en
Feedback
‍ 𝖦𝗅𝖺𝗌𝗌𝖱𝖾𝖿𝗅𝖾𝖼𝗍𝗂𝗈𝗇𝗌

‍ 𝖦𝗅𝖺𝗌𝗌𝖱𝖾𝖿𝗅𝖾𝖼𝗍𝗂𝗈𝗇𝗌

Open in Telegram

𝖤𝗅𝗅𝖾 é𝗍𝖺𝗂𝗍 𝗆𝗈𝗇 𝐆𝐨𝐥𝐝𝐞𝐧 𝐁𝐫𝐨𝐰𝐧. › 𝖳𝗂𝗄𝖳𝗈𝗄 : @‍g‍l‍ass.reflections ‍› 𝖨𝗇𝗌𝗍𝖺𝗀𝗋𝖺𝗆: @‍g‍l4‍ssreflections._ ♍ . 𝖲𝗁𝖾/𝖧𝖾𝗋 . 𝖨𝖭𝖥𝖩-𝖠 . 𝖧𝗎𝗆𝖺𝗇𝗂𝗍𝗂𝖾𝗌

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
217
Subscribers
-124 hours
-37 days
-330 days
Posts Archive
امشب قلم را به کنجِ خاموشي سپارم، شاید که زِ این حکایت، دگر پرده برندارم؛ گفتم به شب که رازِ مرا با سحر نگو، کاین بار مي‌خواهم از این قصه درگذرم؛ اما چه سود، هرچه به لب مُهر مي‌زنم، جوهر به طعنه مي‌چکد و مي‌گوید: «باورم؟» خواهم که نامِ هیچ غمي بر زبان نیاید، اما نسیم، کوچه‌به‌کوچه مي‌برد خبرم؛ شاید سکوت، امشب، وفادارتر از من است، شاید هم این دل است که مي‌شکند قرارم؛ تا صبح، این شبِ خاموش گواهي خواهد داد که از این کشاکشِ بي‌نام، چه مانَد از اثرم؛ سپیده که سر زند، معلوم مي‌شود آخر من از این ماجرا جان به‌در برده‌ام... یا نه. پس پرده تا سحر بر این راز مي‌کشم، و نمي‌دانم این سکوت را تاب مي‌آورم یا نه.

𝖨 𝗁𝖺𝗏𝖾 𝖺𝗅𝗐𝖺𝗒𝗌 𝖻𝖾𝗅𝗂𝖾𝗏𝖾𝖽 𝗍𝗁𝖺𝗍 𝖺 𝗐𝗈𝗋𝖽, 𝗈𝗇𝖼𝖾 𝗀𝗂𝗏𝖾𝗇, 𝗊𝗎𝗂𝖾𝗍𝗅𝗒 𝖻𝖾𝖼𝗈𝗆𝖾𝗌 𝖺 𝖽𝖾𝖻𝗍 𝗍𝗈 𝗍𝗁𝖾 𝗉𝖾𝗋𝗌𝗈𝗇 𝗐𝗁𝗈 𝗍𝗋𝗎𝗌𝗍𝖾𝖽 𝗂𝗍—𝗇𝗈𝗍 𝗍𝗁𝖾 𝗄𝗂𝗇𝖽 𝗍𝗁𝖺𝗍 𝖽𝖾𝗆𝖺𝗇𝖽𝗌 𝗋𝖾𝗉𝖺𝗒𝗆𝖾𝗇𝗍, 𝖻𝗎𝗍 𝗍𝗁𝖾 𝗄𝗂𝗇𝖽 𝗍𝗁𝖺𝗍 𝗋𝖾𝖿𝗎𝗌𝖾𝗌 𝗍𝗈 𝖽𝗂𝗌𝖺𝗉𝗉𝖾𝖺𝗋 𝗌𝗂𝗆𝗉𝗅𝗒 𝖻𝖾𝖼𝖺𝗎𝗌𝖾 𝗍𝗂𝗆𝖾 𝗁𝖺𝗌 𝗉𝖺𝗌𝗌𝖾𝖽. 𝖨 𝗆𝖺𝗒 𝗇𝗈𝗍 𝗌𝗉𝖾𝖺𝗄 𝗈𝖿 𝗂𝗍, 𝖺𝗇𝖽 𝖨 𝗆𝖺𝗒 𝗅𝖾𝗍 𝗍𝗁𝖾 𝖽𝖺𝗒𝗌 𝗆𝖺𝗄𝖾 𝗂𝗍 𝗅𝗈𝗈𝗄 𝖺𝗌 𝗍𝗁𝗈𝗎𝗀𝗁 𝖨 𝗁𝖺𝗏𝖾 𝖿𝗈𝗋𝗀𝗈𝗍𝗍𝖾𝗇, 𝖻𝗎𝗍 𝖿𝗈𝗋𝗀𝖾𝗍𝗍𝗂𝗇𝗀 𝖺𝗇𝖽 𝗅𝖾𝗍𝗍𝗂𝗇𝗀 𝗀𝗈 𝗁𝖺𝗏𝖾 𝗇𝖾𝗏𝖾𝗋 𝖻𝖾𝖾𝗇 𝗊𝗎𝗂𝗍𝖾 𝗍𝗁𝖾 𝗌𝖺𝗆𝖾 𝗍𝗁𝗂𝗇𝗀. 𝖳𝗁𝖾𝗋𝖾 𝖺𝗋𝖾 𝖼𝖾𝗋𝗍𝖺𝗂𝗇 𝗍𝗁𝗂𝗇𝗀𝗌 𝖨 𝖼𝖺𝗋𝗋𝗒 𝗐𝗂𝗍𝗁𝗈𝗎𝗍 𝖼𝖾𝗋𝖾𝗆𝗈𝗇𝗒, 𝗄𝖾𝖾𝗉𝗂𝗇𝗀 𝗍𝗁𝖾𝗆 𝗌𝗈𝗆𝖾𝗐𝗁𝖾𝗋𝖾 𝖻𝖾𝗍𝗐𝖾𝖾𝗇 𝗂𝗇𝗍𝖾𝗇𝗍𝗂𝗈𝗇 𝖺𝗇𝖽 𝗌𝗂𝗅𝖾𝗇𝖼𝖾, 𝗐𝖺𝗂𝗍𝗂𝗇𝗀 𝖿𝗈𝗋 𝗍𝗁𝖾 𝗋𝗂𝗀𝗁𝗍 𝗆𝗈𝗆𝖾𝗇𝗍 𝗍𝗈 𝗅𝖾𝗍 𝗍𝗁𝖾𝗆 𝗍𝖺𝗄𝖾 𝗍𝗁𝖾𝗂𝗋 𝗉𝗋𝗈𝗉𝖾𝗋 𝗌𝗁𝖺𝗉𝖾. 𝖯𝖾𝗋𝗁𝖺𝗉𝗌 𝗍𝗁𝖺𝗍 𝗂𝗌 𝗐𝗁𝗒 𝖨 𝗁𝖺𝗏𝖾 𝗇𝖾𝗏𝖾𝗋 𝖻𝖾𝖾𝗇 𝗏𝖾𝗋𝗒 𝗀𝗈𝗈𝖽 𝖺𝗍 𝗆𝖺𝗄𝗂𝗇𝗀 𝗉𝗋𝗈𝗆𝗂𝗌𝖾𝗌 𝗅𝗂𝗀𝗁𝗍𝗅𝗒; 𝖨 𝗐𝗈𝗎𝗅𝖽 𝗋𝖺𝗍𝗁𝖾𝗋 𝗌𝖺𝗒 𝗇𝗈𝗍𝗁𝗂𝗇𝗀 𝗍𝗁𝖺𝗇 𝗀𝗂𝗏𝖾 𝗆𝗒 𝗐𝗈𝗋𝖽 𝗍𝗈 𝗌𝗈𝗆𝖾𝗍𝗁𝗂𝗇𝗀 𝖨 𝖽𝗈 𝗇𝗈𝗍 𝗂𝗇𝗍𝖾𝗇𝖽 𝗍𝗈 𝗄𝖾𝖾𝗉. 𝖠𝗇𝖽 𝗂𝖿, 𝗈𝗇𝖾 𝖽𝖺𝗒, 𝗌𝗈𝗆𝖾𝗍𝗁𝗂𝗇𝗀 𝖺𝗋𝗋𝗂𝗏𝖾𝗌 𝗐𝗂𝗍𝗁𝗈𝗎𝗍 𝖾𝗑𝗉𝗅𝖺𝗇𝖺𝗍𝗂𝗈𝗇, 𝗐𝗂𝗍𝗁𝗈𝗎𝗍 𝖺 𝗇𝖺𝗆𝖾 𝖺𝗍𝗍𝖺𝖼𝗁𝖾𝖽 𝗍𝗈 𝗂𝗍, 𝗉𝖾𝗋𝗁𝖺𝗉𝗌 𝗂𝗍 𝗌𝗁𝗈𝗎𝗅𝖽 𝗇𝗈𝗍 𝖻𝖾 𝗆𝗂𝗌𝗍𝖺𝗄𝖾𝗇 𝖿𝗈𝗋 𝖼𝗈𝗂𝗇𝖼𝗂𝖽𝖾𝗇𝖼𝖾. 𝖲𝗈𝗆𝖾 𝗉𝖾𝗈𝗉𝗅𝖾 𝗅𝖾𝖺𝗏𝖾 𝗍𝗁𝖾𝗂𝗋 𝗋𝖾𝗊𝗎𝖾𝗌𝗍𝗌 𝖻𝖾𝗁𝗂𝗇𝖽 𝖺𝗌 𝗍𝗁𝗈𝗎𝗀𝗁 𝗍𝗁𝖾𝗒 𝗐𝖾𝗋𝖾 𝗇𝗈𝗍𝗁𝗂𝗇𝗀 𝗆𝗈𝗋𝖾 𝗍𝗁𝖺𝗇 𝗉𝖺𝗌𝗌𝗂𝗇𝗀 𝗐𝗈𝗋𝖽𝗌, 𝗎𝗇𝖺𝗐𝖺𝗋𝖾 𝗍𝗁𝖺𝗍 𝖼𝖾𝗋𝗍𝖺𝗂𝗇 𝗐𝗈𝗋𝖽𝗌 𝖿𝗂𝗇𝖽 𝖺 𝗉𝖾𝗋𝗆𝖺𝗇𝖾𝗇𝗍 𝗉𝗅𝖺𝖼𝖾 𝗂𝗇 𝗌𝗈𝗆𝖾𝗈𝗇𝖾 𝖾𝗅𝗌𝖾'𝗌 𝗆𝖾𝗆𝗈𝗋𝗒. 𝖲𝗈 𝗒𝖾𝗌, 𝖨 𝗆𝖺𝗒 𝗋𝖾𝗆𝖺𝗂𝗇 𝗊𝗎𝗂𝖾𝗍 𝖺𝖻𝗈𝗎𝗍 𝗐𝗁𝖺𝗍 𝖨 𝗈𝗇𝖼𝖾 𝗌𝖺𝗂𝖽 𝖨 𝗐𝗈𝗎𝗅𝖽 𝖽𝗈. 𝖨 𝗆𝖺𝗒 𝖾𝗏𝖾𝗇 𝗉𝗋𝖾𝗍𝖾𝗇𝖽 𝗍𝗁𝖺𝗍 𝗍𝗁𝖾 𝗆𝖺𝗍𝗍𝖾𝗋 𝗁𝖺𝗌 𝗅𝗈𝗇𝗀 𝗌𝗂𝗇𝖼𝖾 𝖿𝖺𝖽𝖾𝖽 𝗂𝗇𝗍𝗈 𝗍𝗁𝖾 𝖻𝖺𝖼𝗄𝗀𝗋𝗈𝗎𝗇𝖽. 𝖡𝗎𝗍 𝗌𝗈𝗆𝖾 𝗉𝗋𝗈𝗆𝗂𝗌𝖾𝗌 𝗁𝖺𝗏𝖾 𝖺 𝗌𝗍𝗋𝖺𝗇𝗀𝖾 𝗁𝖺𝖻𝗂𝗍 𝗈𝖿 𝗌𝗎𝗋𝗏𝗂𝗏𝗂𝗇𝗀 𝗍𝗁𝖾𝗂𝗋 𝗈𝗐𝗇 𝗌𝗂𝗅𝖾𝗇𝖼𝖾—𝖺𝗇𝖽 𝖨 𝗁𝖺𝗏𝖾 𝗇𝖾𝗏𝖾𝗋 𝖻𝖾𝖾𝗇 𝗍𝗁𝖾 𝗄𝗂𝗇𝖽 𝗈𝖿 𝗉𝖾𝗋𝗌𝗈𝗇 𝗐𝗁𝗈 𝗅𝖾𝗍𝗌 𝖺 𝗉𝗋𝗈𝗆𝗂𝗌𝖾 𝖽𝗂𝖾 𝗌𝗂𝗆𝗉𝗅𝗒 𝖻𝖾𝖼𝖺𝗎𝗌𝖾 𝗇𝗈 𝗈𝗇𝖾 𝗂𝗌 𝗐𝖺𝗍𝖼𝗁𝗂𝗇𝗀.

اگر یك ماهي اومد بیرون از آب و بهتون گفت که "کروکدیل مریضه!"، حرفشو باور کنید.

"𝖯𝗋𝗈𝖻𝗅𝖾𝗆𝗌 𝖺𝗋𝖾 𝗉𝖺𝗋𝗍 𝗈𝖿 𝖫𝗂𝖿𝖾, 𝖺𝗇𝖽 𝖿𝖺𝖼𝗂𝗇𝗀 𝗍𝗁𝖾𝗆 𝗐𝗂𝗍𝗁 𝖺 𝗌𝗆𝗂𝗅𝖾 𝗂𝗌 𝖺𝗋𝗍 𝗈𝖿 𝗅𝗂𝖿𝖾."

اگر قرار باشد بلایي بر سرم بیاید، گویي زمین و زمان دست در دستِ تقدیر مي‌گذارند و هر کدام تیري از ترکشِ روزگار به سویم رها مي‌کنند؛ آسمان، به جاي باران، سنگِ ملامت مي‌بارد و زمین، همان زمیني که روزي زیر پایم مأمن بود، دهان باز مي‌کند. انگار فلك کمر به شکستنِ من بسته و چرخِ روزگار، سازِ ناکوكِ مرا کوك کرده است. هر دري که مي‌کوبم، دیوار از پشتِ آن قد مي‌کشد و هر چراغي که به امیدش چشم مي‌دوزم، پیش از رسیدنم خاموشي را به رخ مي‌کشد. سهم من از این بازيِ بي‌قاعده، انگار همیشه همان جامِ زهر است؛ جامي که روزگار با دستِ تقدیر تعارفم مي‌کند و من، با لبخندي تلخ، جرعه‌جرعه سر مي‌کشم.

𝖭𝗂𝗒𝖺𝗓 — 𝖥𝖺𝗋𝗁𝖺𝖽 & 𝖥𝖾𝗋𝖾𝗂𝖽𝗈𝗈𝗇 𝖥𝗈𝗋𝗈𝗎𝗀𝗁𝗂
تن تو ظهر تابستونو به یادم میاره رنگ چشماي تو بارونو به یادم میاره وقتي نیستي زندگي فرقي با زندون نداره قهر تو تلخي زندونو به یادم میاره من نیازم تو رو هر روز دیدنت از لبت دوست دارم شنیدنت تو بزرگي مثل اون لحظه که بارون میزنه تو همون خوني که هر لحظه تو رگهاي منه تو مثل خواب گل سرخي لطیفي مثل خواب من همونم که اگه بي تو باشه جون میکنه من نیازم تو رو هر روز دیدنت از لبت دوست دارم شنیدنت تو مثل وسوسهٔ شکار یك شاپرکي تو مثل شوق رها کردن یك بادبادکي تو همیشه مثل یك قصه پر از حادثه اي تو مثل شادي خواب کردن یك عروسکي من نیازم تو رو هر روز دیدنت از لبت دوست دارم شنیدنت تو قشنگي مثل شکلایي که ابرا میسازن گلاي اطلسي از دیدن تو رنگ میبازن اگه مرداي تو قصه بدونن که اینجایي براي بردن تو با اسب بال دار میتازن من نیازم تو رو هر روز دیدنت از لبت دوست دارم شنیدنت

Niyaz Farhad Fereidoon Foroughi.m4a4.01 MB