واژههایِ درمانگر🫀💙
Open in Telegram
و انگشتانِ دستانم دیوانهوار مینویسند، آنچه را که زبانم قادر نیست بیان کند. لینک ناشناسِ نویسنده... http://t.me/BluChtBot?start=63afaf02b1d9a98f8d45 نویسندهی واژههایِ درمانگر «ساره مجددی»
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
1 117
Subscribers
-1324 hours
+5207 days
+50130 days
Posts Archive
1 115
غمِ مرگِ عزیزان، مثلِ ردِ سوختگیست...
ممکن است دیگر سوزشی حس نکنی، اما تا همیشه برایِ ردِ آن، عزادار خواهی ماند.
#ساره_مجددی
1 115
به حرمتِ تمامِ واژههای فارسیِ که روی قدمهایت فرش کردهام، برایم کلمهی بنویس، تا به زندگی برگردم.
#ساره_مجددی
1 115
اینجا بادهای جدایی، خیلی تند میوزند؛ پس دستت را به دستم گرهِ کور بزن، که رها نشوند...
#ساره_مجددی
1 115
من در هر چنلی جاین نمیشم،
پس اگر در چنل شما جاین استم،
بدان ارزشش را داشته...
1 115
برایِ شبِ حنایِمان،
مادرم را سفارش خواهم کرد تا در کنارههایِ دامنم آینهدوزی کند؛
تا اگر از شرمِ دخترانه سرم را پایین انداختم،
بتوانم چهرهٔ مردانهات را در آینههایِ کوچکِ دامنم تماشا کنم.
#ساره_مجددی
1 115
حسادت در من آنقدر ریشه دوانده است که ای کاش اگر کسی جز من، در آئینهی عقبِ موتر، دزدکی نگاهی به چشمها و ابروهایت انداخت، در جا موتر تصادف کند و هردو بمیرید.
#ساره_مجددی
1 115
میگویند درمقابلِ او از غرورت کار بگیر تا نداند شیفتهاش هستی!
اما او آنقدر ستودنیست؛
که ای کاش یک تارِ باریک و کوچک،
در میانِ انبوهِ مژههایِ پایینِ چشمانش بودم.
#ساره_مجددی
1 115
نفرینت میکنم تا تبدیل به اشک شوی!
شاید اینگونه، اگر چند شبی را تا سحر بنشینم و بگریم،
بتوانم تو را از وجودِ خودم بیرون بکشم...
#ساره_مجددی
1 115
روحِ بزرگی داشت که در آن کالبدِ کوچکش جا نمیشد؛
برایِ همین تکههایِ از روحش را درونِ کلماتی که مینوشت جا میداد.
#ساره_مجددی
1 115
شاید هم او نفرینی از جانبِ مادرم بود، که دست از گلویِ زندگیام بر نمیداشت!
همان نفرینی که وقتی لباسهایم را در کوچهٔ خاکی میکردم، از سوزِ دلِ مادرم بر من فرود میآمد.
#ساره_مجددی
