en
Feedback
واژه‌هایِ درمانگر🫀💙

واژه‌هایِ درمانگر🫀💙

Open in Telegram

و انگشتانِ دستانم دیوانه‌وار می‌نویسند، آنچه را که زبانم قادر نیست بیان کند. لینک ناشناسِ نویسنده... http://t.me/BluChtBot?start=63afaf02b1d9a98f8d45 نویسنده‌ی واژه‌هایِ درمانگر «ساره مجددی»

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
1 117
Subscribers
-1324 hours
+5207 days
+50130 days
Posts Archive
پَرَم را چیده صیادی..
#ساره_مجددی

غمِ مرگِ عزیزان، مثلِ ردِ سوختگی‌ست... ممکن است دیگر سوزشی حس نکنی، اما تا همیشه برایِ ردِ آن، عزادار خواهی ماند.
#ساره_مجددی

نوشته‌ی یک سال قبلم...
نوشته‌ی یک سال قبلم...

روز‌ها آدم، شب‌ها نویسنده...

به حرمتِ تمامِ واژه‌های فارسیِ که روی قدم‌هایت فرش کرده‌ام، برایم کلمه‌ی بنویس، تا به زندگی برگردم.
#ساره_مجددی

اینجا باد‌های جدایی، خیلی تند می‌وزند؛ پس دستت را به دستم گرهِ کور بزن، که رها نشوند...
#ساره_مجددی

سیاهیِ زلفش مسری‌ست، به بختم سرایت کرده است...
#ساره_مجددی

او، همان کتابی‌ست، که فقط من بلد استم بخوانمش...
#ساره_مجددی

از من نپرسید درون‌گرا استید یا بیرون‌گرا، من فقط (چای‌گرا) استم.

من در هر چنلی جاین نمی‌شم، پس اگر در چنل شما جاین استم، بدان ارزشش را داشته...

یک عزیز فرستاد 🫠🤌🏻 (متوجه‌ی زیباییِ رسم و رواج‌هایِ ما هستین دیگه؟)
یک عزیز فرستاد 🫠🤌🏻 (متوجه‌ی زیباییِ رسم و رواج‌هایِ ما هستین دیگه؟)

خواستم برایش عکس پیدا کنم ولی نتوانستم. عکس گند افغانی آینه دوزی شده 🫠🥹

برایِ شبِ حنایِ‌مان، مادرم را سفارش خواهم کرد تا در کناره‌هایِ دامنم آینه‌دوزی کند؛ تا اگر از شرمِ دخترانه سرم را پایین انداختم، بتوانم چهرهٔ مردانه‌ات را در آینه‌هایِ کوچکِ دامنم تماشا کنم.
#ساره_مجددی

ری‌اکشن باران کنید دیگه😁

حسادت در من آن‌قدر ریشه دوانده است که ای کاش اگر کسی جز من، در آئینه‌ی عقبِ موتر، دزدکی نگاهی به چشم‌ها و ابرو‌هایت انداخت، در جا موتر تصادف کند و هردو بمیرید.
#ساره_مجددی

می‌گویند درمقابلِ او از غرورت کار بگیر تا نداند شیفته‌اش هستی! اما او آنقدر ستودنی‌ست؛ که ای کاش یک تارِ باریک و کوچک، در میانِ انبوهِ مژه‌هایِ پایینِ چشمانش بودم.
#ساره_مجددی

نفرینت می‌کنم تا تبدیل به اشک شوی! شاید این‌گونه، اگر چند شبی را تا سحر بنشینم و بگریم، بتوانم تو را از وجودِ خودم بیرون بکشم...
#ساره_مجددی

روحِ بزرگی داشت که در آن کالبدِ کوچکش جا نمی‌شد؛ برایِ همین تکه‌‌هایِ از روحش را درونِ کلماتی که می‌نوشت جا می‌داد.
#ساره_مجددی

شاید هم او نفرینی از جانبِ مادرم بود، که دست از گلویِ زندگی‌ام بر نمی‌داشت! همان نفرینی که وقتی لباس‌هایم را در کوچهٔ خاکی می‌کردم، از سوزِ دلِ مادرم بر من فرود می‌آمد.
#ساره_مجددی