واژههایِ درمانگر🫀💙
Open in Telegram
و انگشتانِ دستانم دیوانهوار مینویسند، آنچه را که زبانم قادر نیست بیان کند. لینک ناشناسِ نویسنده... http://t.me/BluChtBot?start=63afaf02b1d9a98f8d45 نویسندهی واژههایِ درمانگر «ساره مجددی»
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
1 106
Subscribers
-424 hours
+5247 days
+48930 days
Posts Archive
1 103
Repost from N/a
اگر نخواهم ببینمت
حتا اگر بر مژه هایم بخزی
در برابر دیدگانم برقصی
برای تو کور می شوم
باور کن این لجاجت نیست شخصیتم اینگونه قد کشیده هست
1 103
ببینید چقدر خوب هم زیباییِ معنایی و هم زیبایی لفظی ره حفظ کرده.
مشکلِ نوشتاری و علامهنگاری هم نداره.
به نظرم ای پختهترین متنت بود.
خوشم آمد.
فقط کمی چنلت نامنظم است.
اگر فقط نوشتههایِ خودت ره پست کنی خیلی خوب میشه. 🥰😁
1 103
Repost from N/a
قلم را ز ما گرفتند تا خانهنشین شویم و بردگی کنیم؛
اما چنین نشد...
ما با هنر خود، امید را نقاشی کردیم؛
درد را نوشتیم و امید را به تصویر کشیدیم.
میخواهی چه چیز دیگری ز ما بگیری؟
ما نویسندگانِ امیدیم،
نقاشانِ هنرمان،
و بیانکنندگانِ دردهایمان...
جــهان خیـالی
1 103
نوشتههایت همه خواندنی بودند؛ اما این یکی توجهم را جلب کرد.
برایِ چی؟ برایِ (چای!)
عاشقِ جملات، متنها، شعرها و کتابهایِ استم که از کلمهی (چای) در آنها استفاده شده.
نقدی ندارم.
فقط آخرِ جملاتت نقطه بگذار.
و تا نقطه نگذاشتی نرو خطِ بعدی
مگر اینکه شعر باشد. 🫠💙
1 103
Repost from دُخت شب...✨
اگر عشق قانون نداشت،
یک گیلاس چای برمیداشتم
و میآمدم در خانهات را میزدم تو در را باز میکردی و میدیدی تمام سالهایی که بدون تو گذشتهام درون همان گیلاس شناورند....
#محال_بهار🍂
1 103
چقدر خوب زخم و زیبایی را با کلماتتِ نقاشی کردی. 🫠❤️🩹
شخصاً خیلی خوشم آمد.
از آن متنهایِ طولانی که خواندنشان خوشمزه است.
(مه نوشتههایِ که خوشم بیاید ره میگویم خوشمزه.)
فقط نیمفاصلهها و علامت گذاریهای اندکی، بسیار اندکی ایراد داشت.
مثل (می گریند) درستش (میگریند)
مثل (جزیره ای) درستش (جزیرهیِ)
1 103
Repost from ...سودایِ اقلیمِ نیلوفر 🪷
+6
وطن
ای زخم سربسته در جغرافیای صبوری...
نشانت را از کجای این دشت و دمن بپرسم؟
از غبار نشسته بر راه های شمالی،
یا از سکوت تلخ دامان هندوکش؟
هنوز
ارغوان های چاریکار
پیش از شکفتن، داغدار می شوند،
و باد که از سوی پغمان می وزد،
بوی غربت و دود با خود می آورد.
آب های فیروزه ای بند امیر
سال هاست بغض آسمان را منعکس می کنند،
و انارهای قندهار و گردیز
در خلوت باغ ها، سرخ تر از همیشه می گریند...
از بامیان زخم خورده تا دشت های خسته هلمند،
از کوچه های پر غبار کابل تا غربت هرات،
تنها آواره گی پاهایی مانده است
که رد خاک و آوار را می شمارند.
با این همه...
ما چقدر در تو غریبیم،
و همان اندازه در درون تو
باز چرا این همه از هم دوریم؟
چرا در همین آغوش تنگ،
هرکدام جزیره ای تنها و غمگین گشته ایم؟
چطور می شود روی خاک تو بود
و این چنین هزار فرسنگ از تو و خویشتن خود فاصله داشت؟
@leemanaseri
1 103
خیلی خوب توصیف کردی این مردِ خاصِ پشتون ره... وقتی خواندمش یک مردِ اصیلِ و بلند قامت با همین مشخصاتی که ذکر کردی را مجسم کردم در ذهنم.
در کل نقدِ زیادی نمیشود کرد فقط اینکه خیلی وطنی و افغانی نوشتی، پس به کار بردنِ کلمه (توی) کمی از لهجهی دری کم میکرد.
و دیگر اینکه بعد از هر نقطه اگر میرفتی خطِ بعدی خیلی خوشخوانتر میشد.
قشنگ بود. 💙🦋
1 103
Repost from N/a
او؛ مردی از تبار پشتون، با چشمهای قهوهای که انگار تمام قصههای نگفته را در خودش داشت. صدایش گرم بود، آرام، ترکیبی از پشتو و دری که مثل یک نغمه مینشست توی دل. همیشه پیراهن و تنبان میپوشید؛ ساده اما پرابهت. در نگاهش غرور و اصالت بود، در رفتارش مردانگی و غیرت. آدمی بود صادق، با قلبی بزرگ و روحی پر از سنت و شرافت. خیلیها او را جدی و سخت میدیدند، اما من آن گوشههای نرم وجودش را میشناختم؛ همان که ناز میداد، نگران میشد، اشک میریخت برای جدایی... اما خندههایش... آه از آن خندههایش؛ کم میخندید، ولی هر بار که میخندید، انگار دنیا یک لحظه روشن میشد. خندهای واقعی، عاشقانه، و مال من. آدمی که اخلاق جنگی داشت، اما عشق را بلد بود، عمیق و بیادعا. هنوز هم جای خالی آن خندهها توی دلم سبز است. 🤍
#صوفی
1 103
خیلی کوتاه و خیلی قشنگ بود.
وقتی سطرهایِ اولش را میخواندم انتظار نداشتم آخرش به عشق کشانیده شود.
پیرنگِ کوتاه و معنی داری انتخاب کرده بودی.
اما تنها چیزی که مدِ نظر نگرفته بودی این بود که بعد از علامتِ کامه، باید یک فاصلهی کوچک بگذاری...
مثل (و شگفتتر از همه،اینبار)
درستش (و شگفتتر از همه، اینبار)
متوجه شدی؟
1 103
Repost from آوازِ ـــــــ نی🍁
داستانک
دخترِ زیبا،خوش قد و رعنا،کسی بود که خانوادهاش هرگز نتوانسته بودند او را به ازدواج وادار کنند.خواستگاران بسیاری داشت،
چهرهاش چنان دلربا بود که حتی زنانِ شهر را مجذوب خود میکرد،چه رسد به مردان.
از آنجا که خانوادهاش به سِحر و جادو باور داشتند،میگفتند:دخترکِ ما جادو شده است.
این وضعیت دو سال ادامه یافت.
دخترک بیستودو ساله بود و پا به بیستوچهار سالگی گذاشت،بیآنکه به هیچیک از خواستگاران پاسخ مثبت بدهد.
تا آنکه روزی،بار دیگر خواستگاری آمد.خانوادهاش آشفته و دلشکسته بودند و دیگر هیچ امیدی به پذیرفتنِ دختر نداشتند.
اما آن روز،همهچیز فرق داشت.
دخترک خود را آراسته بود،
چهرهاش از شادی میدرخشید و برقِ عجیبی در چشمانش نشسته بود.
و شگفتتر از همه،اینبار بدون هیچ اسرار و فشاری، رضایت داد.
همانجا بود که خانوادهاش فهمیدند نه سِحری در کار بوده و نه جادویی…
دخترک بیمار نبود،فقط عاشق بود.
تمام این سالها منتظرِ صاحبِ قلبش مانده بود،
و سرانجام، روزی رسید که انتظار به پایان رسید و دخترک به صاحبِ قلبش رسید...
#آواز_نی
1 103
از فلسفهی مرگ و قبرهایِ که آدمهای زنده برایِ خودشان میکنن تا زندگی کردن و خندیدن سرِ اینکه وقتی خستهی آلوچه را (تف) میکنند از کی دورتر میرود... 😁
1 103
هرکسی که مینویسه و حتی فقط یک مخاطب داره تا بخواند او نویسنده است.
پس نیازی نیست پاک کنید. 🥰💙
1 103
به مناسبت آخرین روزهای هژدهسالهگیم این پیام را به چنلهایتان فاروارد کنید تا یکی از نوشتههایتان را فور بزنم اینجا و نقدش کنم.
جرعت نقد شنیدن نداری این چالش را اجرا نکن.
(فقط نویسندهها فور کنن)
