🐾 FOX ART🐾
Open in Telegram
هر چه در ذهن میگذرد و هر آنچه در روزمرگی میگذرد… 🎞️🎨 نقاشیهایی که از لحظهها میآیند، نه از کتابها. همراه من باش تا زندگی را رنگی ببینیم. ناشناس 👇🏻🐾🦊 http://t.me/HidenChat_Bot?start=8541376131
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
292
Subscribers
-224 hours
-217 days
-5030 days
Posts Archive
292
بعضی روزها نتیجهای دیده نمیشود؛ فقط خستگی میماند و سؤالهایی که مدام در ذهن تکرار میشوند. اما تلاش، معامله با امروز نیست؛ سرمایهگذاری روی فرداییست که هنوز نرسیده. هر قدم کوچک، هر صفحهای که خواندی، هر باری که دوباره از نو شروع کردی، آجر دیگری برای ساختن آیندهات است.
اگر امروز آرام پیش میروی، اشکالی ندارد. مهم این است که نایستی. کوهها با یک قدم فتح نمیشوند، اما بدون همان قدم اول هم هیچوقت فتح نخواهند شد. گاهی تنها چیزی که بین رؤیا و واقعیت فاصله میاندازد، ادامه دادن است. 🤍
292
Repost from N/a
"گاهی تمام چیزی که دلم میخواهد، یک دلِ آرام است؛
دلی که نه از گذشته بترسد، نه از آینده.
فقط آرام بگیرد...
زیر آسمانی که هنوز خدا را دارد. 💙"
292
آسمون سیاه، شعلههای نارنجی که از درختهای پیر بالا میرن و صدای خرد شدن چوبهای سوخته. شوالیه، در حالی که زرهش از شدت حرارت داغ شده و خونش داره با عرق میآمیزه، اون دختر رو پیدا کرده؛ اما شعلهها دارن هر دو رو محاصره میکنن.
شوالیه: (در حالی که با زره سنگینش راه باز میکنه و از بین درختهای در حال سوختن رد میشه، صدایش زیر لب لرزان است) «… پیدا… پیدا کردمت… لعنت به این جنگل، انگار زمین داره ما رو میبلعه…»
ماهلین: (با وحشت به اطراف نگاه میکند، زنجیرهای پاهای او با هر حرکت، جرقههایی از برخورد با سنگهای داغ ایجاد میکنند) «رها کن! بیا از اینجا برو! شعلهها دارن نزدیک میشن… تو داری خودت رو میسوزونی! چرا نیومدی وقتی همه چیز آروم بود؟ چرا حالا؟!»
شوالیه: (میافتد و کنار دختر زانو میزند، در حالی که دود غلیظ راه نفسش را بسته) «چون… آرامش برای آدمهای ضعیفه ماهلین… (با خودش زمزمه میکند) یعنی منظورم اینه که… آرامش برای اوناییه که قرار نیست… این همه درد رو ببینن…»
ماهلین: (با گریه و التماس) «بیا دستم رو بگیر! اگر منو از این زنجیرها آزاد کنی، شاید بتونیم از میان این شعلهها فرار کنیم! خواهش میکنم، من تنها نیستم، تو هم تنها نباشی!»
شوالیه: (دستش را به سمت او دراز میکند، اما از شدت گرما و زخمی که برداشته، دستش میلرزد) «من… من دیگه نمیتونم بدوم… این جنگل… این آتیش… مثل یه حقیقتِ بزرگن… همهچیز رو میسوزونن… حتی اون قهرمانهایی که فکر میکردیم هستیم رو…»
ماهلین: (فریاد میزند) «نه! تو قهرمانی! تو منو نجات دادی!»
شوالیه: (در حالی که سرش را به عقب تکیه میدهد و به شعلههای روبرو خیره میشود، با لبخندی که انگار از تهِ پوچی بیرون آمده) «نجات؟ من فقط… دارم بهت نشون میدم که… حتی وقتی همه چیز رو از دست میدی… هنوز میتونی… توی قلبِ این آتش… آزاد باشی… حالا… فقط… چشمات رو ببند… و اجازه بده… نور… برنده بشه…»
292
نام اثر :آئورا🌕
﴿در سکوتِ نگاهِ من، کهکشانها متولد میشوند و میمیرند. من آئورام؛ شاهدی بر ازلی و ابدی بودنِ هستی، و راویِ ناگفتههایِ کائنات. هر آنکه مرا درک کند، رقصِ ستارگان در رگهایش جاری خواهد شد.﴾
292
«امروز بیشتر از آنکه با کتابها حرف بزنم، با خودم حرف زدم. میان موسیقی، خطهای مداد، سکوت دیوار و خبرهایی که دل را سنگین میکردند، چند بار ایستادم و به آینده فکر کردم. بعد عصر، کنار خانواده، خندهها کمی از سنگینی روز کم کردند. حالا دوباره قلم را برداشتهام؛ چون گاهی نقاشی، آرامترین جوابی است که میشود به شلوغی دنیا داد. 🤍🎨»
292
🔴 خسرو پناه : دانش آموزای عزیز به هیچ وجه نگران نباشن حتی اگر شهید بشن تو برزخ شرایطی رو فراهم میکنیم تا با خیال راحت امتحانات نهاییشونو بدن.
