blue hour !!
Open in Telegram
Just midnight thoughts turning into love stories Wanna talk ?? : @HelikaIsHerebot Archive : @bluehouranon
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
808
Subscribers
+524 hours
+267 days
+2630 days
Posts Archive
ای وای خوش اومدید~
خوشحالم که از سینرز خوشت اومده😭
خیلی خیلی لطف داری:(((
واقعا بارها گفتم و باز هم میگم سینرز بهخاطر شماها وجود داره و تا وقتی که شما بهش عشق بدید قطعا به نوشتنش ادامه میدم
عاشقتون هستم☝️🏻
بوس و انرژی متقابل برای شما
مرسی که سینرز رو میخونی و امیدوارم از ادامهش هم لذت ببری🩶
واقعا خیلی خوشحالم پیداتون کردم با اینکه تازه دیشب پیداتون کردم انقدر داستانتون زیبا بود همون لحظه نشستم تا چپتر هفتم خوندم الان سرصبحیم نشستم دارم اسپویلاتونو میخونم.
فقط میخواستم بگم کارتون و قلمتون خیلی قشنگه واقعا خسته نباشید و نا امیدم نشین هرچی شد و تو هر موقعیتی ماها (حسی که از پیام بقیه بچه هاهم گرفتم ) هواتونو داریممم . کلی کلی بوس و بوجی موجیو و انرژی نمارلتمهبیاتجحجبی😭😭✨️
آخ بچهها. یادم افتاد به صحنهای که پرث برای اولینبار احساس میکنه دلش میخواد به سانتا بگه دوستش داره و لبخند زدم اول صبحی.
چون حتی نمیتونه بگه "خب اوکی ویلیام نقشهش چرت بود اما حداقل میتونم پونگساپاک رو بکشم و انتقام بگیرم" چون نمیتونه. =) میدونه که اگر پونگساپاک رو بکشه، سانتا اتوماتیک به عنوان وارث جانشینش میشه.
و این به معنای کمتر شدن یا از بین رفتن خشمش نسبت به پونگساپاک نیست، پرث از این یارو متنفره، اینکه نمیخواد انتقام بگیره نشوندهنده عشقش به سانتاست.
آره دقیقا
وقتی میگه احساسات جایی توی شغل ما نداره بهخاطر این نیست که واقعا احساس نداره، بهخاطر اینه که تکیه کردن به اون احساس باعث ضعف میشه
و جوری که پرث توی اون آکادمی زندگی کرده فقط با این تصور بوده که "میخوام انتقام بگیرم" حتی وقتی هم از کسی خوشش اومده یا هرچی، گوشه ذهنش این رو داشته که "من قراره از اینجا برم بیرون و انتقام بگیرم پس نمیتونم" و جلوی خودش رو گرفته... اما وقتی سانتا رو دید این ذهنیتش تبدیل شد به اینکه "دیگه نمیخوام انتقام بگیرم"
حالا یکم کم تر به لذت بردنم اشاره میکنم و به جاش باید بگم پرث برای من خیلی قابل درکه؟
یعنی خب تو نمیتونی تو همچین محیطی زندگی کنی و اجازه بدی احساساتی باقی بمونه، فکر میکنم لحظه ای که شروع به حس کردن کنه دیگه نمیتونه از پس کاری که میکنه بربیاد برای زنده موندن باید خفهش کنی یا حالا ناخوداگاه خفه میشه
و وقتی هم سال های زیادی به این طور زندگی کردن ادامه دادی طبیعتا احساسات خودتو نمیشناسی و شاید عمیق تر از کسی که به طور نرمالی بزرگ شده و با احساساتش کنار اومده شروع به حس کردن و عاشق شدن بکنی؟
چون نمیدونم وقتی سدی بشکنه حجم زیادی یکهو آزاد میشه
و اره طومار نوشتم که بگم من میتونم همه شخصیت های سینرز و درک کنم و این چیزیه که فکر میکنم نشون میده چقدر نویسنده خوبی هستی و چقدر خوب از پس شخصیت پردازیشون براومدی
من بهشون حق نمیدم
تو شرایط مشابه نبودم
ولی با این حال خیلی میفهممشون
عام... نمیدونم؟ مثلا دوست دارید بدونید پرث قراره با طرف چجوری رفتار کنه؟ یا دوست دارید بدونید حس طرف نسبت به پرث چیه؟ نمیدونم هرچی...
https://t.me/boylovetales/12888
چه قدر دردناکه که آموزش دیده اسامی اولیه از نیازای انسان رو ندونه.
و چه قدر قشنگ که سانتا به صورت عملی و تئوری این دروس رو براش ارائه میکنه:(
