشون بده. کلماتی که با طرح چشمنوازی روی پوستش نقش بسته بودن، بلافاصله توجه مشتری دائمیش رو جلب کردن.
"hot, gay, and pretty"
سکوت طولانیش باعث شد پووین خندهای کنه و ادامه بده: «چیه؟ نکنه میخوای بگی این یکی حساب نیست چون در برابر طرحهای خودت ریزهمیزهست؟»
پوند سعی کرد نگاه از تتوش بگیره و دوباره به چشمهای تتو آرتیستش خیره شد. با دستپاچگی جواب داد: «چرا...» سرفهای کرد و بعد، ادامه داد: «قطعا حسابه.»
پووین با لبخند رضایتمندی تیشرتش رو پایین کشید و گفت: «حالا حواست به کار خودت باشه. میدونی که تتو روی گردن بیشتر درد داره.»
نیشخندی روی لبهای پوند نقش بست و با شیطنت جواب داد: «پس قرار نیست با بوسیدنم حواسم رو از دردش پرت کنی؟»
1 017
باران دقیقا همون لحظهای که از کافه خارج شدن شروع به باریدن کرد و زیاد طول نکشید تا شدت بگیره. پوند کیسهی کوچکی که از کافه گرفته بودن رو بالای سرشون نگه داشت و هردو بیهدف به دنبال سرپناهی برای رهایی از باران توی پیادهرو شروع به دویدن کردن. کفشهاشون توی چالههای آب فرو میرفت و قطرات باران از لباسهاشون میچکید. وقتی نهایتا زیر سایبان یکی از مغازهها پناه گرفتن، هردوشون نفسنفس میزدن و موهای خیسشون روی پیشونیشون ریخته بود. پووین دستش رو به صورت خودش کشید و موهاش رو از جلوی چشمهاش کنار زد. پوند که متوجهش شده بود، گفت: «خیلی خیس شدی.»
پووین با خنده جواب داد: «تصمیم کی بود که توی هوای ابری بیایم کافه، آقای ناراویت؟» دستش رو بالا آورد و بخشی از موهای خیس پوند رو هم از روی صورتش کنار زد. «خودت هم خیس شدی.»
پوند بهش نزدیکتر شد و دستهاش رو دور کمر پسر مقابلش حلقه کرد. «اشکالی نداره؛ حتی اینجوری هم جذابم.»
پووین چشمهاش رو چرخوند و جواب داد: «اعتماد به نفس کاذبت واقعا غیرقابل تحمله، نارا.»
«برای همین دوستم داری.»
«کی همچین چیزی گفته؟» قصد داشت جدیتر جواب بده اما لبخندی که روی لبهاش نشسته بود، اون رو به هدفش نرسوند.
پوند کمی سرش رو کج کرد و با همون اطمینان همیشگی جواب داد: «چشمهات که اینطور میگن، پووین تانگ. اصلا نمیتونی عشقت نسبت بهم رو انکار کنی.»
