𝑫𝒓𝒐𝒘𝒏𝒊𝒏𝒈'
Open in Telegram
Дом фанатов Дженсена Эклса 🎞️ Атмосферно, уютно и только о главном. . 🥧;; @acklesjay67_bot
Show moreIran135 330The category is not specified
368
Subscribers
No data24 hours
+167 days
+5730 days
Posts Archive
368
Repost from ⸸𝑻𝒉𝒆 𝑾𝒊𝒏𝒄𝒉𝒆𝒔𝒕𝒆𝒓 𝑪𝒖𝒓𝒔𝒆⸸
𝐇𝐞𝐲 𝐆𝐮𝐲𝐬✨️
به مناسبت صد تایی شدنمون تصمیم گرفتم یه هدیه بهتون بدم خوشگلا💫
قراره نقاشیتونو بکشم🎨
چجوری و چه سبکی؟
اولا قراره که شما از بین سریال های.. 1[Supernatural] 2[The Vampire Diaries] 3[Stranger Things] یکیشو انتخاب کنین و من براتون یک کاراکتر در دنیایِ اون سریال میسازم. (بدون کمک از AI) یعنی اگه توی سریاله مدنظرتون بودین چه نقشی داشتین، چه قدرتی داشتین و چه شکلی میبودین. دوما اینکه روی کاغذ میکشم براتون به سبک طراحی با کمی رنگ (مدادرنگی یا ماژیک).حالا دو تا چیزو باید شما به من بگین:
❶یه عکس از خودتون برام بفرستین (میتونین تویه ناشناسم بفرستین) یا اگر نمیخواین من عکستونو ببینم باید بهم این لیست رو بگین💌 ①مدل چشماتون(کشیده یا درشت؟) ②ابروتون(پُر یا باریک؟) ③دماغتون (هر جور دوست داشتین بگینش فقط یه حالتی که من بتونم تصورش کنم) ④لبتون (پُر یا باریک؟) ⑤موهاتون (فر یا لخت؟ و کوتاه یا بلند؟) [میتونینم کلا نگین و بزارین خودم شخصی سازی کنم چهرتونو] ❷این سه موردم بهم بگین🪽 ①اسمتون ②شخصیتتون (در سه کلمه) ③رنگ مورد علاقه
فوروارد کنین به چنل هایه خوشگلتون و چیزایی که ازتون خواستم رو حتما بنویسین☆
چالش وقت گیره و کمی طول میکشه. صبور باشین♡
ظرفیت: تا وقتی که خط بخوره–
°•دوست داشتین چنله خودم هم جوین شین•°@SaraWinchesterDiary019D
368
یه جوری عاشقش شدم که نگو و نپرس و همین الان میگم ادامه میخوام
به دخترم هزاران بار افتخار میکنم که انقدر مهارتش تو نوشتش بی نقصه
خسته نباشی خواهر قشنگم🫠🤍
368
Repost from 𝐁𝐞𝐲𝐨𝐧𝐝 𝐭𝐡𝐞 𝐌𝐢𝐫𝐫𝐨𝐫
+1
𝙔𝙤𝙪...𝙙𝙖𝙢𝙣 𝙡𝙞𝙩𝙩𝙡𝙚 𝙢𝙤𝙣𝙨𝙩𝙚𝙧...
دین چند بار تا حالا زینب رو گیر انداخته بود. هر بار آخرش یکی فرار میکرد، یکی زخمی میشد و قرار میذاشتن دفعهی بعد کار همدیگه رو تموم کنن. اما اون "دفعهی بعد" هیچ وقت نمیرسید. این بار، زینب پشت دیوار یه انبار متروکه گیر افتاده بود. اسلحهی دین درست روی پیشونیش نشونه رفته بود و راه فراری هم نداشت. چند ثانیه، فقط سکوت بود. بعد زینب پوزخندی زد. + میدونی چیه، وینچستر؟ دین انگشتش رو روی ماشه محکمتر کرد. + تو از من نمیترسی... یه قدم جلو اومد؛ اونقدر نزدیک که نوک اسلحه به پیشونیش چسبید. + تو از این میترسی که نمیتونی منو بکشی. فک دین منقبض شد. حق کاملا با اون بود. بار اول به خودش گفته بود حواسش پرت شده. بار دوم گفته بود وقتش مناسب نبوده. بار سوم... دیگه هیچ بهونهای نداشت. زینب آروم لبخند زد. + پس... شلیک کن. انگشت دین روی ماشه لرزید. چند ثانیه گذشت... اما صدای گلولهای نیومد. دین با حرص اسلحه رو پایین انداخت و زیر لب، طوری که بیشتر شبیه اعتراف بود تا فحش گفت: - ...هیولا کوچولوی لعنتی.
@red_stary
