en
Feedback
برای روزی که فراموش می‌شوم

برای روزی که فراموش می‌شوم

Open in Telegram

خاطرات تبعیدی یک عصر دیگر... شاید کسی روزی این صفحات را ورق بزند

Show more
Iran136 111The category is not specified
343
Subscribers
No data24 hours
-287 days
-1830 days
Posts Archive
ادیتایی که تو زمان بی نتی پیدا کردم خدان😂

ریکت نمیدین؟😔💔

عا راستی اروندل الفه و ملورا ساحره (جهت یادآوری) ، فقط اینجا انسانشون کردم🌚🤷‍♀

اره از رو رفرنس کشیدم

نه خندم بخاطر پوزشونه اخه اشناس 😂

نخند عه،زوج قشنگمو نگا کیف کن

𝑨𝒓𝒖𝒏𝒅𝒆𝒍 & 𝑴𝒆𝒍𝒐𝒓𝒂 — 𝑯𝒖𝒎𝒂𝒏 𝑽𝒆𝒓𝒔𝒊𝒐𝒏 | 𝑩𝒆𝒚𝒐𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑶𝒏𝒆 𝑷𝒊𝒆𝒄𝒆 𝑨𝒓𝒕 𝑺𝒕𝒚𝒍𝒆🍃🍂 #my_a
𝑨𝒓𝒖𝒏𝒅𝒆𝒍 & 𝑴𝒆𝒍𝒐𝒓𝒂 — 𝑯𝒖𝒎𝒂𝒏 𝑽𝒆𝒓𝒔𝒊𝒐𝒏 | 𝑩𝒆𝒚𝒐𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑶𝒏𝒆 𝑷𝒊𝒆𝒄𝒆 𝑨𝒓𝒕 𝑺𝒕𝒚𝒍𝒆🍃🍂 #my_art

یه طرح سریع از اوسی یه دوست🌚🎆 ببخشید اگه خوب نشده..هر وقت کاملش کردی یه طرح قشنگگگگ ازش میزنم برات حتمااا🙂‍↕️✨
یه طرح سریع از اوسی یه دوست🌚🎆 ببخشید اگه خوب نشده..هر وقت کاملش کردی یه طرح قشنگگگگ ازش میزنم برات حتمااا🙂‍↕️✨

بقیه هم یا امروز یا فردا اماده میکنم میزارم براتون خوشگلا

𓂃 «مغازه‌ی جهان‌های کاغذی» 🎞️🗝️ 𓂃 مکان در سینمای قدیمی و متروکی در انتهای یک خیابان بارانی؛ سال‌هاست هیچ فیلمی آنجا پخش نشده، اما چراغ تابلوی سینما هنوز شب‌ها روشن می‌شود. پشت پرده‌ی اصلی، راهرویی باریک به مغازه‌ای پنهان می‌رسد. 𓂃 ظاهر و حال‌وهوای مغازه دیوارها پر از پوسترهای رنگارنگ انیمه‌اند و قفسه‌های چوبی تا سقف با فیگورهای کوچک و بزرگ پر شده‌اند. نور تابلوهای قدیمی روی ویترین‌ها افتاده و صدای آرام موسیقی از یک تلویزیون قدیمی در گوشه‌ی مغازه شنیده می‌شود. 𓂃 ویترین فیگورهای شخصیت‌های انیمه، پوسترها و پرینت‌های قدیمی، کارت‌های کلکسیونی، مانگاهای جلدسخت و چند جاکلیدی کوچک با طرح شخصیت‌های مختلف. بین همه‌ی آن‌ها، یک کلید فلزی کوچک با طرحی عجیب قرار گرفته که هیچ‌کس نمی‌داند متعلق به کدام جهان است. 𓂃 چیز مخصوص تو همان کلید کوچک؛ هر شب که آن را در قفل یکی از ویترین‌ها قرار می‌دهی، برای چند دقیقه یکی از دنیاهای داخل پوسترها زنده می‌شود. شخصیت‌ها حرکت می‌کنند، باد در پس‌زمینه‌ی تصویر می‌وزد و مغازه برای لحظه‌ای تبدیل می‌شود به بخشی از همان جهانی که همیشه دوست داشتی واردش شوی. 🗝️🌙

𓂃 «مغازه‌ی کلیدهای بی‌در» 🗝️🌙 𓂃 مکان در واگن متروکی در دل یک ایستگاه قطار زیرزمینی؛ جایی که هیچ قطاری دیگر از آن عبور نمی‌کند و تنها صدای قطره‌های آب از سقف به گوش می‌رسد. انتهای سکو، دری کوچک با نور گرم از لای آن دیده می‌شود؛ ورودی مغازه. 𓂃 ظاهر و حال‌وهوای مغازه اتاقی باریک با قفسه‌های چوبی بلند که پر از جاکلیدی‌های کوچک و عجیب‌اند. کلیدها از سقف آویزان شده‌اند و با حرکت هوا آرام به هم می‌خورند. روی میزها جعبه‌های فلزی، تکه‌های چرم، زنجیرهای ظریف و قطعات کوچک دست‌ساز دیده می‌شود. 𓂃 ویترین جاکلیدی‌های فلزی قدیمی، مدل‌های چرمی، آویزهای کوچک شیشه‌ای، کلیدهای زنگ‌زده و جاکلیدی‌هایی با شکل‌های عجیب. 𓂃 چیز مخصوص تو یک جاکلیدی کوچک با کلیدی قدیمی که هیچ قفلی برایش وجود ندارد. با این حال، هر بار که آن را در دست می‌گیری، یکی از درهای فراموش‌شده‌ی زندگی‌ات را به یادت می‌آورد؛ انگار کلید، راهی به سوی خاطرات گمشده دارد. 🗝️🕯️

𓂃 «مغازه‌ی لحظه‌های ماندگار» 📷🕯️ 𓂃 مکان در اتاقک کوچکی داخل یک شهربازی قدیمی و خاموش؛ جایی که چرخ‌وفلک سال‌هاست متوقف مانده، اما چراغ‌های رنگی‌اش هنوز بعضی شب‌ها خودبه‌خود روشن می‌شوند. مغازه درست کنار غرفه‌ای قرار دارد که زمانی عکس یادگاری می‌گرفت. 𓂃 ظاهر و حال‌وهوای مغازه اتاقی کوچک با دیوارهای پوشیده از عکس، قفسه‌های چوبی و چراغ‌های کم‌نور. عکس‌های فوری از سقف آویزان‌اند و بعضی عکس‌ها هنوز روی میز ظاهر نشده‌اند. بوی کاغذ عکس و چوب قدیمی در هوا پیچیده است. 𓂃 ویترین دوربین‌های پولاروید قدیمی، بسته‌های کاغذ عکس، عکس‌های کوچک با گوشه‌های سفید و آلبوم‌های قدیمی. بعضی عکس‌ها تصویر آدم‌هایی را نشان می‌دهند که هیچ‌کس در مغازه آن‌ها را نمی‌شناسد. 𓂃 چیز مخصوص تو یک دوربین پولاروید قدیمی که هر بار با آن عکس می‌گیری، تصویر چیزی را ثبت می‌کند که چشم آدم‌ها نمی‌تواند ببیند؛ نه فقط ارواح یا چیزهای ترسناک، گاهی یک لبخند پنهان، گاهی دلتنگی، گاهی نوری که هیچ‌کس متوجهش نشده. 📷🌙

𓂃 «مغازه‌ی چوب و باران» 🪵🌧️ 𓂃 مکان در کارگاه کوچکی میان یک جنگل انبوه؛ جایی که سقف چوبی مغازه از میان شاخه‌های بلند درختان پیداست و یک رود باریک درست از کنار دیوارهایش می‌گذرد. صبح‌ها مه میان درختان می‌پیچد و نور از شکاف برگ‌ها روی زمین می‌افتد. 𓂃 ظاهر و حال‌وهوای مغازه کارگاهی قدیمی با میزهای چوبی سنگین، قفسه‌های پر از ابزار و تکه‌های چوبی که هرکدام شکل و بافت متفاوتی دارند. بوی چوب تازه، خاک نم‌خورده و باران در هواست و صدای آرام برخورد ابزار با چوب، سکوت جنگل را می‌شکند. 𓂃 ویترین تبرهای کوچک و قدیمی، مغارهای دست‌ساز، چکش‌های چوبی، قطعات تراش‌خورده‌ی درخت و چند مجسمه‌ی چوبی که هنوز ناتمام مانده‌اند. در مرکز ویترین، یک adze قدیمی با دسته‌ای از چوب گردو قرار گرفته که روی تیغه‌اش نقش‌های ظریفی حک شده. 𓂃 چیز مخصوص تو همان adze قدیمی؛ ابزاری که هر تکه چوب را لمس کند، شکل پنهان درونش را آشکار می‌کند. کافی‌ست فقط چند ضربه‌ی آرام بزنی تا چوب خودش نشان دهد قرار است به چه چیزی تبدیل شود؛ انگار هر درخت، پیش از تراشیده شدن، از قبل شکل نهایی خودش را می‌دانسته. 🪵🕯️

𓂃 «مغازه‌ی ظرافت رنگ» 🖌️🌙 𓂃 مکان در اتاقی شیشه‌ای بالای یک گالری نقاشی قدیمی؛ جایی که سقفش از پنجره‌های بلند پوشیده شده و نور روز بی‌واسطه روی میزهای نقاشی می‌ریزد. شب‌ها، چراغ‌های کوچک گالری از پایین روشن می‌مانند و سایه‌ی قلم‌موها روی شیشه‌ها می‌افتد. 𓂃 ظاهر و حال‌وهوای مغازه فضایی روشن و آرام با میزهای چوبی باریک، پالت‌های رنگ، شیشه‌های آب و قفسه‌هایی پر از قلم‌مو. همه‌چیز مرتب و ظریف چیده شده؛ قلم‌موهای نازک مثل شاخه‌های خشک و ظریف کنار هم قرار گرفته‌اند و بوی رنگ و چوب در هواست. 𓂃 ویترین قلم‌موهای نوک‌تیز و بسیار ظریف، قلم‌موهای مویی دست‌ساز، دسته‌های چوبی تراش‌خورده، پالت‌های کوچک و شیشه‌های رنگ که کنار هرکدام یک تکه بوم قرار گرفته است. 𓂃 چیز مخصوص تو یک قلم‌موی بسیار باریک با نوکی ظریف‌تر از تار مو که فقط یک قطره رنگ در خود نگه می‌دارد؛ اما همان یک قطره برای کشیدن تمام جزئیات یک نقاشی کافی است. هر چیزی که با آن بکشی، آن‌قدر ظریف و دقیق می‌شود که انگار نقاشی نفس می‌کشد. 🖌️🕯️

𓂃 «مغازه‌ی شب‌هایی که گرم می‌مانند» 🧶🌙 𓂃 مکان در اتاقی دنج در طبقه‌ی بالای یک آسیاب آبی قدیمی؛ جایی که رودخانه از زیر پنجره‌هایش می‌گذرد و چرخ بزرگ آسیاب، شب‌ها آرام و بی‌صدا می‌چرخد. مه صبحگاهی همیشه روی آب می‌نشیند و از پنجره‌ی مغازه می‌توان جنگل دوردست را دید. 𓂃 ظاهر و حال‌وهوای مغازه فضایی گرم با دیوارهای چوبی، کف‌پوش قدیمی و چراغ‌هایی با نور طلایی. صندلی‌های نرم کنار پنجره قرار گرفته‌اند و پتوها روی نردبان‌های چوبی، صندوق‌ها و دسته‌های کوچک چیده شده‌اند. صدای آب و گرمای آرام بخاری، مغازه را شبیه پناهگاهی برای شب‌های سرد کرده است. 𓂃 ویترین پتوهای دست‌بافت با نقش‌های قدیمی، شال‌های ضخیم، کوسن‌های پارچه‌ای، جوراب‌های بافتنی و تکه‌پارچه‌هایی که روی هرکدام طرحی متفاوت دوخته شده؛ انگار هرکدام از خانه‌ای دور به اینجا رسیده‌اند. 𓂃 چیز مخصوص تو یک پتوی دست‌بافت با نقش ستاره‌های ریز که هر شب طرحش کمی تغییر می‌کند. وقتی آن را دور خودت می‌پیچی، صدای آرامی از میان تار و پودش شنیده می‌شود؛ صدایی که هر بار قصه‌ای تازه برایت تعریف می‌کند، اما هیچ‌وقت نمی‌فهمی صاحب آن صدا چه کسی است. 🧶🌙

𓂃 «مغازه‌ی آواز خاموش شب» 🎹🌙 𓂃 مکان در یک عمارت سنگی قدیمی روی صخره‌ای مشرف به دریا؛ جایی که موج‌ها پایین صخره به سنگ‌ها می‌خورند و مه شبانه تا پنجره‌های بلند عمارت بالا می‌آید. هیچ راه مستقیمی برای رسیدن به آن نیست؛ فقط یک پل سنگی باریک، عمارت را به خشکی وصل می‌کند. 𓂃 ظاهر و حال‌وهوای مغازه تالاری وسیع با سقف بلند، کف‌پوش چوبی براق و پرده‌های مخملی سنگین. نور شمع‌ها روی دیوارهای سنگی می‌رقصد و صدای دریا با تیک‌تاک ساعت بزرگی که گوشه‌ی سالن ایستاده، در هم می‌آمیزد. همه‌چیز باشکوه است، اما سکوتی عجیب روی فضا نشسته. 𓂃 ویترین نت‌های موسیقی دست‌نویس، جعبه‌های موسیقی قدیمی، عکس‌های سیاه‌وسفید نوازندگان ناشناس، تکه‌هایی از سازهای شکسته و چند صفحه‌ی نت که انگار سال‌هاست کسی جرئت نکرده آن‌ها را بنوازد. در مرکز تالار، زیر نور ماه، پیانوی آکوستیک ماهاگونی Steinway & Sons قرار گرفته است. 𓂃 چیز مخصوص تو همان پیانو؛ سازی که هیچ‌کس جز تو نمی‌تواند صدایش را بشنود. هر بار که پشت آن می‌نشینی، بدون اینکه حتی یک نت انتخاب کنی، خودش آهنگی می‌نوازد که حال همان لحظه‌ی قلبت را روایت می‌کند؛ گاهی آرام، گاهی غمگین و گاهی پر از نوری که نمی‌دانی از کجا آمده. 🎹🌙