برای روزی که فراموش میشوم
Open in Telegram
خاطرات تبعیدی یک عصر دیگر... شاید کسی روزی این صفحات را ورق بزند
Show moreIran136 111The category is not specified
343
Subscribers
No data24 hours
-287 days
-1830 days
Posts Archive
ببخشید خوشگلام اما من یه مدتی فعالیت نمیکنم فعلا..خیلی حال خوشی ندارم...
اگه میخواید لف بدین مشکلی نیست:)
𓂃 «مغازهی صفحاتی برای فردا» 📖🕯️
𓂃 مکان
در اتاق کوچکی بالای یک کافهی قدیمی؛ جایی که پنجرههای بلندش رو به خیابانی سنگفرششده باز میشوند و عصرها نور طلایی خورشید روی شیشههای مغازه میافتد. از پلههای چوبی باریکی باید بالا بروی تا به آن برسی.
𓂃 ظاهر و حالوهوای مغازه
آرام و گرم، با قفسههای چوبی پر از دفتر، میزهای کوچک و چراغهای مطالعهی قدیمی. روی بعضی میزها فنجانهای خالی، قلمهای جوهری و تکههای کاغذ قرار گرفته؛ انگار کسی همین چند لحظه پیش مشغول بوده.
𓂃 ویترین
نوتبوکهای جلد چرمی، ژورنالهای دستساز، دفترهای کوچک با کاغذهای ضخیم، نشانکهای پارچهای و دفترهایی با قفلهای فلزی ظریف؛ هرکدام با طرح و جلدی متفاوت.
𓂃 چیز مخصوص تو
یک ژورنال با جلد مخملی و قفل طلایی کوچک که صفحاتش هر شب یک برگ تازه پیدا میکنند. عجیبتر اینکه گاهی روی صفحهی جدید، جملهای نوشته شده که انگار خود تو قرار بوده فردا آن را بنویسی. 📖🌙
𓂃 «مغازهی کلیدهای قصهدار» 🗝️🕯️
𓂃 مکان
در اتاقکی پنهان زیر برج ناقوس یک کلیسای قدیمی؛ جایی که دیوارهای سنگیاش پوشیده از پیچکاند و نور ماه از پنجرههای باریک روی کف اتاق میافتد. تنها راه ورود، دری سنگین و بدون دستگیره است.
𓂃 ظاهر و حالوهوای مغازه
فضایی تاریک و باشکوه با قفسههای چوبی بلند، کشوهای کوچک و میزهایی پوشیده از مخمل تیره. صدای آرام برخورد کلیدها با یکدیگر در سکوت میپیچد و روی دیوارها نقشهها و طرحهایی از قفلهای قدیمی دیده میشود.
𓂃 ویترین
کلیدهای وینتیج با طرحهای ظریف و پیچیده، کلیدهای برنزی و نقرهای، آویزهای قدیمی و کلیدهایی با دستههای حکاکیشده؛ بعضی آنقدر قدیمیاند که دیگر هیچکس نمیداند قفل اصلیشان کجاست.
𓂃 چیز مخصوص تو
یک کلید قدیمی با دستهای به شکل ماه که هیچ قفلی برایش پیدا نشده. هر بار که آن را در دست میگیری، صدای باز شدن دری را میشنوی؛ دری که هر بار به جایی متفاوت میرسد—یک خانه، یک باغ، یک اتاق یا حتی خاطرهای که مدتهاست از یادت رفته. 🗝️🌙
𓂃 «مغازهی خرسهای سفید و زمستان» 🐻❄️🕯️
𓂃 مکان
در کلبهای شیشهای میان یک دشت پوشیده از برف؛ جایی دور از هر شهر، کنار دریاچهای یخزده که کوههای سفید اطرافش را گرفتهاند. شبها نور گرم مغازه روی برف میافتد و از دور مثل چراغی کوچک در میان زمستان دیده میشود.
𓂃 ظاهر و حالوهوای مغازه
فضایی گرم و آرام با دیوارهای چوبی روشن، شومینهای سنگی و پنجرههای بزرگی رو به برف. قفسهها پر از وسایل کوچک و دوستداشتنیاند و روی میزها شمعهای کوتاه، فنجانهای قهوه و جعبههای مخملی قرار گرفتهاند. بوی قهوهی تازه و چوب سوخته همهجا را پر کرده.
𓂃 ویترین
انگشترهای ظریف با نگینهای سفید و نقرهای، ماگهایی با طرح خرسهای قطبی، عروسکهای تدی خرس قطبی، دستمالهای بافتنی و چند وسیلهی کوچک زمستانی که انگار برای یک عصر برفی ساخته شدهاند.
𓂃 چیز مخصوص تو
یک تدی خرس قطبی کوچک و نرم که همیشه کنار همان ماگ خرس قطبی روی صندلی مخصوصی نشسته. عجیب اینکه هر شب وقتی مغازه را میبندی، جای تدی کمی تغییر میکند؛ انگار در طول شب برای خودش در مغازه قدم میزند و صبح دوباره دقیقاً سر جایش مینشیند. 🐻❄️☕️❄️
𓂃 «مغازهی آنسوی تصویر» 🪞🌙
𓂃 مکان
در طبقهی زیرین یک عمارت قدیمی؛ جایی که ورودیاش پشت یک راهروی پر از تابلو پنهان شده و هیچ پنجرهای به بیرون ندارد. تنها نور مغازه از شکاف باریک سقف میتابد؛ درست جایی که شبها نور ماه از آن عبور میکند.
𓂃 ظاهر و حالوهوای مغازه
سالن بزرگی با دیوارهای سنگی، پردههای مخملی و آینههایی با قابهای چوبی و فلزی حکاکیشده. نور شمعها روی سطح آینهها میلغزد و عجیب است که هیچکدام تصویر یکسانی نشان نمیدهند.
𓂃 ویترین
آینههای جیبی قدیمی، آینههای قدی با قابهای آنتیک، آینههای دستی، تکههای آینهی رنگی و قابهای خالی که انگار آینهای زمانی درونشان بوده است.
𓂃 چیز مخصوص تو
یک آینهی کوچک با قاب نقرهای که تصویر ظاهرت را نشان نمیدهد؛ هر بار که روبهرویش میایستی، چیزی را نشان میدهد که در آن لحظه بیشتر از همه درونت پنهان کردهای—گاهی یک خاطره، گاهی یک آرزو و گاهی چیزی که خودت هنوز اسمش را نمیدانی. 🪞🕯️
𓂃 «مغازهی هرآنچه روزی نوشته شد» 🖋️📜
𓂃 مکان
در تالار کوچکی زیر یک چاپخانهی صدساله؛ جایی که ورودیاش پشت قفسهای پر از کتابهای کهنه پنهان شده. صدای دستگاههای قدیمی چاپ از دیوارها به گوش میرسد و نور گرم چراغها از لای پنجرههای بلند به خیابان میریزد.
𓂃 ظاهر و حالوهوای مغازه
سقفی بلند با تیرهای چوبی، میزهای نویسندگی قدیمی و قفسههایی که تا سقف بالا رفتهاند. بوی کاغذ، چوب و جوهر در هواست و روی دیوارها نمونههایی از خطهای قدیمی از دورانهای مختلف کنار هم قاب شدهاند؛ انگار تاریخِ خط را در یک اتاق جمع کردهاند.
𓂃 ویترین
قلمهای پر، خودنویسهای قدیمی، خودکارهای اولیه، مدادهای چوبی، زغال، گچ، قلمهای نی، قلمموهای مخصوص، دواتهای جوهر، مهرها و ابزارهای نوشتاری از دورهها و سرزمینهای مختلف.
𓂃 چیز مخصوص تو
یک قلم قدیمی با دستهای از چوب تیره که جوهرش هیچوقت تمام نمیشود. هر چیزی که با آن بنویسی، فقط یک نوشته نیست؛ کلماتت کمکم به خاطرهای واقعی از گذشته تبدیل میشوند و اگر دوباره همان صفحه را باز کنی، میتوانی لحظهای را که دربارهاش نوشتهای، دوباره به یاد بیاوری. 🖋️🕯️
𓂃 «مغازهی زیورهای ممنوعه» 🗝️🪞
𓂃 مکان
در اتاقی پنهان در پشت یک بازارچهی عتیقهفروشی؛ جایی که ورودیاش از میان پردهای مخملی میگذرد و هیچ تابلویی ندارد. مغازه فقط شبها باز است و نور طلاییاش از میان شیشههای رنگی بازار بیرون میزند.
𓂃 ظاهر و حالوهوای مغازه
فضایی تاریک و باشکوه با ویترینهای شیشهای، چوبهای تیره و آینههای قدیمی. نور شمعها روی فلزات و سنگهای رنگی میلغزد و هر گوشه پر از جعبههای کوچک و اشیای عجیب و قدیمیست.
𓂃 ویترین
انواع گردنبند، انگشتر، دستبند، سنجاقسینه، زنجیرهای ظریف و آویزهای عجیب؛ در کنارشان چند چاقوی تزئینی و کلکسیونی قدیمی با غلافهای حکاکیشده قرار گرفتهاند، بیشتر شبیه آثار یک موزه تا وسیلهای برای استفاده.
𓂃 چیز مخصوص تو
یک آویز نقرهای کوچک به شکل ماه که پشتش یک چاقوی مینیاتوری پنهان شده؛ هر بار که آن را لمس میکنی، سنگ روی آویز رنگ عوض میکند و رنگش نشان میدهد امروز چه احساسی را بیشتر از همه با خودت حمل میکنی. 🌙🪞
𓂃 «مغازهی مکانی میان زمان» 🕰️🌙
𓂃 مکان
در اتاقی گرد در بالاترین طبقهی یک رصدخانهی متروک؛ جایی بالاتر از ابرها که سقف شیشهای آن رو به آسمان باز میشود. شبها نور ماه روی کف چوبی میافتد و از دور، چراغ کوچک مغازه مثل ستارهای تنها دیده میشود.
𓂃 ظاهر و حالوهوای مغازه
دیوارهای چوبی تیره، قفسههای بلند و ساعتهایی که از سقف و دیوار آویزاناند. صدای تیکوتاک در تمام اتاق میپیچد، اما هر ساعت ریتم خودش را دارد؛ بعضی تند، بعضی آهسته و بعضی کاملاً بیصدا.
𓂃 ویترین
ساعتهای جیبی نقرهای، ساعتهای رومیزی قدیمی، ساعتهای دیواری چوبی، زنجیرهای ظریف، چرخدندههای کوچک و ساعتهایی که صفحهشان بهجای عدد، نام روزهای خاصی از زندگی آدمها را نشان میدهد.
𓂃 چیز مخصوص تو
یک ساعت جیبی کوچک با صفحهای کاملاً سفید؛ هیچ عقربهای ندارد، مگر زمانی که آن را در دست بگیری. آنوقت عقربهها شروع به حرکت میکنند و به جای ساعت، لحظهای را نشان میدهند که دلت بیشتر از هر چیز میخواهد دوباره تجربهاش کنی. 🕰️🔮
𓂃 «مغازهی موسیقی میان خواب و بیداری» 🎧🌙
𓂃 مکان
در اتاقی کوچک پشت برج ناقوس یک کلیسای قدیمی؛ جایی که پنجرهی گرد آن رو به شهر باز میشود و صدای دور زنگها با باد شبانه در هم میآمیزد. ورودی مغازه فقط هنگام غروب ظاهر میشود.
𓂃 ظاهر و حالوهوای مغازه
اتاقی آرام با دیوارهای چوبی تیره، چراغهای کمنور و قفسههایی که هدفونها رویشان مثل آثار یک موزه چیده شدهاند. سیمها به شکل مرتب از دیوارها پایین آمدهاند و کنار هر هدفون، تکهکاغذ کوچکی با یک نام یا جمله قرار دارد.
𓂃 ویترین
هدفونهای قدیمی و جدید، کاستهای قدیمی، نوارهای موسیقی و چند دستگاه پخش کوچک که روی بعضیشان هنوز یک آهنگ متوقف مانده است.
𓂃 چیز مخصوص تو
یک هدفون نقرهای قدیمی که فقط با گذاشتنش روی گوش، صدای اطراف را آرام میکند. سپس آهنگی پخش میشود که هر بار متفاوت است؛ آهنگی که انگار تمام احساسات، فکرها و حرفهای نگفتهی همان روزت را به موسیقی تبدیل کرده. 🎧🕯️
𓂃 «مغازهی صداهای نشنیده» 🎧🌙
𓂃 مکان
در اتاقکی شیشهای روی پشتبام یک هتل قدیمی؛ جایی بالاتر از چراغهای شهر، جایی که باد آزادانه میان آنتنها و دودکشها میپیچد. شبها، از پشت شیشههای بخارگرفتهی مغازه نور گرمی بیرون میزند.
𓂃 ظاهر و حالوهوای مغازه
فضایی تاریک و دنج با دیوارهای چوبی، مبلهای قدیمی و چراغهای کوچک آویزان. هدفونها روی دیوار مثل قابهای یک گالری چیده شدهاند و کنار هرکدام یک کارت کوچک با نامی عجیب قرار دارد. در پسزمینه همیشه موسیقی خیلی آرامی پخش میشود.
𓂃 ویترین
هدفونهای قدیمی و جدید، نوارهای کاست، صفحههای موسیقی، ضبطهای کوچک و چند هدفون با روکشهای مخملی. بعضی از آنها حتی بدون اینکه به دستگاهی وصل باشند، صدای بسیار آرامی از خودشان پخش میکنند.
𓂃 چیز مخصوص تو
یک هدفون مشکی قدیمی با جزئیات نقرهای. وقتی آن را روی گوشهایت میگذاری، صدای دنیای اطرافت کاملاً محو میشود و به جایش آهنگی پخش میشود که انگار مخصوص همین لحظه از زندگی تو ساخته شده؛ آهنگی که هیچکس جز تو قادر به شنیدنش نخواهد بود. 🎧🕯️
𓂃 «مغازهی آنسوی پردهی مه» 🔮🕯️
𓂃 مکان
در برجی بلند در میان کوهستان؛ جایی که بیشتر روزها در مه فرو رفته و مسیر رسیدن به آن فقط هنگام غروب پیدا میشود. بالای برج، اتاقی گرد با پنجرههایی بلند قرار دارد که تمام آسمان شب را میتوان از آنجا دید.
𓂃 ظاهر و حالوهوای مغازه
اتاقی تاریک و مرموز با پردههای مخملی، میزهای چوبی قدیمی و شمعهایی که نورشان روی دیوارها میلرزد. بخار نازکی همیشه روی زمین حرکت میکند و چندین گوی شیشهای روی پایههای چوبی و فلزی قرار گرفتهاند.
𓂃 ویترین
گویهای بلورین با اندازههای مختلف، کارتهای قدیمی، شمعهای باریک، سنگهای درخشان، بطریهای کوچک شیشهای و دفترهایی با جلد چرمی که پر از نقاشیهای عجیب و ناشناختهاند.
𓂃 چیز مخصوص تو
یک گوی بلورین شفاف روی پایهای نقرهای که هیچ تصویری از آینده نشان نمیدهد؛ هر بار که دستت را روی آن میگذاری، بهجای آینده، چیزی را نشان میدهد که دلت در اعماق وجودت آرزو دارد ببینی. 🔮🌙
𓂃 «مغازهی گوشهای از یک جهان دیگر» 🎐🗝️
𓂃 مکان
در طبقهی بالای یک پاساژ قدیمی در محلهای شلوغ؛ جایی که از بیرون هیچ چیز خاصی ندارد، اما پشت پلههای باریک و یک در کوچک، مغازهای پر از رنگ و نور پنهان شده. شبها تابلوی کوچکش با نور نئونی روشن میشود.
𓂃 ظاهر و حالوهوای مغازه
دیوارها پر از پوستر و تابلوهای انیمهاند و قفسهها با فیگورها، جاکلیدیها، استیکرها و وسایل کلکسیونی پر شدهاند. چراغهای کوچک رنگی میان قفسهها روشناند و موسیقی آرامی از یک اسپیکر کوچک پخش میشود؛ فضایی شلوغ اما دوستداشتنی، شبیه اتاقی که تمام دنیاهای موردعلاقهات را در خودش جا داده.
𓂃 ویترین
تابلوها و پرینتهای انیمه، فیگور شخصیتها، جاکلیدیهای کوچک، استیکر، پین، دفترچه، کارتهای کلکسیونی و وسایل تزئینی مختلف. بعضی وسایل نسخههای کمیاباند و فقط یک نمونه از آنها در مغازه وجود دارد.
𓂃 چیز مخصوص تو
یک جاکلیدی با طرح ناروتو که همیشه روی قفسهای جداگانه و زیر نور کوچکی نگهداری میشود؛ جاکلیدی سادهای که شاید بین تمام وسایل مغازه چیز خاصی به نظر نرسد، اما برای صاحب مغازه، یادآور تمام لحظههاییست که با این دنیا و شخصیتها گذرانده. 🗝️🎐
𓂃 «مغازهی کلیدهای قصهدار» 🗝️🕯️
𓂃 مکان
در اتاقکی پنهان زیر برج ناقوس یک کلیسای قدیمی؛ جایی که دیوارهای سنگیاش پوشیده از پیچکاند و نور ماه از پنجرههای باریک روی کف اتاق میافتد. تنها راه ورود، دری سنگین و بدون دستگیره است.
𓂃 ظاهر و حالوهوای مغازه
فضایی تاریک و باشکوه با قفسههای چوبی بلند، کشوهای کوچک و میزهایی پوشیده از مخمل تیره. صدای آرام برخورد کلیدها با یکدیگر در سکوت میپیچد و روی دیوارها نقشهها و طرحهایی از قفلهای قدیمی دیده میشود.
𓂃 ویترین
کلیدهای وینتیج با طرحهای ظریف و پیچیده، کلیدهای برنزی و نقرهای، آویزهای قدیمی و کلیدهایی با دستههای حکاکیشده؛ بعضی آنقدر قدیمیاند که دیگر هیچکس نمیداند قفل اصلیشان کجاست.
𓂃 چیز مخصوص تو
یک کلید قدیمی با دستهای به شکل ماه که هیچ قفلی برایش پیدا نشده. هر بار که آن را در دست میگیری، صدای باز شدن دری را میشنوی؛ دری که هر بار به جایی متفاوت میرسد—یک خانه، یک باغ، یک اتاق یا حتی خاطرهای که مدتهاست از یادت رفته. 🗝️🌙
𓂃 «مغازهی خرسهای سفید و زمستان» 🐻❄️🕯️
𓂃 مکان
در کلبهای شیشهای میان یک دشت پوشیده از برف؛ جایی دور از هر شهر، کنار دریاچهای یخزده که کوههای سفید اطرافش را گرفتهاند. شبها نور گرم مغازه روی برف میافتد و از دور مثل چراغی کوچک در میان زمستان دیده میشود.
𓂃 ظاهر و حالوهوای مغازه
فضایی گرم و آرام با دیوارهای چوبی روشن، شومینهای سنگی و پنجرههای بزرگی رو به برف. قفسهها پر از وسایل کوچک و دوستداشتنیاند و روی میزها شمعهای کوتاه، فنجانهای قهوه و جعبههای مخملی قرار گرفتهاند. بوی قهوهی تازه و چوب سوخته همهجا را پر کرده.
𓂃 ویترین
انگشترهای ظریف با نگینهای سفید و نقرهای، ماگهایی با طرح خرسهای قطبی، عروسکهای تدی خرس قطبی، دستمالهای بافتنی و چند وسیلهی کوچک زمستانی که انگار برای یک عصر برفی ساخته شدهاند.
𓂃 چیز مخصوص تو
یک تدی خرس قطبی کوچک و نرم که همیشه کنار همان ماگ خرس قطبی روی صندلی مخصوصی نشسته. عجیب اینکه هر شب وقتی مغازه را میبندی، جای تدی کمی تغییر میکند؛ انگار در طول شب برای خودش در مغازه قدم میزند و صبح دوباره دقیقاً سر جایش مینشیند. 🐻❄️☕️❄️
𓂃 «مغازهی آنسوی تصویر» 🪞🌙
𓂃 مکان
در طبقهی زیرین یک عمارت قدیمی؛ جایی که ورودیاش پشت یک راهروی پر از تابلو پنهان شده و هیچ پنجرهای به بیرون ندارد. تنها نور مغازه از شکاف باریک سقف میتابد؛ درست جایی که شبها نور ماه از آن عبور میکند.
𓂃 ظاهر و حالوهوای مغازه
سالن بزرگی با دیوارهای سنگی، پردههای مخملی و آینههایی با قابهای چوبی و فلزی حکاکیشده. نور شمعها روی سطح آینهها میلغزد و عجیب است که هیچکدام تصویر یکسانی نشان نمیدهند.
𓂃 ویترین
آینههای جیبی قدیمی، آینههای قدی با قابهای آنتیک، آینههای دستی، تکههای آینهی رنگی و قابهای خالی که انگار آینهای زمانی درونشان بوده است.
𓂃 چیز مخصوص تو
یک آینهی کوچک با قاب نقرهای که تصویر ظاهرت را نشان نمیدهد؛ هر بار که روبهرویش میایستی، چیزی را نشان میدهد که در آن لحظه بیشتر از همه درونت پنهان کردهای—گاهی یک خاطره، گاهی یک آرزو و گاهی چیزی که خودت هنوز اسمش را نمیدانی. 🪞🕯️
𓂃 «مغازهی هرآنچه روزی نوشته شد» 🖋️📜
𓂃 مکان
در تالار کوچکی زیر یک چاپخانهی صدساله؛ جایی که ورودیاش پشت قفسهای پر از کتابهای کهنه پنهان شده. صدای دستگاههای قدیمی چاپ از دیوارها به گوش میرسد و نور گرم چراغها از لای پنجرههای بلند به خیابان میریزد.
𓂃 ظاهر و حالوهوای مغازه
سقفی بلند با تیرهای چوبی، میزهای نویسندگی قدیمی و قفسههایی که تا سقف بالا رفتهاند. بوی کاغذ، چوب و جوهر در هواست و روی دیوارها نمونههایی از خطهای قدیمی از دورانهای مختلف کنار هم قاب شدهاند؛ انگار تاریخِ خط را در یک اتاق جمع کردهاند.
𓂃 ویترین
قلمهای پر، خودنویسهای قدیمی، خودکارهای اولیه، مدادهای چوبی، زغال، گچ، قلمهای نی، قلمموهای مخصوص، دواتهای جوهر، مهرها و ابزارهای نوشتاری از دورهها و سرزمینهای مختلف.
𓂃 چیز مخصوص تو
یک قلم قدیمی با دستهای از چوب تیره که جوهرش هیچوقت تمام نمیشود. هر چیزی که با آن بنویسی، فقط یک نوشته نیست؛ کلماتت کمکم به خاطرهای واقعی از گذشته تبدیل میشوند و اگر دوباره همان صفحه را باز کنی، میتوانی لحظهای را که دربارهاش نوشتهای، دوباره به یاد بیاوری. 🖋️🕯️
𓂃 «مغازهی زیورهای ممنوعه» 🗝️🪞
𓂃 مکان
در اتاقی پنهان در پشت یک بازارچهی عتیقهفروشی؛ جایی که ورودیاش از میان پردهای مخملی میگذرد و هیچ تابلویی ندارد. مغازه فقط شبها باز است و نور طلاییاش از میان شیشههای رنگی بازار بیرون میزند.
𓂃 ظاهر و حالوهوای مغازه
فضایی تاریک و باشکوه با ویترینهای شیشهای، چوبهای تیره و آینههای قدیمی. نور شمعها روی فلزات و سنگهای رنگی میلغزد و هر گوشه پر از جعبههای کوچک و اشیای عجیب و قدیمیست.
𓂃 ویترین
انواع گردنبند، انگشتر، دستبند، سنجاقسینه، زنجیرهای ظریف و آویزهای عجیب؛ در کنارشان چند چاقوی تزئینی و کلکسیونی قدیمی با غلافهای حکاکیشده قرار گرفتهاند، بیشتر شبیه آثار یک موزه تا وسیلهای برای استفاده.
𓂃 چیز مخصوص تو
یک آویز نقرهای کوچک به شکل ماه که پشتش یک چاقوی مینیاتوری پنهان شده؛ هر بار که آن را لمس میکنی، سنگ روی آویز رنگ عوض میکند و رنگش نشان میدهد امروز چه احساسی را بیشتر از همه با خودت حمل میکنی. 🌙🪞
𓂃 «مغازهی مکانی میان زمان» 🕰️🌙
𓂃 مکان
در اتاقی گرد در بالاترین طبقهی یک رصدخانهی متروک؛ جایی بالاتر از ابرها که سقف شیشهای آن رو به آسمان باز میشود. شبها نور ماه روی کف چوبی میافتد و از دور، چراغ کوچک مغازه مثل ستارهای تنها دیده میشود.
𓂃 ظاهر و حالوهوای مغازه
دیوارهای چوبی تیره، قفسههای بلند و ساعتهایی که از سقف و دیوار آویزاناند. صدای تیکوتاک در تمام اتاق میپیچد، اما هر ساعت ریتم خودش را دارد؛ بعضی تند، بعضی آهسته و بعضی کاملاً بیصدا.
𓂃 ویترین
ساعتهای جیبی نقرهای، ساعتهای رومیزی قدیمی، ساعتهای دیواری چوبی، زنجیرهای ظریف، چرخدندههای کوچک و ساعتهایی که صفحهشان بهجای عدد، نام روزهای خاصی از زندگی آدمها را نشان میدهد.
𓂃 چیز مخصوص تو
یک ساعت جیبی کوچک با صفحهای کاملاً سفید؛ هیچ عقربهای ندارد، مگر زمانی که آن را در دست بگیری. آنوقت عقربهها شروع به حرکت میکنند و به جای ساعت، لحظهای را نشان میدهند که دلت بیشتر از هر چیز میخواهد دوباره تجربهاش کنی. 🕰️🔮
