en
Feedback

Don't get caught by a cheater! Telemetrio finds and tags such channels 👉 If you want to see the tag, subscribe

ᒪimınαl ʞıu

ᒪimınαl ʞıu

Open in Telegram

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
295
Subscribers
No data24 hours
+177 days
+2330 days

Loading data

Similar Channels
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Tags Cloud
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
Nov '26
November '26
+20
in 13 channels
October '26
+21
in 15 channels
Get PRO
September '26
+161
in 48 channels
Get PRO
August '260
in 56 channels
Get PRO
July '26
+106
in 13 channels
Get PRO
June '260
in 8 channels
Get PRO
May '26
+15
in 8 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
05 November+2
04 November+1
03 November+1
02 November+16
01 November0
Channel Posts
sticker.webp0.00 KB

2
فور کنید + ID شیپتون کنم و عکس/اهنگ وایب بدم. جوین باشین بات Limit : هر وقت خط بخوره. همین الان گذاشته میشه.
5
3
sticker.webp
1
4
بلندشین بیاین شیپ پارتی.
3
5
نیاز دارم فکر نکنم پس..
4
6
No text...
8
7
.
1
8
@VPXBIN
1
9
شیپ پارتی این پیام و فور کنید+ایدی تا دو به دو شیپ تون کنم اگه چنل ندارید میتونید بات @LittleCovenbot آیدی بدید Limit: تا وقتی خط بخوره حتما جویین باشین!
4
10
جوانیྀᩘׅׄ۫  ۫  ᰲ ͡.mp3
3
11
You are allowed to be a person before you become somebody. ساعت ۷:۳۵ عصر، یک کافه‌ی شلوغ در مرکز شهر. هان برای پنجمین بار منوی دیجیتال را بالا و پایین کرد. «فکر می‌کنی اگه یه روز از خواب بیدار شم و تصمیم بگیرم دیگه هیچ کاری نکنم، دنیا چقدر طول می‌کشه تا متوجه بشه؟» فیلیکس بدون اینکه از گوشی‌اش چشم بردارد، جواب داد: «احتمالاً سه روز. بعدش یکی دیگه رو جایگزینت می‌کنن.» هان سرش را بلند کرد. «قرار بود دلداری بدی.» «من واقع‌بینم.» «واقع‌بینی تو یه روز منو به کشتن می‌ده.» فیلیکس گوشی را کنار گذاشت و به او نگاه کرد. «چرا این‌قدر به این فکر می‌کنی که اگه نباشی، چه اتفاقی می‌افته؟» هان شانه بالا انداخت. «نمی‌دونم. شاید چون همه همیشه می‌پرسن بعدش چی؟ بعد از دانشگاه چی؟ بعد از این پروژه چی؟ بعد از این همه تلاش چی؟ انگار زندگی یه فهرسته که باید تیکش بزنی.» «و خودت چی می‌خوای؟» «یه ساندویچ. خیلی گرسنمه.» فیلیکس خندید. «جیسونگ، جدی می‌گم.» هان منو را بست. «منم جدی می‌گم. ولی جواب اون سؤال رو ندارم.» --- بیست دقیقه بعد، بیرون کافه بودند. فیلیکس نوشیدنی‌اش را در دست گرفته بود و هان با بی‌حوصلگی به ویترین فروشگاه‌ها نگاه می‌کرد. جلوی یک فروشگاه لباس، پسری هم‌سن‌وسال خودشان با تلفنش مشغول عکس گرفتن بود. چند بار زاویه‌اش را تغییر داد، لبخندش را تنظیم کرد و در نهایت عکسی گرفت که احتمالاً قرار بود نشان بدهد چقدر زندگی فوق‌العاده‌ای دارد. هان زیر لب گفت: «به نظرت چند بار عکس گرفته تا این یکی طبیعی به نظر بیاد؟» فیلیکس نگاهش کرد. «احتمالاً به اندازه‌ای که تو برای طبیعی به نظر رسیدن تلاش نمی‌کنی.» «من یه اثر هنریِ بدون ویرایشم.» «بیشتر شبیه نسخه‌ی آزمایشی‌ای.» هان خندید. بعد تلفنش را بیرون آورد. اعلان جدیدی داشت. پیام مادرش بود: «امروز چطور بود؟ درس‌هات رو خوندی؟ برای آینده‌ات برنامه ریختی؟» مدتی به صفحه خیره ماند. فیلیکس متوجه شد. «بازم سؤال‌های همیشگی؟» هان گوشی را خاموش کرد. «آدم‌ها خیلی دوست دارن بدونن قراره چی بشی. کمتر کسی می‌پرسه الان چی هستی.» فیلیکس جرعه‌ای نوشید. «شاید چون الان بودن، جواب مشخصی نداره.» «و جواب مشخص نداشتن، این روزا جرم محسوب می‌شه.» «پس خوشحالم مجرمیم.» --- به یک ایستگاه مترو رسیدند. هان روی نیمکت نشست و پاهایش را دراز کرد. «یه چیزی بگم؟» «بگو.» «من نمی‌خوام آدم موفقی بشم که از زندگی خودش متنفره.» فیلیکس کنارش نشست. «پس نشو.» «همین؟» «انتظار داشتی برات سخنرانی کنم؟» هان لبخند زد. فیلیکس ادامه داد: «جیسونگ، لازم نیست برای اینکه زندگی‌ات ارزش داشته باشه، هر روز یه چیزی بهش اضافه کنی. بعضی روزها فقط باید زندگی کنی. همین.» هان سرش را به دیوار پشت نیمکت تکیه داد. «تو همیشه این‌قدر عاقلانه حرف می‌زنی یا امروز تصمیم گرفتی منو تحت تأثیر قرار بدی؟» «امروز موهام خوب شده. حیفه از فرصت استفاده نکنم.» هان خندید و سرش را به شانه‌ی او تکیه داد. قطار وارد ایستگاه شد. چند نفر سوار شدند، چند نفر پیاده. زندگی طبق برنامه‌ی همیشگی‌اش ادامه داشت. هان آرام گفت: «فلیکس؟» «هوم؟» «اگه یه روز هیچ‌کدوم از چیزایی که می‌خوایم نشد چی؟» فیلیکس کمی فکر کرد. «اون روز یه چیز دیگه می‌خوایم.» «به همین راحتی؟» «نه. ولی به سختیِ چیزی که الان تصور می‌کنی هم نیست.» درهای قطار باز شدند. هان بلند شد و دستش را به سمت فیلیکس دراز کرد. «بیا. قبل از اینکه اینجا بازنشسته بشیم.» فیلیکس دستش را گرفت. «تو اول برو. من هنوز دارم به حرف‌های عمیقت فکر می‌کنم.» «کدوم حرف؟» «اینکه یه ساندویچ می‌خواستی.» «اون عمیق‌ترین خواسته‌ی زندگیم بود.» هر دو خندیدند و وارد قطار شدند. و آن شب، هیچ‌کدامشان به آینده فکر نکردند. نه از سر ناامیدی. فقط چون زندگی، برخلاف تمام برنامه‌هایی که برایش نوشته بودند، همین لحظه هم در جریان بود.
3
12
sticker.webp
3
13
+4
No text...
4
14
این پیامو فور کنید♤🥀🍷 که این جمله رو به توجه به چنلتون کامل کنم اونر این چنل فیوه چون... جوین باشید Limit:هر وقت خط بخوره
9
15
No text...
3
16
🍏𝖬𝗂𝗇𝗂 𝖢𝗁𝖾𝖿 🪶 𝖳𝖺𝗉 𝖳𝖺𝗉
3
17
ONE MORE NIGHT 🌟+4
ONE MORE NIGHT 🌟
12
18
لالا دارم، پارت باشه برای فردا
1
19
دقیقاااااا
5
20
=)) چشم عزیزم
1