ماه،پشتِپنجرهجاماند.
Open in Telegram
880
Subscribers
-1024 hours
+37 days
+39830 days
Posts Archive
باید تابلوهاشو بدزدم.
سالها بود که در میان آدمها زندگی میکرد، اما هیچ گاه احساس نکرد که واقعاً در میان آنهاست. گویی روحش در اتاقی تاریک، پشت پنجرهای غبارگرفته جا مانده بود و تنها چیزی که از جهان میدید، سایههایی بیمعنا بودند که میگذشتند. کسی نمیدانست در سکوت او چه محاکمهای برپا بود؛ چه اعترافهایی که هرگز گفته نشدند و چه جنگهایی که هر شب، بیآنکه کسی بفهمد، دوباره آغاز میشدند. او نه از دنیا متنفر بود و نه به آن تعلق داشت؛ فقط آرامآرام یاد گرفته بود که بعضی زخمها را باید مانند یک راز قدیمی، در اعماق وجود دفن کرد و با چهرهای آرام، به تماشای فروپاشی خویش نشست.
