𝗘𝘃𝗶𝗺𝗶𝘇🪞"
Open in Telegram
“𝖤𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝗒𝖾𝗋 𝖽𝖾ğ𝗂𝗅, 𝖾𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝖽𝗎𝗒𝗀𝗎𝖽𝗎𝗋“ 𝖳𝖺𝗅𝗄 𝗍𝗈 𝖴𝗌 ✨️: @ZarahearsBot
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
271
Subscribers
-124 hours
+27 days
+730 days
Posts Archive
271
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 𝖯𝖺𝗋𝗍: هفدهم- دکتر گفت خون زیادی از دست داده و به خون احتیاج داره. بعد در حالی که دکمهی استین لباسش رو باز میکرد گفت: - من میرم خون بدم. آروم سرم رو تکون دادم. بعد از رفتن اوروچ ، گوشی داداشم زنگ خورد که بلند شد و کمی اونور تر از ما جواب داد. زنداداشم کنارم نشست و منو به خودش تکیه داد. - چیزی میخوای؟ سرم رو به نشونهی "نه" تکون دادم. تو همین حین،داداشم گوشیش رو قطع کرد و همزمان با اوروچ سمتمون اومد. + دختره اعتراف کرده که از طرف شریف تهدید شده.. اوروچ نفسش رو با صدای بلند بیرون داد. + فادیمه..تو که موقع تیرزدنش اونجا بودی باید بری اظهاراتت رو بگیرن. سرم رو تکون دادم. - میرم...میرم ولی ایسو فعلا حالش خوب نیست! بعدا میرم... داداشم اروم موهام رو نوازش کرد و سرشو تکون داد. + زنداداش..میخوای با دکتر صحبت کنم بری ببینیش؟ با ذوق سرم رو بالا گرفتم. - میشه؟ اوروچ سرش رو تکون داد و سمت یکی از پرستارا رفت و بعد چند دقیقه صحبت کردن ، سمتم اومد. با استرس و یهکم خوشحالی از روی صندلی بلند شدم. + اول برو اون اتاق گان بپوش بعد..راستی..هر موقع به هوش اومد بگو دکترو صدا بزنم.. اول نگاهی به داداشم و زنداداشم انداختم و با دیدن لبخندشون ، سمت اتاقی که اوروچ با دست نشون داده بود رفتم. بعد از پوشیدن لباس ، اروم و با پاهای لرزون سمت اتاق ایسو قدم برداشتم. با بسته شدنِ در اتاق ، سکوت سنگینی توی اتاق حاکم شد. به تخت ایسو نزدیک شدم. رنگش پریده بود،ماسک اکسیژن صورتش رو پوشونده بود و دستگاهِ کنار تخت نفساش رو میشمرد. صندلی رو نزدیک تختش هدایت کردم و روش نشستم. به آرومی انگشتاش رو بین انگشتام گرفتم و با صدای لرزون شروع به صحبت کردم. - ایسو...باشه دیگه...میدونی که من خیلی وقته بخشیدمت...کی قراره چشماتو باز کنی؟ اون یکی دستمو روی شکمم کشیدم. - یهبار دیگه..به خاطر کوچولوهامون..هنوز که اسمشونو انتخاب نکردیم! جوابی نمیشنیدم... اشکام روی گونههام خشک شدن. پلکهام کمکم سنگین شدن و سرمو روی لبهی تخت گذاشتم. نمیدونم چقدر گذشت که با تکون خوردن دستش که توی دستم بود ، بیدار شدم. ایسو...به هوش اومده بود! چشمام دوباره پر از اشک شدن ، این بار از ذوق.. لبخند کوچیکی روی لبام نشست. دلم میخواست بپرم بغلش و دوباره بگم "فقط به خاطرِ بچههاست". با یادآوری حرف اوروچ ، خودمو جمع کردم و بلند شدم تا برم بیرون ؛ ولی دنیا دور سرم چرخید. از صبح هیچی نخورده بودم و حواسم به کوچولوهاهم نبود. یکی از دستام و به میلهی کنار تخت گرفتم. پاهام شل شد و داشتم میوفتادم که متوجه دستی دور کمرم شدم. به سختی سرمو برگردوندم و اخرین چیزی که دیدم ، تصویری از ایسو بود که با درد و نفسنفس زنون در حالی که سرم از دستش دراومده بود، منو محکم گرفته بود که نیوفتم و بعد چشمام بسته شدن... «دانایِکل» ایسو در حالی که خودش برای نفس کشیدن تقلا میکرد ، فادیمه رو گرفته بود. از درد چشماش رو روی هم فشار میداد و با صدایی که ضعیف بود اما توی اتاق پیچید داد زد: - کمک! فادیمه؟! تو همین حین در اتاق باز شد و اول عادیل و بعدش پرستار وارد اتاق شدن. عادیل خواهرش رو بغل کرد و پرستار به ایسو کمک کرد دوباره روی تخت دراز بکشه. برای چند لحظه چشمهاش رو بست و وقتی باز کرد ، فقط پرستار رو بالای سرش دید. خبری از فادیمه نبود... - فاد..یمه کجاست؟ + همسرتون؟ ضعف کردن ، براشون سرم وصل کردیم.ایسو اروم نفسش رو بیرون داد. - نیمههای شب ، فادیمه چشماش رو باز کرد. سرم هنوز توی دستش بود. اول فقط متوجه سقف و سکوت بیمارستان بود و بعد توی یک لحظه همهچیز از جلوی چشماش رد شد. ایسو... تیر... عمل... با سرگیجه از روی تخت بلند شد و بعد از اینکه سرم رو توی دستش گرفت ، از اتاق بیرون رفت. پرستاری که توی راهروی بیمارستان بود سمتش اومد و جلوشو گرفت. - عزیزم ضعف داشتی ، فعلا باید استراحت کنی! ولی فادیمه گوش نکرد و فقط سعی کرد با پس زدن پرستار به راهش ادامه بده. صدای عادیل از پشت سرش به گوشش رسید: + فادیمه ، کجا؟ موهای عادیل به هم ریخته و به خاطر بیخوابی ، چشماش قرمز شده بودن. - داداش...ایسو کجاست؟ عشق عادیل فقط نفسش رو بیرون داد و پشت سر فادیمه نگاه کرد. فادیمه با تعجب و نگاهی پرسشی برگشت که ایسورو دید.ه با لباس بیمارستان و موهایی که بههم ریخته بودن ، به چهارچوب در تکیه داده بود. نگاهش به فادیمه نرم بود. فادیمه با دیدن خونِ خشک شدهی دور زخم سرمش ، با قدم های اروم و کوچیک سمتش رفت. - ایسو...تو چرا اومدی پایین؟ ایسو بدون اینکه جواب بده لنگ لنگان جلوتر اومد. + حالت خوبه؟ فادیمه سرش رو تکون داد. ایسو دستش رو جلو اورد و اشکِ خشکشدهی گوشهی چشمش رو پاک کرد. + کوچولوها چطورن؟ فادیمه اروم دستش رو روی شکمش کشید. - خوبن...
271
https://t.me/Evimizz1/3304?single
یاد اون ویدیو افتادم اونجا که النی به فادیمه میگه تو چشماش چیزی هست بعد ی نفر حرف میزنه میگه تو چشماش و تو دلش فقط فادیمه هست
