برای روزی که فراموش میشوم
Open in Telegram
خاطرات تبعیدی یک عصر دیگر... شاید کسی روزی این صفحات را ورق بزند
Show moreIran136 111The category is not specified
343
Subscribers
No data24 hours
-287 days
-1830 days
Posts Archive
𓂃 «مغازهی نامههای بی نام و نشان» ✉️🌙
𓂃 مکان
در اتاقک کوچکی در بالاترین طبقهی یک فانوس دریایی قدیمی؛ جایی میان دریا و آسمان، که پنجرههایش رو به آبهای بیانتها باز میشوند. شبها نور فانوس از میان مه عبور میکند و برای لحظهای قفسههای نامه را روشن میکند.
𓂃 ظاهر و حالوهوای مغازه
اتاقی دایرهای با دیوارهای چوبی، پنجرههای بلند و قفسههایی که تا سقف پر از پاکت و کاغذند. روی میزهای کوچک، شمعهای نیمهسوخته، مهرهای مومی و بطریهای جوهر قرار گرفتهاند. صدای موجها از پشت پنجره میآید و پردههای نازک با هر وزش باد آرام تکان میخورند.
𓂃 ویترین
نامههای قدیمی با دستخطهای متفاوت، پاکتهای مهر و مومشده، کارتپستالهایی از شهرهایی که شاید دیگر وجود نداشته باشند و نامههایی که تنها یک اسم روی آنها نوشته شده؛ بیهیچ نشانی از گیرنده.
𓂃 چیز مخصوص تو
یک صندوقچهی چوبی کوچک با نوشتهای روی در آن:
«برای تویی که هیچوقت فراموشت نخواهم کرد.»
داخلش نامههایی هستند که هنوز نوشته نشدهاند؛ اما هر بار اتفاقی مهم در زندگیات رخ میدهد، یکی از آنها آرامآرام شکل میگیرد و وقتی بازش میکنی، دقیقاً همان چیزی را نوشته که در آن لحظه دلت میخواسته به زبان بیاوری. ✉️🕯️
𓂃 «مغازهی نقشهایی که به یاد میمانند» 🕯️🧶
𓂃 مکان
در اتاقی مخفی از یک عمارت قدیمی و اشرافی؛ پشت راهرویی که با تابلوهای خانوادگی پوشیده شده و تنها با چرخاندن یکی از قابها میتوان در مغازه را پیدا کرد. پنجرههای بلند اتاق رو به باغی خاموش باز میشوند و عصرها نور طلایی خورشید روی فرشهای قدیمی میافتد.
𓂃 ظاهر و حالوهوای مغازه
فضایی باشکوه و گرم با دیوارهای پوشیده از چوب تیره، پردههای مخملی و مبلمان کلاسیک. آباژورهای وینتیج در گوشهوکنار روشناند و نورشان طرحهای تابلوفرشها را روی دیوارها زندهتر میکند. همهچیز آرام و ساکت است؛ انگار زمان در این اتاق کمی آهستهتر میگذرد.
𓂃 ویترین
آباژورهای قدیمی با شیشههای رنگی، تابلوفرشهای دستبافت، قابهای چوبی حکاکیشده، جعبههای موسیقی و چند شیء آنتیک که هرکدام ردپایی از صاحب قبلیشان دارند.
𓂃 چیز مخصوص تو
یک آباژور شیشهرنگی قدیمی که فقط با لمس دست تو روشن میشود. وقتی نورش روی تابلوفرش روبهرو میافتد، نقشهای فرش آرامآرام تغییر میکنند و برای چند لحظه، صحنهای از یکی از خاطراتت را به تصویر میکشند؛ حتی خاطراتی که خودت دیگر به یاد نمیآوری. 🕯️🪞
𓂃 «مغازهی ستارههایی که خواب نمیبینند» 🌌🕯️
𓂃 مکان
در بلندترین نقطهی تپهای دورافتاده، جایی میان علفهای بلند و بادهای شبانه؛ آنقدر دور از شهر که چراغهای آن از اینجا فقط مثل نقاطی محو دیده میشوند. پشت مغازه، صخرهای بلند قرار دارد که از آن میتوان تمام آسمان را تماشا کرد.
𓂃 ظاهر و حالوهوای مغازه
خانهای سنگی و کوچک با پنجرههای چوبی، سقفی شیبدار و چراغهایی که شبها مثل فانوس میدرخشند. داخل مغازه بوی رنگ روغن و بوم تازه پیچیده و تابلوها به دیوارها تکیه دادهاند؛ بعضی رو به آسمان، بعضی رو به زمین.
𓂃 ویترین
تابلوهای آسمان شب، هلال ماه، منظرهی تپهها و بومهای نیمهتمام. اما در مرکز ویترین، تابلویی شبیه «شبهای پرستاره» قرار دارد؛ آسمانی چرخان با ستارههایی که هیچوقت دقیقا در جای قبلیشان نیستند.
𓂃 چیز مخصوص تو
همان تابلوی کوچک شبهای پرستاره؛ هر شب یکی از ستارههایش جابهجا میشود و تصویری تازه در آسمان میسازد. اگر مدت زیادی به آن نگاه کنی، متوجه میشوی ستارهها کمکم شکل صورت فلکی مخصوص خودت را پیدا کردهاند؛ انگار آسمان، داستانی را فقط برای تو نقاشی میکند. 🌌🖌️
𓂃 «مغازهی واژههای گمشده» 🖋️📜
𓂃 مکان
در کتابخانهای عظیم و قدیمی که زیر زمین یک کلیسای متروک پنهان شده؛ جایی که راهروهای سنگی آن به اتاقی دورافتاده میرسند. هیچکس نمیداند این اتاق از چه زمانی آنجاست؛ فقط کسانی که دنبال یک جملهی فراموششده میگردند، راهش را پیدا میکنند.
𓂃 ظاهر و حالوهوای مغازه
اتاقی بلند با سقفهای قوسی، قفسههای چوبی پر از کاغذ و کتابهای دستنویس و چراغهایی کوچک که نورشان روی میزهای قدیمی میافتد. صدای ورق خوردن کاغذها در سکوت شنیده میشود و روی دیوارها، واژههایی پراکنده نوشته شدهاند؛ بعضی خوانا و بعضی آنقدر کمرنگ که انگار دارند ناپدید میشوند.
𓂃 ویترین
قلمهای قدیمی با دستههای حکاکیشده، کاغذهای دستساز، نامههای نیمهتمام، پاکتهای مهر و مومشده و شیشههای کوچکی پر از جوهرهای رنگی. در مرکز ویترین، یک دفتر باز قرار دارد که تمام صفحاتش سفید است، جز صفحهی آخر که فقط یک کلمه روی آن نوشته شده: «بمان.»
𓂃 چیز مخصوص تو
یک قلم سیاه با نوکی بسیار ظریف که هر واژهای با آن بنویسی، از روی کاغذ محو میشود و تا زمانی که خودت نخواهی، دوباره ظاهر نمیشود؛ اما اگر روزی کسی واقعا به آن کلمه نیاز داشته باشد، نوشته خودش روی کاغذ برمیگردد. 🖋️🕯️
𓂃 «مغازهی رویاهای نیمهکاره» ✎🌙
𓂃 مکان
در اتاقکی قدیمی بالای یک ایستگاه قطار فراموششده؛ جایی که ریلها سالهاست زیر علفها پنهان شدهاند و پنجرهی مغازه رو به دشتی بیانتها باز میشود. شبها، نور چراغ کوچکش از دور مثل یک ستارهی تنها دیده میشود.
𓂃 ظاهر و حالوهوای مغازه
فضایی دنج با دیوارهای چوبی روشن، میزهای طراحی قدیمی و قفسههایی پر از دفترچه و کاغذ. مدادهای تراشیده در لیوانهای شیشهای قرار گرفتهاند و طرحهای نیمهتمام روی دیوارها آویزاناند؛ بعضی فقط چند خط سادهاند و بعضی تقریبا کامل شدهاند، اما هیچکدام پایان ندارند.
𓂃 ویترین
دفترچههای طراحی با جلدهای کهنه، مدادهای کوتاهشده، پاککنهای کوچک و اتودهایی که روی کاغذهای زرد کشیده شدهاند. میان همهی آنها، چند طرح از چهرهها و مکانهایی دیده میشود که هیچکس نمیداند متعلق به چه کسی یا کجاست.
𓂃 چیز مخصوص تو
یک دفترچهی جلد چرمی کوچک که هر شب، وقتی مغازه بسته میشود، صفحهی تازهای به آن اضافه میشود. روی هر صفحه طرحی کشیده شده که تو هنوز در خواب هم ندیدهای؛ اما چند روز بعد، همان تصویر را جایی در دنیای واقعی میبینی. ✎🕯️
𓂃 «مغازهی آواز ماه» 🎹🌙
𓂃 مکان
در تالاری متروک در دل یک باغ زمستانی؛ جایی که شیشههای بلند سقف، شبها تمام آسمان را قاب میگیرند و نور ماه روی کف چوبی میریزد. هیچ تابلویی آنجا نیست؛ فقط صدای پیانویی دور، رهگذران را تا در مغازه میکشاند.
𓂃 ظاهر و حالوهوای مغازه
سالنی بلند و باشکوه با دیوارهای چوبی تیره، پردههای مخملی، چلچراغهای خاموش و شمعهایی که روی پایههای قدیمی میسوزند. نتهای موسیقی روی میزها پراکندهاند و هر از گاهی نسیم، یکی از آنها را روی زمین میاندازد.
𓂃 ویترین
نتهای دستنویس و قدیمی، جعبههای موسیقی کوچک، شمعهای نیمهسوخته، عکسهای سیاهوسفید نوازندگان ناشناس و یک قطعه نت که فقط چند میزان ابتداییاش نوشته شده؛ انگار آهنگ در میانهی یک خاطره ناپدید شده است.
𓂃 چیز مخصوص تو
یک پیانوی قدیمی در انتهای سالن؛ سازی که تنها با لمس انگشتان تو بیدار میشود. هر بار که پشت آن مینشینی، نتهایش خودشان جان میگیرند و آهنگی را مینوازند که انگار از عمیقترین و فراموششدهترین گوشهی ذهنت آمده است. 🎹🕯️
𓂃 «مغازهی تار و پود رویاها» 🧶🌙
𓂃 مکان
در یک خانهی قدیمی شناور روی آب؛ خانهای چوبی که با طنابهای ضخیم به اسکلهای دورافتاده بسته شده و هر شب، مه آرامی دورش جمع میشود. تنها راه ورود، یک پل باریک چوبی است که زیر نور ماه تا در مغازه ادامه دارد.
𓂃 ظاهر و حالوهوای مغازه
فضایی گرم و آرام با سقف چوبی بلند، چراغهای کوچک آویزان و سبدهایی پر از کلافهای کاموا. صدای آرام برخورد میلها با هم در فضا میپیچد و رنگهای کاموا از قفسهها مثل موجی نرم پایین آمدهاند. همهچیز بوی خانهای قدیمی و امن را میدهد.
𓂃 ویترین
کلافهای کاموای رنگی، شالهای دستبافت، جورابهای بافتنی، عروسکهای کوچک و چند تکه بافتنی که هرکدام داستانی ناتمام را روایت میکنند. در مرکز ویترین، یک کلاف سفید و نقرهای قرار دارد که هیچکس اجازهی لمسش را ندارد.
𓂃 چیز مخصوص تو
همان کلاف سفید و نقرهای؛ نخی که هیچوقت تمام نمیشود. هر چیزی که با آن ببافی، دقیقا به اندازهی دلتنگی کسی که قرار است آن را دریافت کند گرم و نرم میشود؛ انگار نخ، احساس آدمها را به خاطر میسپارد. 🧶✨
𓂃 «مغازهی میان دیروز و فردا» 🕰️
𓂃 مکان
در بلندترین نقطهی یک برج ساعت قدیمی و فراموششده؛ جایی میان ابرها که شهر از پشت پنجرههای بلندش کوچک و دور به نظر میرسد. برای رسیدن به مغازه باید از پلکانی مارپیچ بالا بروی؛ هر پله یک ساعت متفاوت از شبانهروز را نشان میدهد.
𓂃 ظاهر و حالوهوای مغازه
اتاقی دنج با دیوارهای چوبی تیره، پنجرههای بلند و پردههای مخملی. صدای آرام تیکوتاک ساعتها در تمام فضا پیچیده و نور ماه روی صفحهی ساعتهای قدیمی میافتد. عجیبتر اینکه هیچ دو ساعتی زمان یکسانی را نشان نمیدهند؛ انگار هرکدام در لحظهای متفاوت از زندگی گیر کردهاند.
𓂃 ویترین
ساعتهای جیبی قدیمی، ساعتهای شکسته، زنجیرهای نقرهای، شیشههای کوچک پر از چرخدندههای ظریف و نامههایی که کنار هر ساعت قرار گرفتهاند؛ نامههایی برای آدمهایی که شاید سالهاست دیگر وجود ندارند.
𓂃 چیز مخصوص تو
یک ساعت جیبی نقرهای با در حکاکیشده که هیچوقت زمان درست را نشان نمیدهد. عقربههایش فقط وقتی حرکت میکنند که اتفاق مهمی در زندگی تو در حال رخ دادن باشد؛ و هیچکس جز تو نمیتواند صدای تیکتاکش را بشنود. 🕰️🗝️
سی تا چنل شدن، میخواید ده تا ده تا جوابا رو براتون بزارم یا همه رو باهم؟
Repost from N/a
forward this & i'll pull a tarot card for you
+
design it with AI based on your vibe 🦢★. ּꩌׄ۫
Pls don't join for the challenge
Repost from N/a
نیرا خیلی داره احساس تنهایی میکنه
بیاید کمک کنید تنها نباشه
هنرمندای عزیز این پیام + این پست رو تو چنلتون فور کنید و یکی از اوسیهاتون رو انتخاب کنید
من به همین شکلی که نیرا رو ساختم اوسی شما هم میسازم و داخل این فضا قرار میدم D=
(فکر کنم ایگنور شم🗿🤙)
لیمیت: هروقت که خط بزنم
Repost from N/a
+3
فضاش رو از روی یه مدل زدم
اوسیم Niera رو هم توش ساختم😭😭😭
#Niera
#Blender
