blue hour !!
Open in Telegram
Just midnight thoughts turning into love stories Wanna talk ?? : @HelikaIsHerebot Archive : @bluehouranon
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
968
Subscribers
+424 hours
+107 days
+7230 days
Posts Archive
یک ساعت فرصت داشت تا برای فوتوشوت کالکشن جدید برند آماده بشه و همین حالا هم بهخاطر دیر بیدار شدنش ممکن بود به موقع سر صحنه نرسه. حولهش رو از تنش درآورد و سمت کمد لباسش برگشت اما ردی روی بدنش از داخل آینه توجهش رو جلب کرد. جلوتر رفت و وقتی با دقت بیشتری نگاه کرد، متوجه رد دندونهای روی پوستش و کیسمارک واضحی شد. فحشی زیر لب داد و سریع تلفن همراهش رو برداشت. شمارهی کسی رو گرفت و منتظر موند. باور اول و دوم جوابی نگرفت و همین باعث شد اخمهاش توی هم بره. باز سوم بالاخره صدای خوابآلودی از پشت خط جوابش رو داد: «جانم؟»
«جانم و مرض!»
چند ثانیه سکوت برقرار شد و نات که انگار تازه به خودش اومده بود، با لحن بیخبری پرسید: «اتفاقی افتاده؟»
هونگ دوباره دستش رو روی بدنش کشید و لعنتی به پسر پشت خط فرستاد. «اگه دستم بهت برسه سرت رو میبرم، نات! رد کیسمارکهای مسخرهت روی بدنم مونده. خوبه هزار دفعه گفتم امروز باید کراپ بپوشم. لعنت بهت.» صدای آهستهی تک خندهای از پشت خط اومد و باعث شد بلندتر سرش فریاد بزنه: «نخند!»
«نمیخندم، عزیزم.»
«دارم صدای خندهت رو میشنوم، نات.»
نات نتونست بیشتر از این جلوی خندهش رو بگیره و با خونسردی جواب داد: «تنها راهحل اینه که بیخیال اون شغل پردردسرت بشی. من که گفتم به اندازه جفتمون پول درمیارم.»
هونگ با وجود اینکه میدونست داره شوخی میکنه، با عصبانیت تماس رو قطع کرد و زیر لب فحشی به خودش و حماقتش داد. حالا باید چیکار میکرد؟
وای این رو دیدم یه ایدهای به ذهنم رسید که میشد برای سینرز هم استفاده بشه اما خب مینویسمش الان دیگه😂😂😂
پرستار جوان، نوزاد تازه متولد شده رو با احتیاط از گهواره خارج کرد و با لبخند به دو مرد مقابلش خیره شد. پووین به دستهای کوچیک نوزاد نگاه میکرد و گوشه پیرهن پوند رو بین انگشتهای لرزونش میفشرد. دختر روبهروشون با نوزاد توی بغلش جلوتر اومد و وقتی مقابل پووین ایستاد، نفس توی سینهی پسر حبس شد. به محض اینکه پرستار جوان خواست نوزاد رو بهش بسپاره، پووین ترسیده قدمی به عقب برداشت و نگاهش رو به همسرش داد. پوند لبخندی بهش زد و آهسته بازوش رو نوازش کرد. پووین نفس عمیقی کشید و دوباره به نوزاد روبهروش خیره شد. مدتی میشد که برای نگهداری از بچهها تمرین میکرد اما الان که توی موقعیتش قرار گرفته بود، هنوز از در آغوش گرفتن نوزاد وحشت داشت. نمیدونست پرستار روبهروش بعد از دیدن واکنشش به چی فکر میکنه. با لبخند منتظر بود اما پووین احساس میکرد ممکنه فکر کنن برای نگهداری از یک نوزاد آماده نیست. وقتی حتی میترسید بغل بگیرتش، چطور میتونست کل زندگیش رو وقف بزرگ کردنش کنه؟
«نگران نباشید، آقای تانگ. فقط آروم بغلش کنید، آسیبی بهش نمیزنید.» با شکیبایی بسیار منتظر موند تا پووین برای در آغوش گرفتنش داوطلب بشه و بعد، نوزاد رو آهسته روی ساعد دستش گذاشت. بهقدری ظریف و سبک بود که حتی وزنش رو روی دستش احساس نمیکرد. «میتونید برای حضانتش اقدام کنید.»
پووین اما نگاهش روی نوزاد توی بغلش زوم شده بود و حتی صدای اطرافش رو نمیشنید. انگشت اشارهش رو با احتیاط روی بینی کوچیک نوزاد کشید و از درهم رفتن چهرهی شیرینش لبخند واضحی زد. حالا که برای اولینبار در آغوش گرفته بودش، دیگه نمیتونست چشم ازش برداره. پوند کنارش قرار گرفت و دستش رو روی شونهی همسرش گذاشت. نوزاد بینام حالا انگشت اشارهی پووین رو بین انگشتهای کوچیکش گرفته بود و با اینکه هردوشون میدونستن این فقط یه واکنش غیرارادیه، باز هم قلبشون از احساس خوشایندی سرشار شده بود.
«تو پدر خوبی میشی، پووین.» پوند آهسته گفت و پووین بلافاصله حرفش رو تصحیح کرد: «ما پدرهای خوبی میشیم.»
https://t.me/boylovetales/24453
احتمال اینکه بزنی دیلیت کنی و از اول بنویسی خیلی بیشتر از اینه که سینرز داشته باشیم🙂🙂🙂
