en
Feedback
‌ ‌ ‌code lyoko

‌ ‌ ‌code lyoko

Open in Telegram

‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌🫖 # lucid dream @ev1ckbot

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
381
Subscribers
No data24 hours
-107 days
-3330 days
Posts Archive
Repost from N/a
ᅠᅠᅠᅠ𝖢𝗎𝗋𝗋𝖾𝗇𝗍 𝗆𝗈𝗈𝖽 𖧧 ᅠᅠᅠᅠ 03 🧁 #yiren

What Gunwook do is ICONIK   ⋆ ִֶָ icon 112  𓂃 𝅄 ݊ ֶָ֢ 🔘

ᓚ^᪲I'm fine and Ryu ? Expanded ver 038⭑‌📻

◟ヾ⋆ Salute guy Dokyeom 💙 𖥦 rockstar no. 012

با یه روتین پوستی ادایی چطورین؟🎀🩷
ʙᴇ ᴋɪɴᴅ ᴡɪᴛʜ ʏᴏᴜʀꜱᴇʟꜰ💋

Repost from N/a
sticker.webp0.90 KB

Repost from N/a
🧁‌ ‌ 𝗌𝗂𝗅𝗏𝖾𝗋 𝖿𝖺𝖽𝖾 𝒫𝖺𝗀𝖾 #wonyoung

Repost from N/a

Repost from N/a
nakedbibi ’ s 🦪 Kazino ㅤㅤthe city’s favourite anomaly

Repost from ‍ ‍ panic

Repost from ‍ ‍ panic
‍ panic studio #75 CBG ‍ oo/ 🖌 : pack

Repost from N/a

Repost from N/a
| 𝖠𝗋𝗍𝗂𝗌𝗍 : 𝖼𝗅𝗎𝖻𝖼𝗁𝗋𝗈𝗆𝖺 Johnluciejr

چشمانش را باز کرد. نه کابوسی دیده بود و نه صدایی شنیده می‌شد؛ فقط حس می‌کرد سقف اتاقش سنگین شده و بالاخره دارد روی سینه‌اش فرومی‌ریزد. تاریکی، سکوتی مسموم داشت؛ انبوهی از هیچ، که همه‌جا را لخته کرده بود جز سرش را. داخل جمجمه‌اش جهان دیگری در جریان بود؛ سیرکی از فریادهای بی‌صدا. ​دستش در تاریکی خزید و بدنهٔ فلزی و سردِ ساعت روی میز را لمس کرد. با چرخشِ عقربه‌ها و زنگِ بی‌رمقش، نور کم‌جانِ شبتاب روی صفحه درخشید: 𝟥:𝟢𝟢 صبح. یعنی کلاً 𝟣𝟢 دقیقه توانسته بود خودش را بیهوش کند. ​لب‌های خشکیده‌اش جنبیدند: ​ـ شب‌ها سکوت عجیبی داره... آن‌قدر ساکت که می‌تونی صدای خرد شدنِ استخون‌های منطقت رو زیر بار افکارت بشنوی. ​با چه کسی حرف می‌زد؟ مگر کسی در آن حفره‌ی تاریک باقی مانده بود؟ دوباره لغزیده بود به تکرارِ مضحکِ مکالمه با خودش؟ پوزخندی تلخ روی صورتش نشست. از جا بلند شد. دفترچه‌ی جلدچرمیِ مشکی‌اش را برداشت؛ تنهای دوستی که تمام عفونتِ افکارش را بی‌هیچ داوری بلعیده بود. زیر نور بی‌رمقِ چراغ‌خواب شروع به نوشتن کرد: ​جولای 𝟣𝟫𝟫𝟩 . ​ـ من برگشتم... امشب می‌نویسم، چون این تنها فرارگاهمه؛ تنها جایی که می‌تونم این سَم رو قطره‌قطره روی کاغذ بریزم، قبل از اینکه توی ذهن خودم خفه بشم و هیچی ازم باقی نمونه. ​خواست برود پاراگراف بعد، اما قلمش روی کاغذ خشک شد: ​ـ می‌خوام بگم گم شدم... اما گم نشدم. فقط یک فکرِ کوچک وسط راهم سبز شد و وقتی چشم باز کردم، دیدم ساعت‌ها گذشته و من هنوز همون‌جا، وسط انباشتِ تیره و متعفنِ ذهن خود ایستادم . ​جوهرِ قلم نشت کرد و لکه‌ی سیاهی روی برگه انداخت. ناگهان، درست زیر دو خطِ آخر، خطوطی تازه شروع به شکل‌گیری کردند؛ بی‌آنکه دست او تکان بخورد. با خطی کشیده و بیمارگونه: ​ـ درسته اکونیت... تو گم نشدی. تو فقط آن‌قدر توی دالان‌های تاریکِ ذهنت پیش رفتی که حالا وقتی می‌خوام دستت رو بگیرم، حس می‌کنی داری از قعرِ یک چاهِ عمیق و بی‌ته به من نگاه می‌کنی. ​خون در رگ‌هایش منجمد شد. کاغذ جلوی چشمانش تار شد. کلمات متوقف نمی‌شدند؛ کلماتی که انگار از خودِ کاغذ می‌جوشیدند. چشم از دیوارِ روبرو گرفت و دوباره به دفتر نگاه کرد: ​ـ نگرد دنبالم اکونیت... نترس. من سال‌هاست همین‌جام؛ درست پشتِ مردمک‌های چشمت. شاهدِ تمام زخم‌هایی که خودت به خودت زدی. ​لرزشِ دستش قلم را بی‌رمق روی کاغذ فشار داد: ​ـ حرفات برام وحشت داره... ​خطوطِ روی کاغذ تندتر و عمیق‌تر حک شدند، انگار کاغذ را می‌شکافتند: ​ـ می‌دونی وحشتِ واقعی چیه‌؟ اینه که تو درست کنار من نشستی، نفس می‌کشی و دیوار رو نگاه می‌کنی... اما روحت کیلومترها آن‌طرف‌تر، زیر آوارِ ذهنِ متعفنت داره لخته‌لخته خفه می‌شه و من فقط می‌تونم تماشات کنم، اکونیت . ​عضلاتِ گلویش مچاله شدند. هوا به ریه‌هایش نرسید. سرفه‌ای خشک و سنگین سقفِ سینه‌اش را شکافت و قطراتِ سرخ و گرمی روی سپیدیِ برگه پاشید. ​سکوت. یک ثانیه... یک دقیقه... ده دقیقه. تمام صداهای جهان و ذهن یک‌باره قطع شدند. دنیایش متوقف شد. ​دفترچه نوشتن گرفت: ​ـ چه زیباییِ کثیفی داره این سرخیِ جاری از وجودت، اکونیت... ​قهقه‌ای بی‌اختیار و خفه از دهانش بیرون جهید؛ صدایی فرسوده که شبیه شکستنِ شیشه در اتاقی خالی بود. قطره‌ای اشکِ آغشته به سرخ از گوشه‌ی چشمش سر خورد و درست روی کلمه‌ی " زیبایی " چکید. قلم را برداشت و با تمام توانی که در بقیه‌ی جانش مانده بود، روی کاغذ کوبید: ​ـ تو هیچی راجع به من نمی‌دونی، پس به خودت جسارتِ به بازی گرفتنِ من رو نده. من می‌دونم این سکوتی که الان دورم رو گرفته، فقط یک آتش‌بسِ دروغینه... داخل سرم آن‌قدر شلوغه و همه دارند سر هم فریاد می‌زنند که من حتی صدای تپشِ قلبِ خودم رو هم نمی‌شنوم. ​و نقطه‌ای درشت و خونی، پایانِ آن صفحه گذاشت و رفت، حال فقط یک دفتر خونی و یک متن تاریک دیگه از او روی دفتر نقش بسته بود .

ㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤмечтатьㅤ𔓨 ﹙𝗁ı𝗀𝗁 𝗊𝗎𝖺𝗅ı𝗍𝗒﹚‌  ? ? ㅤㅤㅤ𝖽𝖾𝗏 ' ı𝗅 ı𝗇 𝗍𝗁𝖾 𝗋𝖾𝗌𝗍 ﹫ 𝗋ı𝖽𝖾 𝗈𝗋 𝖿*𝖼𝗄  ‌ ¡ ¡

کمی برای خودش از آن نوشیدنیِ خوشمزه ریخت و خورد. بعد از عوض کردن لباس‌هایش به بیرون از کلبه قدم برداشت. برایش عجیب بود که آن مَردِ مرموز با بالهایی به رنگِ آبیِ شب در کلبه‌ای تنها و در کنارِ ساحل زندگی میکرد. چه چیزی باعث شده بود او به دور از مردم زندگی کند و قصد دوری را در وجودش روشن کند؟! دخترک کنجکاو بود و سوال‌هایش بسیار. اما استلا متوجه شده بود حتی اگر بپرسد پاسخی دریافت نخواهد کرد. نه تا وقتی که مَرد نخواهد به سوال‌هایش پاسخی شفاف دهد. راه رفتن برای او سخت بود ، عادت نکرده بود ، کفش‌هایش را در آورد ، در کنارِ چوبی گذاشت تا خیس نشوند. شروع کرد به موازاتِ ساحل قدم زدم. موج‌های ریزی که به ساحل می‌رسیدند پاهایش را قلقلک می‌دادند. حسِ تازه‌ای را تجربه می‌کرد ، دلش میخواست لوسیفر نیز کنارش بود و آن حس را با او شریک میشد. حال که فکر میکرد ؛ او همانند خانه‌اش بود ، تکیه‌گاه ، سرپناه و امن. حال اون نه تنها خانواده‌اش شده بود ، بلکه تنها دوست ، همدم و همرازِ او بود. حال دیگر احساسِ تنهایی آزارش نمیداد زیرا در تنهایی‌هایش کسی بود که احساسِ امنیت میداد. انگار از وقتی او در آن شبِ تیره نجاتش داد دیگر نه از تاریکی می‌ترسید و نه از شب. انگار او شب‌های تیره‌ء دخترک را با وجودش نورانی کرده بود. آروم آروم به داخل دریا قدم برداشت ، احساس زندگی برایش تازه شده بود. دلتنگِ خانه‌اش بود ، حال به جایی که تعلق داشت برگشته بود. برروی آب دراز کشید و به یادِ حرفِ پدرش افتاد. وِرد را زیر لب زمزمه کرد: آنا مورا دِسو میو. پاهایش شروع به درخشیدن کردند. در عرض چند ثانیه پاهایش جای‌شان را به دُم درخشانش دادند. دُمِ آبی رنگش که با رگه‌های بنفش و نقره‌ای ترکیب شده بود. لبخندی عمیق بر روی لب‌هایش نقش بست. از لوسیفر ممنون‌دار بود که آن وِرد را به او یاد داد. شروع به شنا کردن کرد ، به اعماقِ دریا رفت و فقط شنا کرد. وقتی به ساحل برگشت خورشید غروب کرده بود و آسمان به سمتِ تاریکی میرفت. وقتی دوباره وِرد را گفت و به سمتِ ساحل قدم برداشت ، توجهش به لوسیفر جلب شد. او با آن اُبهت بر روی شن‌های ساحل نشسته بود. در انتظارِ دخترک بود؟! دخترک افکارش را پس زد ، می‌دانست نمی‌تواند برای او به این زودی مهم شده باشد. آن مَرد دیر اعتماد می‌کرد ، این برایش مثلِ روز روشن بود. لبخندی بر روی لب‌هایش نشاند و کنارش بر روی ساحل نشست. دخترک نگاهی به او انداخت و گفت: + سلام. مَرد همچنان خیره به خورشید بود اما لب زد: - بنظر بهت خوش گذشته! دخترک بر روی ساحل دراز کشید و گفت: + ازت ممنونم. - برای؟! + اون وِرد. - جبران این بود که بال‌هام رو ترمیم کردی ، لازم به تشکر نیست. + رو مخ. - چی گفتی؟! + رو مخی. - مشکلی با این موضوع داری؟من همینم که هستم ، بخاطر کسی و چیزی تغییر نمیکنم ، مشکلی داری برگرد خونه‌ات ، خوش اومدی. وقتی حرف‌هایش تموم شد ، بلند شد و به سمتِ کلبه‌اش حرکت کرد. دخترک هاج و واج مانده بود. به او برخورده بود؟یا به دل گرفته بود؟ فکر میکرد لوسیفر روانی باشد اما نه در این حد که با یک حرفِ ساده همچین اَکتی نشان بدهد.
# اشکِ اقیانوس.