en
Feedback

Don't get caught by a cheater! Telemetrio finds and tags such channels 👉 If you want to see the tag, subscribe 👈

𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯

𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯

Open in Telegram

“𝖤𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝗒𝖾𝗋 𝖽𝖾ğ𝗂𝗅, 𝖾𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝖽𝗎𝗒𝗀𝗎𝖽𝗎𝗋“ 𝖳𝖺𝗅𝗄 𝗍𝗈 𝖴𝗌 ✨️: @ZarahearsBot

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
272
Subscribers
No data24 hours
+47 days
+3130 days
Posts Archive
ببخشید ولی هاکان چشمش دنبال ایسوعه این اسپویل رو از من پذیرا باشید

چرا همه حسودی ایسو رو میخوان چرا حسودی فادیمه رو نمیخواین😂😂

sticker.webp0.95 KB

خوشم میاد همتون هم‌نظرید😂🙂‍↔️💘

با فادیمه ازدواج کنه بلکه ایسو بیاد نجاتش بده بازم✨

و ایسو فادیمه رو ببره به یه خونه تو ییلاق یا ... بعدم اونجا آشتی کنن

میشه فادیمه قبول کنه با هاکان ازدواج کنه بعد ایسو بفهمه و فادیمه رو بدزده

واییی این پارت عالی بود 😍

https://t.me/Evimizz1/4533 ایوللللل💃🏻💃🏻💃🏻💃🏻💃🏻 حسودی حسودی💃🏻💃🏻 ایسو بیاد وسط عروسی فادیمه رو بدزده گیلگیلگیلیگلی💃🏻💃🏻💃🏻

𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 𝖯𝖺𝗋𝗍: دهم
فادیمه برای چند لحظه با چشمایی خالی بهم خیره شد و بعد پوزخندی زد که آلینا سریع گفت: - خب...تموم! خوبه که خوبی ایسو..ما اومده بودیم اوروچ رو ببینیم که دیدیمش..الان میریم! بعد از این حرفش ، زنداداش اسمه سری به نشونه‌ تایید تکون داد و دستش رو پشت فادیمه و النی گذاشت . اول از همه فادیمه با تندی و بدون اینکه به من یا کس دیگه‌ای نگاه بکنه بیرون رفت و بعد النی و زنداداش اسمه باهام خداحدافظی کردن و رفتن . « فادیمه » همین‌که زنداداشم در ماشین رو باز کرد ، سوار شدم و سرم رو به شیشه تکیه دادم . ماشین رو به حرکت در اورد و تا نیمه های راه همه ساکت بودیم که آلینا شروع به صحبت کرد: - فادیمه...خوبی؟! ففط نگاهش کردم و چیزی نگفتم که زنداداشم گفت: + فادیمه...حالت خوب نیست نه؟! یعنی گفتی ارزش گوسفند از ایسو بیشتره و اینا... برای چند لحظه چیزی نگفتم و فقط اتفاقاتی که این چند وقت بین من و ایسو افتاد رو مرور کردم که یکدفعه بغض و خشمی که درونم بود منفجر شد و شروع به صحبت کردم: - چه‌میدونم آخه...انقد هم از خودم و هم از ایسو عصبیم که نمیدونم چی میگم...نمیدونم چیکار میکنم...همش سیاهیه.. الینا با ناراحتی دستش رو روی شونه‌ام گذاشت و زنداداشم همینطور که دست دیگه‌ش روی فرمون بود دستش رو روی دستم گذاشت و به ارومی نوازشش کرد . + میفهمم...میفهمم دخترم...آروم باش! چشمام رو روی هم گذاشتم و تا زمانی که برسیم خودم رو با “دخترم“ که خیلی احتیاج به شنیدنش داشتم ، آروم کردم. با رسیدنمون به کوچاری ، از ماشین پیاده شدیم و با رد شدن از جلوی چاکیر و بقیه از پله ها بالا رفتیم . پله‌های زیادی رو پشت سر نگذاشته بودیم که با صدای چندتا ماشین ناآشنا و دستوری که چاکیر برای اماده شدن به بقیه داد برگشتیم ‌. چند تا ماشین مشکی بودن که بعد پارک شدنشون ، چند نفر از ماشین های پشتی پیاده شدن و یک‌نفر درِ اولین ماشین رو باز کرد و مردی که کت‌و‌شلوار مشکی پوشیده بود و عینک مشکی هم روی چشماش بود از ماشین پیاده شد. به نظر میرسید رئیس بقیه‌شون بود... با دیدن چاکیر و بقیه که اسلحه به دست بودن دست هاش رو تکون داد و ریلکس گفت: - اروم باشید...ما غریبه نیستیم! هیچکس حرکتی نکرد که ادامه داد: + عمارت کوچاریه اینجا؟! من و آلینا اول به هم و بعد به زنداداشم نگاه کردیم . تو همین حین چاکیر بلند “آره‌“‌ای گفت و داداشم هم از پله‌ها پایین اومد. چند لحظه دور و اطرافش رو با دقت بررسی کرد و بعد با تعجبی که از توی صداش هم مشخص بود پرسید: - خیره...شما کی هستید؟! مردی که کت‌وشلوار مشکی تنش بود ، عینکش رو از روی چشماش برداشت و گفت: + عادیل کوچاری..! اول به آدمات بگه اسلحه‌شون رو پایین بیارن! داداشم ابروهاش رو بالا داد که اون مرد ادامه داد: + کوچاری...ما غریبه نیستیم! مطمئن‌ باش نه من...نه تو...نمیخوایم خانواده‌مون رو از دست بدیم! من ، آلینا و زنداداشم با تعجب داداشم رو نگاه کرویم که اونم همینکار رو کرد و به چاکیر و بقیه اشاره زد که اسلحه‌شون رو پایین بیارن و کمی کنار برن . بعد از این ، اون مرد به همراه یکی دیگه از آدماش از پله‌ها بالا اومدن داداشم جلوتر ازشون حرکت کرد و در رو باز کرد که مرد ، دستش رو جلو گرفت و گفت: - ترجیح میدم همین‌جا صحبت کنیم! داداشم سری تکون داد و روی کاناپه نشست و اون مرد همون‌جا ایستاده بود که داداشم پرسید: + خب؟نگفتی...تو کی هستی؟! با پوزخندی که روی لبش بود شروع به صحبت کرد: - خودت رو نجات دادی...ولی بقیه رو نمیتونی! دستش رو سمت داداشم دراز کرد و گفت: + من هاکانم...هاکان وولکوو! پسرِ تیمور...شناختی؟! با شنیدن اسم تیمور ، چشمام گرد شدن و به یکباره سرم رو بالا گرفتم داداشم هم بدون اینکه دستش رو بگیره ، سریع از جاش بلند شد که اون هم دستش رو عقب کشید‌ . - خدایا...پدرش میره پسرش میاد...تو چی میخوای از من؟! + گفتم که...بقیه رو نمیتونی نجات بدی! کاری که بابام خواست و ازش قصر در رفتی رو من میخوام و این‌بار انجامش میدی! + یا با خواهرت و یا با دخترت ، ازدواج میکنم . حواست باشه که اگه تو انتخاب نکنی ، خودم انتخاب میکنم! + تو میدونی که بابای من رو کیا بردن...بهشون بگو بابام رو ول کنن وگرنه این ازدواج خیلی هم خوب پیش نخواهد رفت.. بعد هم‌زمان که دوباره عینکش رو روی چشمش میذاشت ، سمت پله ها اومد و هم‌زمان گفت: + فراموش نکن ، تا فردا شب بیشتر وقت نداری!

‌ ‌ ‌𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 ”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
‌ ‌ ‌𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 ”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”

امشب یکم زودتر پارت و میزارم✨

ترومای جدید وارد فن‌فیک میشه😂😔

حالا هدیت چی بوددددد؟؟؟

چقددد سرریععع

دیشب

من یه مدت نبودم از همچی عقبم کی تصمیم به عروسی گرفتین عشقم؟؟؟؟؟😂🫠

sticker.webp0.05 KB

دو پارت داریم امشب؟😭 https://t.me/Evimizz1/4523

ولی واقعا برای عروسیم هدیه خوبی در نظر گرفتم براتون