𝗘𝘃𝗶𝗺𝗶𝘇🪞"
Open in Telegram
“𝖤𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝗒𝖾𝗋 𝖽𝖾ğ𝗂𝗅, 𝖾𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝖽𝗎𝗒𝗀𝗎𝖽𝗎𝗋“ 𝖳𝖺𝗅𝗄 𝗍𝗈 𝖴𝗌 ✨️: @ZarahearsBot
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
269
Subscribers
+324 hours
+17 days
+2430 days
Posts Archive
269
اونجاش که فادیمه افتاد دنبال ایسو
پری گفت بنویس که باریش و دوعا هم فکر میکنن اینا دارن بازی میکنن و میوفتن دنبالشون :)
اسم بچهی سوم دیگه با شما
269
وای ارهه خیلی واقعی بود🤣
حالا یه اعترافی بکنم میخواستم پیشنهاد ایسورو بنویسم مهمت گفتم فادیمه میزنه عقیمش میکنه نمیتونیم بچهی سوم و بنویسیم
269
https://t.me/Evimizz1/3445
عالی بوود
یعنی عاشق اون کل کلی شدم که سر اسم گذاشتی ، انگار ما بچه های چنل داشتیم باهم بحث میکردیم🤣🤣
269
خب درنهایت به پارت خوشگل و پایانیِ این فنفیک هم رسیدیم🫠
خیلی دوسش داشتم و خوشحالم که کنارمون بودید💞
دوست دارم حالا که تموم شده همتون بیاید نظرتونو بگید ، بگید خودتون کجااشو بیشتر دوست داشتیدد🙂↔️
منتظرم :
@ZarahearsBot
269
نگاهی به اطرافم انداختم.
باریش و دوعا کمی اونطرف تر روی زمین نشسته بودن و بازی میکردن.
دست به کمر جلوی ایسو وایسادم که سرشو بالا اورد و گفت:
- چیشده فادیمهم؟!
با بغضی که از عصبانیت بهم هجوم اورده بود ، بیبیچک رو توی بغلش پرت کردم.
با تعجب به من و بعد به بیبیچک نگاه کرد و گفت:
- این...چیه؟
+ ایسوو!! این بیبیچکه!
- بیبی..چی؟ اون یعنی چی؟
کلافه گفتم:
+ یعنی اینکه..من حاملهام!
اول شوکه شده نگاهم کرد و بعد با تتهپته پرسید:
- چی..چی؟؟
دستمو روی صورتم کشیدم و سعی کردم بغضمو پس بزنم.
ایسو بلند شد و بهم نزدیکتر شد.
- فادیمه...و..واقعا؟
با تن صدای بلندی گفتم:
+ واقعا ایسو...اما...چرا میخندی تو؟ نمیبینی من..عصبانیم!
ایسو خواست سمتم بیاد و دستاشو روی شونههام بزاره که قبل از اون ، باریش و دوعا در حالی که گوشی دست باریش بود سمتمون دوییدن.
- مامان...داییه!
گوشی رو ازش گرفتم و هول زده جواب دادم.
+ داداش؟!
- فادیمه...چیکار میکنید؟ باریش میگه مامان بابام دعوا میکنن!
با تعجب اول به باریش و بعد به ایسو نگاه کردم.
+ دعوا؟ نه داداش..-
تو همین حین ایسو گوشی رو از دستم بیرون کشید و شروع به حرف زدن کرد.
- دادااش عادیلم..دایی شدنت برای سومین بار رو بهت تبریک میگم!
+ یعنی چی..دایی شدن اینا..برای بار سوم؟
- یعنی...بازم بچه میاد!
+ بچه؟؟
چند ثانیه سکوت کرد و بعد با لحن عجیبی گفت:
+ ماشالله به شما!
همون موقع سرم و ناباورانه تکون دادم که ایسو هم تلفن و قطع کرد و با دیدن نگاهم ، مظلومانه بهم خیره شد که کوسن مبل رو برداشتم و دنبالش افتادم که باریش و دوعا هم پشتِ سرم شروع به دوییدن کردن...
269
+ میشه...دوباره نشونمون بدین؟
دکتر دستگاه رو کمی جابهجا کرد.
ــ اینجا سر کوچولوی پسرمونه... و این قسمت هم کوچولوی دخترمونه.
لبخند روی لبام نشست.
دست ایسو رو محکمتر گرفتم.
+ ایسو... فکر میکنی کدومشون بیشتر شبیه تو میشه؟
ایسو بدون مکث گفت:
ــ امیدوارم هر دوتاشون شبیه تو بشن.
با شیطنت ابرو بالا انداختم.
+ یعنی...حتی اگه یکم لجباز مثل من؟
خندید
ــ چاره ای نیست دیگه..فقط یکم پیر میشم!
مشتی به بازوش زدم که خندش بیشتر شد.
از روی تخت بلند شدم و لباسمو مرتب کردم.
هنوز لبخند از روی صورتم نرفته بود..
ایسو هم از دکتر تشکر کرد و وقتی از اتاق بیرون اومدیم دستمو گرفت و به سمت ماشین رفتیم.
به ماشین که رسیدیم درو برام باز کرد که بهش لبخند زدم و سوار شدیم.
ناخودآگاه بهش نگاه کردم
+ ایسو...تو واقعا دوست داری دوتاشون شبیه من بشن؟
ــ انقد خوشگلی..چرا دوست نداشته باشم؟
لبخندم با شنیدن حرفش عمیقتر شد اما سعی کردم ذوقم رو پنهان کنم.
صورتم رو سمت شیشه برگردوندم تا نفهمه چقدر خوشحال شدم.
دستمو گذاشتم روی شکمم و گفتم:
+ واریم کوچولو.. بابات توی مطب دکتر گفت که تو اذیتش میکنی!
ایسو همونجوری که رانندگی میکرد با تعجب برگشت سمتم:
ــ کی گفتم اذیتم میکنه..؟ بعدشم واریم نه! دوعا..اسم دختر خوشگلم دوعاست!
+ نخیر...اسمش واریمه..اسم پسرمونم باریش!
باریشه
ــ اصلااااا اسم دخترمون دوعا اسم پسرمونم...
یکم فکر کرد و بعد گفت:
- نمیدونم...سرکانی چیزی!
با ناباوری نگاهش کردم
+چی..؟
ایسو سری تکون داد و دوباره به جاده خیره شد
- اصلا...من از اول باریش رو انتخاب کرده بودم!
ایسو نگاهی به من انداخت.
ــ خب منم از اول برای دخترمون اسم دوعا رو انتخاب کرده بودم!
+ ولی..تو حتی به من نگفتی!
ــ چون نزاشتی فادیمه!
خب...راست میگفت!
حرصی دست به سینه شدم و گفتم:
+ اصلا دیگه باهات حرف نمیزنم
ایسو با تعجب بهم نگاه کرد
ــ چرا؟
جوابی ندادم
ــ فادیمهم؟
بازم چیزی نگفتم
ــ جانوم کاروم؟
رومو برگردونم سمت شیشه که تک خنده ای کرد .
ـــ یعنی...الان...واقعا...سر اسم بچه هامون قهر کردی؟
دوباره هم جواب ندادم که اونم سکوت کرد و فقط ماشین و به حرکت در اورد.
سرمو به پنجره تکیه داده بودم که ایسو ماشین رو نگهداشت.
بازار؟!
با تعجب سمتش برگشتم.
- منو چرا اوردی اینجا؟
+ فادیمهم...باشه دیگه! پیاده شو.
بعد خودش پیاده شد و منتظر وایساد که من پیاده شم.
کلافه سری به چپ و راست تکون دادم و از ماشین پیاده شدم.
با لبخند نگاهم کرد و ابروهاشو بالا داد.
نزدیکش که شدم ،دستشو بالا اورد و دور شونم انداخت.
توی بازار شروع به حرکت کردیم و بعد از اینکه جلوی یه فروشگاه بزرگ و شلوغ رسیدیم وایسادیم.
+ بریم...
قیل از اینکه وارد شیم ، دستشو سمتم گرفت و گفت:
+ دستمو بگیر...گمت نکنم!
لبخندی به این حرکتش زدم و دستشو گرفتم.
وارد مغازه شدیم و به سختی از میون جعیت از پله ها بالا رفتیم.
سرمو توی فروشگاه چرخوندم.
پر از لباس های کوچولو و رنگارنگ برای بچهها ، پر از اسباب بازی...
وسط فروشگاه وایساده بودیم.
نگاه ایسو روی من بود و من با ذوق اطرافمو نگاه میکردم.
- ایسو...اینجا!
اونم لبخندی زد و دستمو سمت یکی از قفسه ها کشید.
با دیدن دوتا عروسک که رنگ یکیشون صورتی و اونیکی آبی بود ، لبخند روی لبم پررنگ تر شد و حس میکردم ذوقم میخواد از چشمام بیرون بزنه.
ایسو عروسک صورتی رنگ و برداشت و با ذوق گفت:
+ این برای دخترمون..دوع-
با دیدن نگاهم حرفش رو خورد و فقط گفت:
+ هیچی دیگه...برای دخترمون!
لبخندی زدم و عروسک ابی رنگ رو برداشتم.
- اینم..برایِ پسرمون! باریش..
ایسو شاکی گفت:
+ فکر کنم مامانش ساواش رو بیشتر دوست داره ولی...بیخیال!
به این رفتارش خندیدم.
ایسو با دیدن قفسهی جوراب های کوچولو ، سمتشون رفت و چند جفت جوراب برداشت که البته برای هر کدوم نظر من هم میپرسید.
+ فادیمهم..این چطوره؟ واسه دخترمون...
+ فادیمه...اینا خیلی کوچولوان! مطمئنی اندازه پایِ بچهها میشن؟
بعد چند تا لباس هم برداشت..
وقتی برای استراحت روی صندلی نشستیم ، اروم روی شونش زدم و گفتم:
- ایسو...بابا شدن بهت میاد ها!
چند ثانیه بهم نگاه کرد و بعد خیلی اروم گوشهی لبش بالا رفت.
+ بابا شدن؟
سرمو تکون دادم که چشماشو روی هم فشار داد.
- اومد! در اصل...مامان شدن به تو خیلی اومد! ایسو فورتونا جز فادیمه کوچاری و کوچولوهاش دیگه از این دنیا چی میخواد؟!
- دو سال بعد -
با عصبانیت از سرویس بهداشتی بیرون اومدم و سمت ایسو رفتم.
روی مبل نشسته بود و داشت حساب و کتاب های شرکت رو انجام میداد.
269
𝖹𝖺𝗁𝗋𝖺:𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾
𝖯𝖺𝗋𝗍: نوزدهم
با صدای زنگ ، درو باز کردم که ایسو و پشت سرش اوروچ بالا اومدن.
ایسو کفشش رو دراورد و وارد خونه شد که اوروچ گفت:
+ خب...ایسو درد داشتی به من زنگ بزن..توام کاری داشتی زنگ بزن زنداداش!
- میومدی تو اوروچ!
سری تکون داد و گفت:
+ نه..دیره. خداحافظ.
من و ایسو هم خداحافظی کردیم که رفت و بعد رفتنش ، درو بستم.
ایسو با لبخند نگاهم میکرد که با خجالت چند تا پلک پشت سر هم زدم و گفتم:
- چیه؟
سرشو به چپ و راست تکون داد.
خواست کتشو دربیاره که سمتش رفتم و کمکش کردم.
- ایسو...چیزی میخوری یا میخوای بخوابی؟
+ گشنم نیست..
- باشه...
ایسو سمت اتاق رفت که بعد چند ثانیه مکث ، پشت سرش رفتم.
روی تخت نشسته بود و انگار...منتظر من بود!
با اومدنم سرشو بالا گرفت و با لبخند محوی گفت:
+ اومدی..!
لبخندی زدم و دستی به کمرم کشیدم.
- اومدم!
ایسو ، مثل قبلا روی تخت دراز کشید و اغوشش رو برام باز کرد.
با تصویری که از همهی روزهای قبل جلوی چشمام جون گرفت ، لبخند پررنگی زدم و کنارش دراز کشیدم.
ایسو دستشو دورم پیچید و سرشو توی موهام فرو برد.
انگار که بعد مدت ها تونسته نفس بکشه ، نفسش رو محکم بیرون داد و اروم گفت:
- دلم برای تو خیلی تنگ شده بود!
با لبخند دستمو سمت چپ سینهش گذاشتم.
+ ایسو...من چیِ توام؟
- زنم!
+ نه...
ایسو برای چند ثانیه فکر کرد و بعد با لبخند گفت:
- تو..."فادیمهی منی"!
با لبخند رضایت بخشی خودمو توی بغلش جمع کردم و چشمام رو با آرامش بستم.
-
با نوری که از پنجرهی اتاق رویچشمام افتاد ، از خواب بیدار شدم.
با دیدن دستی که روی شکمم بود ، سمت ایسو برگشتم .
وقتی چشمای باز ایسورو دیدم ، ترسیده "وایی" گفتم.
+ چیکار میکنی؟
- صبح بخیر!
لبخندی زدم و گفتم:
+ صبح بخیر!
ایسو سریع بلند شد نشست و گفت:
- ام..فادیمهم..خیلی وقته دکتر نرفتی..ببرمت امروز؟
با شنیدن "فادیمهم" لبخندی زدم و سرمو تکون دادم.
بعد خوردن صبحونه ، ایسو به بیمارستان زنگ زد و نوبت گرفت تا وقتی که بریم.
با شنیدن اسممون ، بلند شدیم تا سمت اتاق دکتر بریم.
نمیتونستم هیجانمو کنترل کنم..
این اولین باره که بعد از آشتی باهاش اومدیم سونوگرافی و این دفعه برای اینکه بینیم کوچولوهامون چین...
از هیجان زیاد دست ایسو رو فشار دادم که ایسو برگشت و با لبخند نگاهی بهم کرد
ــ فادیمهم...آروم باش! چرا انقدر استرس داری؟!
با حالت مظلومی گفتم:
+ایسو...اگه دوتاشون پسر باشن تو دوسشون نداری؟
ایسو اول با تعجب بهم نگاه کرد بعد دستشو دورم انداخت و گفت:
+هرچی باشن...دختر...پسر...من عاشقشونم!
اول لبخندی زدم اما بعد که فهمیدم چی گفته ازش جدا شدم و مشتی به بازوش زدم
+ مرتیکه.! پس من چی؟
بازم خندید و این حرصیم میکرد.
ــ تو که جات مشخصه..
و به قلبش اشاره زد که لبخندی بهش زدم و با هم وارد اتاق دکتر شدیم.
دکتر با دیدنمون لبخند گرمی زد
ــ فادیمه خانوم..بفرمایید روی تخت دراز بکشید.
رفتم سمت تخت و ایسو هم روی صندلی نشست.
دکتر لبخندی زد و دستگاه سونوگرافی رو روشن کرد.
ــ خب فادیمه خانم، آمادهاید کوچولوها رو ببینید؟
با ذوق و هیجان گفتم:
+خیلی..
دکتر دستگاه رو روشن کرد
ــ ظاهراً یکی از کوچولوها کمی همکاری بیشتری داره.
ایسو ابروهاشو بالا انداخت.
ــ یعنی چی؟
دکتر صفحه رو به سمتمون چرخوند.
ــ اگر اشتباه نکنم... این کوچولوی اول پسره.
چند لحظه مات موندم.
+ پ... پسر؟
ایسو لبخندش عمیقتر شد و نگاهش روی صفحه موند.
ــ پسرمون...
با شنیدن "پسرمون" قلبم جوری لرزید که لبخندی خودبهخود روی صورتم نشست.
+اون یکی چی...خانم دکتر؟
ــ بزارید ببینم!
ــ این کوچولوتون...یکم شیطونه اجازه نمیده درست ببینم!
ــ آها...صبر کن
دکتر چشماشو ریز کرد و گفت:
ــ خب بنظر میاد این یکی...یه دختر خانم شیطون باشه!
با شنیدن این جمله دستمو روی دهنم گذاشتم و چشمام پر از اشک شد.
+ایسو...
ایسو که از هیجان از روی صندلی بلند شده بود با چشمهایی که از خوشحالی برق میزد بهم نگاه کرد!
ــ یه پسر...یه دختر...
لبخند گرمی بهش زدم و گفتم:
+ دختر و پسرِ ما..
ایسو با قدم های آروم سمتم اومد و طی یه حرکتی که بهش فکر نکرده بودم ، دستمو گرفت و بوسید.
ــ ممنونم
ایسو چند لحظه دستم رو توی دستش نگه داشت و با لبخند به صفحهی سونوگرافی خیره موند..
انگار که هنوز باورش نمیشد دو تا کوچولوی ما توی اون صفحه بودن.
دکتر با لبخند گفت:
ــ البته..فعلاً جنسیت رو با احتمال خیلی خوبی گفتیم، برای تأیید قطعیتر ممکنه در سونوگرافیهای بعدی دوباره بررسی بشه.
سرمو تکون دادم اما چشم از صفحه برنداشتم.
269
بچه ها من دارم شام درست میکنم و نظراتتونو میخونم کاری نکنین غذا بسوزه مامانم منو بسوزونه😂
