en
Feedback
حوالیِ هستی🌿

حوالیِ هستی🌿

Open in Telegram

جایی برای ماندنِ عکس‌ها و کلمه‌ها چند تکه از دنیای من🌱🌍 @Aroundhastibot چند خط از تو،اینجا💚

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
735
Subscribers
-1224 hours
-787 days
-10930 days
Posts Archive
مرسی بابت فور من برم یکم تلگرامم خلوت کنم

شبتون بخیر

تا فردا خواستید فور بزنید بعدش لفت میدم از بقیه چنلا میدونم قراره ریزش زیادی داشته باشم ولی خب خیلی بهتره از اینکه فقط جوین الکی باشن

امشب هورمونام زیادی احساسی عمل میکنن😭

امشب هورمونام زیادی احساسی عمل میکنن

دوستان من تلگرامم خیلی شلوغ شده به خاطر همین تصمیم گرفتم از یه سری چنلا لفت بدم اگه چنل منو دارید و پیاماش می‌خونید لطفا این پست فور بزنید که داخل چنلاتون بمونم🫠❤️

منم۷۶۰ بشم؟🥲

چقدر زیبا و عمیق نوشتی

Repost from N/a
و من برای محافظت از خودم و آنچه که برایم باقی مانده، امروز، در آرام ترین و مهربان ترین حالت، بدون ذره ای خشم نفرت، از تو بعد از چند سال خداحافظی کردم.. باورم نمی‌شود که اینگونه آرام، بدون ذره ای خشم، آخرین حرف های به جا مانده را هم زدم و تو را راهی کردم، که بروی، به جایی که به آن تعلق داری.. هرجا به جز ذهن من چون دیگر هیچ جوره نمی‌خواهم که با سایه خیالی تو لحظه هایم را سپری کنم. میخواهم خودم باشم. خود واقعیم. میخواهم با خودم به خرید برم، غذا درست کنم، به کلاس برم، بنویسم، بپوشم، بخورم و بخوابم و خواب تو را نبینم.. میخواهم برای خودم زندگی کنم نه یک تصویر خیالی.. من خودم را باز پس میگیرم و این زندگی را با تمام بالا و پایین هایش، با تمام از دست دادن هایش، با خودم و برای خودم زندگی میکنم. ممنونم از تمام تجربه هایی که به من دادی و خدانگهدار.

Repost from N/a
«ارتباط مجدد با کسی که به شما آسیب رسانده، بی‌احترامی به نسخه‌ای از شماست که رنج کشیده.»
مدتی بود با خودم فکر می‌کردم؛ اگر آدم دوباره شروع کند به ارتباط گرفتن با کسی که یک روزی، در یک برهه‌ای از زندگی، به او آسیب زده، آیا این کار ناحقی در حق آن بخش از وجودش نیست که آن رنج را کشیده؟ آیا این ارتباط دوباره، ناخواسته این پیام را به آن آدم نمی‌دهد که شاید تقصیری نداشته؟ که شاید همه‌چیز فراموش شده و او هم رو سفید از آن ماجرا بیرون اومده؟ خیلی به این فکر کردم. ولی اگر این آدم کسی باشد که مجبور باشی هر روز ببینیش چی؟ اگر قرار باشد هر روز تصویرش از جلوی چشمت رد شود و هربار بخشی از آن خشم قدیمی درونت بیدار شود، و دوباره همان اتفاق را در ذهنت مرور کنی، آخر این جنگ، چه کسی بیشتر آسیب می‌بیند؟ زندگی همیشه آن‌قدر ساده نیست که بگویی «آدم‌های سمی را از زندگی‌ات حذف کن» و تمام. گاهی آدمی که به تو آسیب زده، هنوز جایی در مسیر روزمره‌ی تو ایستاده و نمی‌توانی حذفش کنی. ممکن است حتی هیچ‌وقت هم واقعاً نبخشیش و آنچه را با تو کرده را فراموش نکنی. اما شاید بتونی انتخاب کنی که نگذاری خشم و نفرتت، هر روز حال تو را تعیین کنند. چون از یک جایی به بعد، مسئله دیگر او نیست. مسئله این است که آیا می‌خواهی بعد از اینکه یک‌بار به تو آسیب زده، اجازه بدهی هر روز دوباره این کار را بکند؟ آدم گاهی آن‌قدر به زخم خودش وفادار می‌ماند که فراموش می‌کند قرار نبوده برای همیشه در همان روز بماند. خشم شاید یک جایی لازم بوده؛ برای اینکه بفهمی چه چیزی را نباید دوباره بپذیری و مرزهایت را بشناسی. اما قرار نیست هر چیزی که یک روز از تو محافظت کرده، تا همیشه هم با تو بماند. آنچه خطا بود، خطا بود. آنچه درد داشت، درد داشت. و تمام شدنِ جنگ تو با آن اتفاق، چیزی از حقیقتش کم نمی‌کند. اما شاید رهایی، این نباشد که یک روز دیگر هیچ‌چیز از آن اتفاق یادت نیاید؛ شاید رهایی از جایی شروع شود که بفهمی برای وفادار ماندن به زخمت، لازم نیست تا ابد رنج بکشی. او یک‌بار به تو آسیب زد. مبادا سال‌ها بعد، این تو باشی که هر روز این کار را برای خودت تکرار می‌کنی.

هرچقدر خوشتون اومد با ری اکشناتون بهم انرژی بدین🫠♥️

امروز تولدم است؛ اما بیشتر از اینکه فکر تولدم باشم، به فکر چیز دیگری هستم. اینکه بازهم مادربزرگ شمع اضافه‌ای را برای خودش برمی‌دارد یا خیر، فقط منتظرم آن لحظه فرا برسد. یک ربع از ساعت می‌گذرد، مادربزرگ خاتون مشغول چیدن موم‌های شکل‌گرفته و رنگی روی کیک ارغوانی می‌شود، اما بازهم به رسم عادت و مانند همیشه یک شمع در مشت‌های گره‌خورده‌اش پنهان می‌شود. ذهنم درگیرتر می‌شود، آن نورهای رنگی را با بازدمی عمیق خاموش می‌کنم، اما افکار پنبه‌ای در مغزم در حال جنب‌وجوش هستند. فکر می‌کنم شاید این شمع‌ها یادگاری از هر تولدی است، اما این فکر برایم بی‌معنی می‌آید؛ تصمیم می‌گیرم نزد خاتون زیبا بروم و کنجکاویم را تخلیه کنم. به نزدش می‌روم. با کمی این پا و آن پا کردن، خودش می‌فهمد که صحبتی دارم و می‌گوید: «بگو دلبندم، هرچه که در آن سر کوچکت می‌گذرد، بگو.» انگار با این حرفش کمی جسور می‌شوم و آن غبارهای نشسته بر ذهنم را میانمان می‌تکانم. خاتون با شنیدن سوالم نیمچه لبخندی می‌زند و شروع می‌کند به تعریف کردن: چهل‌وپنج سال پیش، در سومین روز برفی زمستان، قرار بود خانواده ما بزرگ‌تر و آن سرمای هوا برای ما از همیشه گرم‌تر شود؛ پدربزرگت منتظر آخرین فرزندش بود. ساعت پنج صبح، دردی عظیم و طاقت‌فرسا وجود مرا فرا گرفت، طوری که نفس کشیدن برایم دشوار بود. مادرم سراسیمه نزد قابله‌باشی روستا رفت و او را همراه خود آورد. قابله پس از معاینات گفت: «لحظه‌ای که نه ماه منتظرش بودی، فرا رسیده؛ اگر می‌خواهی جگرگوشه‌ات را در آغوش بگیری، تحمل کن.» تحمل کردم و چیزی نگفتم، تحمل کردم و شالم را به دندان گرفتم، تحمل کردم و همراه اشک‌های جاری از چشمانم، لبخندی را مهمان لب‌هایم کردم، آن‌قدر تحمل کردم که گفت: «بس است، کافی است، به دنیا آمد»؛ اما من صدای گریه‌هایش به گوشم نمی‌خورد، همان صدایی که انتظار داشتم قلبم را به لرزه بیندازد؛ خواستم بلند شوم، خواستم نگاه کنم، اما نتوانستم. قابله تمام آنچه نه ماه در انتظارش بودم را در پارچه‌ای پیچید و به بیرون از اتاق برد؛ داد زدم، گریه کردم، انگاری می‌دانستم چیزی شده. کمی بعد، شوهرم داخل اتاق آمد و گفت: «خاتون، نوزادمان نفس نمی‌کشد.» همین کافی بود تا همه غم‌های عالم روی دلم بریزد، همین کافی بود تا خانه روی سرم خراب شود. او رفت، اما یادش هرگز از دلم نرفت. از آن روز به بعد، در تولدهای شما و کودکانم، شمعی را به یاد او نگه می‌دارم، شاید این‌گونه کمی از آتش دلم خاموش شود. مادربزرگ داشت صحبتش را ادامه می‌داد، اما گوش من آنجا بود و فکرم جای دیگری. از این لحظه به بعد، شمع‌ها برایم معنی دیگری داشتند.
-هستی

حتما میرم

این پیام+یک پست از اینجا به دلخواهتون فور کنید. بیام چنل هاتونو بگردم،ویک پست قشنگ فور کنم اینجا.
گپ حمایتی جویین باشید.
برای چالش جویین نشید.🪿

خیلی درست بود

Repost from N/a
Voice message01:27

مرسییی♥️

ری اکشن نمی‌زند ناراحت میشممم

۷۶۵