𝖦𝗅𝖺𝗌𝗌𝖱𝖾𝖿𝗅𝖾𝖼𝗍𝗂𝗈𝗇𝗌
Open in Telegram
𝖤𝗅𝗅𝖾 é𝗍𝖺𝗂𝗍 𝗆𝗈𝗇 𝐆𝐨𝐥𝐝𝐞𝐧 𝐁𝐫𝐨𝐰𝐧. › 𝖳𝗂𝗄𝖳𝗈𝗄 : @glass.reflections › 𝖨𝗇𝗌𝗍𝖺𝗀𝗋𝖺𝗆: @gl4ssreflections._ ♍ . 𝖲𝗁𝖾/𝖧𝖾𝗋 . 𝖨𝖭𝖥𝖩-𝖠 . 𝖧𝗎𝗆𝖺𝗇𝗂𝗍𝗂𝖾𝗌
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
302
Subscribers
No data24 hours
+807 days
+7930 days
Posts Archive
𝖢𝖠𝖲𝖤 𝖥𝖨𝖫𝖤 𝟢𝟢𝟤
𝖲𝖴𝖡𝖩𝖤𝖢𝖳: 𝐅𝐫𝐨𝐦 𝐅𝐥𝐨𝐫𝐞𝐧𝐜𝐞
𝖫𝖮𝖢𝖠𝖳𝖨𝖮𝖭: 𝖩𝗎𝗇𝖾𝖺𝗎, 𝖠𝗅𝖺𝗌𝗄𝖺, 𝖴𝖲𝖠
𝖣𝖠𝖳𝖤: 𝖮𝖼𝗍𝗈𝖻𝗋𝖾 𝟤𝟪, 𝟤𝟢𝟤𝟥
𝟢𝟣 — 𝖳𝖧𝖤 𝖢𝖠𝖲𝖤:
مائده، که تنها چند هفته از گرفتن گواهینامهاش گذشته بود، خانهٔ دوستش را ترك کرد. دوستش بیمار بود و چند نفر دیگر نیز آن شب آنجا حضور داشتند. همه هنگام خداحافظي او را تا در همراهي کردند؛ مائده سوار ماشین شد و گفت مسیر زیادي تا خانه ندارد.
باران شدیدي ميبارید و جادهٔ منتهي به خانه از کنار پلي قدیمي در حاشیهٔ 𝖩𝗎𝗇𝖾𝖺𝗎 عبور ميکرد.
ساعت ۱۱ و ۱۷ دقیقهٔ شب، تلفن مائده براي آخرین بار به شبکه متصل شد.
بعد از آن، دیگر هیچ پاسخي دریافت نشد.
صبح روز بعد، خودرو در همان ناحیه پیدا شد.
اما مائده داخل آن نبود.
𝟢𝟤 — 𝖳𝖧𝖤 𝖵𝖨𝖢𝖳𝖨𝖬:
به نام مائده، دختري ۱۸/۱۹ ساله بود که تازه پا به سالهاي نخست زندگي مستقل گذاشته و گرفتن گواهینامه برایش نمادي از همین آزادي تازه بود. اطرافیانش او را دختري آرام، اجتماعي و در عین حال محتاط ميشناختند؛ کسي که معمولاً به آدمهاي نزدیکش اعتماد داشت و شبها کمتر تنها رانندگي ميکرد.
𝟢𝟥 — 𝖳𝖧𝖤 𝖪𝖨𝖫𝖫𝖤𝖱:
در ابتدا هیچ قاتلي وجود نداشت.
همهچیز یك حادثه به نظر ميرسید.
اما وقتي بقایاي خودرو و مسیر حرکت آن بررسي شد، احتمال دخالت شخص دیگري مطرح شد.
𝟢𝟦 — 𝖳𝖧𝖤 𝖬𝖮𝖳𝖨𝖵𝖤:
نامشخص.
هیچ انگیزهٔ مشخصي پیدا نشد و همین مسئله پرونده را سنگینتر کرد؛ اگر کسي مائده را تعقیب یا متوقف کرده بود، چرا؟
𝟢𝟧 — 𝖳𝖧𝖤 𝖲𝖢𝖤𝖭𝖤:
خودرو چند متر دورتر از مسیر اصلي جاده، در آبهاي سرد زیر پل پیدا شد.
جستوجوي غواصان چند روز طول کشید.
در نهایت، جسد مائده در بخشي عمیقتر و دور از خودرو کشف شد.
به دلیل دماي پایین آب و گذشت چند روز، جسد دچار تغییرات طبیعي پس از مرگ شده بود و تشخیص برخي جزئیات براي پزشکي قانوني دشوار بود. چهره قابل شناسایي نبود و شناسایي قطعي از طریق سوابق دندانپزشکي و آزمایشهاي هویتي انجام شد.
𝟢𝟨 — 𝖳𝖧𝖤 𝖢𝖫𝖴𝖤𝖲:
آخرین تماس.
پیام خداحافظي به دوستانش.
رد لاستیکهاي خودرو روي جادهٔ خیس.
و اختلافي جزئي میان مسیر طبیعي خودرو و نقطهاي که در نهایت وارد آب شده بود.
همین اختلاف کوچك باعث شد پرونده دیگر صرفاً یك تصادف تلقي نشود.
𝟢𝟩 — 𝖳𝖧𝖤 𝖨𝖭𝖵𝖤𝖲𝖳𝖨𝖦𝖠𝖳𝖨𝖮𝖭:
تمام دوستان مائده مظنون شدند؛ نه به این دلیل که مدرکي علیه آنها وجود داشت، بلکه چون آخرین کساني بودند که او را زنده دیده بودند.
زمان خروج هرکدام بررسي شد. پیامها تطبیق داده شد و مسیر رفتوآمدشان بازسازي شد.
در پایان مشخص شد هیچکدام از آنها در مرگ مائده نقشي نداشتهاند.
اما تحقیقات همچنان نتوانست پاسخ دهد که چرا خودرو از مسیر منحرف شده است.
𝟢𝟪 — 𝖳𝖧𝖤 𝖤𝖭𝖣𝖨𝖭𝖦:
هیچ قاتلي شناسایي نشد.
هیچ اعترافي وجود نداشت.
و هیچ مدرك قطعياي که ثابت کند مائده قرباني جنایت شده، به دست نیامد.
پرونده پس از مدتي از حالت فعال خارج شد.
اما در آخرین گزارش نوشته شد:
"علت دقیق انحراف خودرو مشخص نیست."
𝟢𝟫 — 𝖳𝖧𝖤 𝖥𝖠𝖳𝖤:
مائده جان خود را از دست داد.
علت مرگ، غرقشدگي ناشي از سقوط خودرو به آب اعلام شد.
با این حال، پزشکي قانونی نتوانست با قطعیت مشخص کند که مائده پیش از سقوط خودرو بیهوش شده بود یا پس از ورود خودرو به آب جان خود را از دست داده است.
چند روز بعد، وقتي جسدش از آب بیرون کشیده شد، دیگر شباهت زیادي به تصویري که دوستانش چند شب قبل در خانه دیده بودند نداشت.
با این حال، برای دوستانش او همچنان همان دختري بود که هنگام خداحافظي لبخند زده بود و گفته بود:
"رسیدم خبرتون میکنم."
پیامي که هیچوقت ارسال نشد.
𝟣𝟢 — 𝖢𝖠𝖲𝖤 𝖲𝖳𝖠𝖳𝖴𝖲:
□ 𝖢𝖫𝖮𝖲𝖤𝖣
□ 𝖴𝖭𝖲𝖮𝖫𝖵𝖤𝖣
■ 𝖢𝖮𝖫𝖣 𝖢𝖠𝖲𝖤
□ 𝖯𝖤𝖭𝖣𝖨𝖭𝖦
𝟣𝟣 — 𝖳𝖧𝖤 𝖫𝖠𝖲𝖳 𝖰𝖴𝖤𝖲𝖳𝖨𝖮𝖭:
همهٔ کساني که آخرین بار تو را دیدند بيگناه باشند، اما هنوز چیزي در داستان درست نباشد، حقیقت را کجا باید جستوجو کرد؟
| 𝖢𝖠𝖲𝖤 𝖶𝖱𝖨𝖳𝖳𝖤𝖭 𝖡𝖸 — 𝖠𝗀𝖾𝗇𝗍 𝖤. 𝖦𝗋𝖺𝗁𝖺𝗆
☰ 𝖠 𝖭𝖮𝖳𝖤 𝖥𝖮𝖱 𝖳𝖧𝖤 𝖲𝖴𝖡𝖩𝖤𝖢𝖳:
آدمها آنقدر بيصدا از زندگي ميروند که نبودنشان تازه وقتي معنا پیدا ميکند که دیگر هیچ راهي براي برگشتن نیست. شاید آن شب فقط ميخواستي به خانه برسي؛ اما حالا بخشي از آن جاده، آن باران و آن سکوت، براي همیشه نام تو را با خودش حمل ميکند.
𝖢𝖠𝖲𝖤 𝖥𝖨𝖫𝖤 𝟢𝟢𝟣
𝖲𝖴𝖡𝖩𝖤𝖢𝖳: 𝐃𝐚𝐢𝐥𝐲 𝐁𝐞𝐞
𝖫𝖮𝖢𝖠𝖳𝖨𝖮𝖭: 𝖯𝗈𝗋𝗍𝗅𝖺𝗇𝖽, 𝖮𝗋𝖾𝗀𝗈𝗇, 𝖴𝖲𝖠
𝖣𝖠𝖳𝖤: 𝖮𝖼𝗍𝗈𝖻𝗋𝖾 𝟣𝟩, 𝟤𝟢𝟤𝟦
𝟢𝟣 — 𝖳𝖧𝖤 𝖢𝖠𝖲𝖤:
هفدهم اکتبر، ساعت ۹ و ۴۳ دقیقهٔ شب، باران آرامي ميبارید و بیشتر مغازههاي خیابان تعطیل بودند. دوربین یك فروشگاه، دختري جوان را ثبت کرد که تنها وارد خیاباني فرعي شد.
او 𝖡𝖾𝖾 بود.
چند ماه پیش، 𝖡𝖾𝖾 با شخصي وارد رابطهاي عاشقانه شده بود. رابطهاي که پس از مدتي به دلایلي به پایان رسید؛ اما احساسات 𝖡𝖾𝖾 کاملاً از بین نرفته بود. هنوز دلتنگش ميشد و هنوز بخشي از ذهنش به روزهاي رابطه برميگشت.
همان شب، معشوقهٔ سابقش با او تماس گرفت و پیشنهاد یك دیدار کوتاه را داد.
بلافاصله قبول کرد.
او تصور ميکرد دارد براي آخرین بار با کسي ملاقات ميکند که زماني دوستش داشته.
نميدانست خودش، بدون اطلاع از ماجرا، وارد تارگت او شده است.
𝟢𝟤 — 𝖳𝖧𝖤 𝖵𝖨𝖢𝖳𝖨𝖬:
به نام 𝖡𝖾𝖾، سن ۲۰ و خرده اي سال، دانشجوي سال اول حسابداري بود و بیشتر اطرافیانش او را دختري، حساس و میانگرا ميشناختند؛ هنوز نسبت به رابطهٔ گذشتهاش احساس داشت و همین دلتنگي باعث شد دوباره به کسي اعتماد کند که دیگر نیت سابقش را نداشت.
𝟢𝟥 — 𝖳𝖧𝖤 𝖪𝖨𝖫𝖫𝖤𝖱:
معشوقهٔ سابق 𝖡𝖾𝖾.
کسي که بعد از جدایي نتوانست رابطه را رها کند و بهتدریج احساس دلتنگي و وابستگياش به حس مالکیت تبدیل شد.
𝟢𝟦 — 𝖳𝖧𝖤 𝖬𝖮𝖳𝖨𝖵𝖤:
وابستگي، حس مالکیت و ناتواني در پذیرفتن پایان رابطه.
برای 𝖡𝖾𝖾، رابطه تمام شده بود.
براي قاتل، نه.
او نميتوانست بپذیرد کسي که زمانی متعلق به زندگياش بوده، حالا بتواند بدون او ادامه دهد. دلتنگيِ دوطرفه، در ذهن او تبدیل به توجیهي براي نزدیك شدن دوباره شد؛ اما هدفش دیگر بازگرداندن رابطه نبود.
هدف، پایان دادن به چیزي بود که خودش آن را خیانت به گذشته ميدید.
𝟢𝟧 — 𝖳𝖧𝖤 𝖲𝖢𝖤𝖭𝖤:
آخرین بار 𝖡𝖾𝖾، ساعت ۹ و ۴۳ دقیقهٔ شب، در خیاباني خلوت در شرق 𝖯𝗈𝗋𝗍𝗅𝖺𝗇𝖽 دیده شد.
صبح روز بعد، تلفن همراهش در نزدیکي یك پارکینگ متروکه پیدا شد.
چند ساعت بعد، جسد او در شرایطي پیدا شد که نشانهٔ آشکاري از یك درگیري طولاني در محل وجود نداشت.
لباسهایش تقریباً دستنخورده بود و هیچ وسیلهٔ شخصي مهمي از او ناپدید نشده بود.
همین موضوع در ابتدا تحقیقات را دشوار کرد؛ زیرا صحنه بیشتر شبیه یك ناپدیدشدن مرموز بود تا یك جنایت آشکار.
𝟢𝟨 — 𝖳𝖧𝖤 𝖢𝖫𝖴𝖤𝖲:
تماس کوتاه معشوقهٔ سابقش.
تصاویر دوربین خیابان.
و نوشیدنياي که پیش از ملاقات در اختیار 𝖡𝖾𝖾 قرار گرفته بود.
اما مهمترین سرنخ، پیامهاي قدیمي میان آن دو بود؛ پیامهایي که نشان ميداد معشوقهٔ سابق 𝖡𝖾𝖾 هنوز ارتباط او را با گذشته رها نکرده بود.
𝟢𝟩 — 𝖳𝖧𝖤 𝖨𝖭𝖵𝖤𝖲𝖳𝖨𝖦𝖠𝖳𝖨𝖮𝖭:
تحقیقات از یك پروندهٔ مفقودي آغاز شد.
بعد از پیدا شدن جسد، پزشکي قانوني علت مرگ را مشخص کرد و مسیر تحقیقات تغییر کرد.
علت مرگ، مسمومیت عمدي تشخیص داده شد.
مادهٔ سمي در نوشیدنياي که 𝖡𝖾𝖾 پیش از ملاقات مصرف کرده بود قرار گرفته بود.
در ابتدا تصور میشد مرگ او ممکن است ناشي از یك اتفاق ناگهاني باشد، اما بررسيهاي پزشکي قانوني نشان داد که مسمومیت عمدي بوده است.
کارآگاهان آخرین ساعات زندگياش را بازسازي کردند و متوجه شدند او پیش از ناپدید شدن، تنها با یك نفر قرار داشته است.
بررسي ارتباطات تلفني و پیامها، معشوقهٔ سابق را به مهمترین محور تحقیقات تبدیل کرد.
در نهایت، شواهد کافي براي دستگیري او به دست آمد.
𝟢𝟪 — 𝖳𝖧𝖤 𝖤𝖭𝖣𝖨𝖭𝖦:
قاتل دستگیر شد.
در ابتدا همهچیز را انکار کرد، اما پس از روبهرو شدن با شواهد، اعتراف کرد که خودش باعث مرگ این دختر شده است.
جملهاي که در بازجویي گفت، براي همیشه در پرونده ثبت شد:
"فقط ميخواستم دوباره مال من باشه."
𝟢𝟫 — 𝖳𝖧𝖤 𝖥𝖠𝖳𝖤:
در نهایت، 𝖡𝖾𝖾 در اوج جواني جان خود را از دست داد.
او براي دیدن کسي به خیابان رفت که زماني دوستش داشت؛ اما همان دیدار، آخرین دیدار زندگياش شد.
𝟣𝟢 — 𝖢𝖠𝖲𝖤 𝖲𝖳𝖠𝖳𝖴𝖲:
■ 𝖢𝖫𝖮𝖲𝖤𝖣
□ 𝖴𝖭𝖲𝖮𝖫𝖵𝖤𝖣
□ 𝖢𝖮𝖫𝖣 𝖢𝖠𝖲𝖤
□ 𝖯𝖤𝖭𝖣𝖨𝖭𝖦
𝟣𝟣 — 𝖳𝖧𝖤 𝖫𝖠𝖲𝖳 𝖰𝖴𝖤𝖲𝖳𝖨𝖮𝖭:
"اگر کسي هنوز تو را دوست داشته باشد، اما دیگر نتواند دوست داشتنش را از مالکیت جدا کند، آیا چیزي که باقی مانده هنوز عشق است؟"
| 𝖢𝖠𝖲𝖤 𝖶𝖱𝖨𝖳𝖳𝖤𝖭 𝖡𝖸 — 𝖠𝗀𝖾𝗇𝗍 𝖤. 𝖦𝗋𝖺𝗁𝖺𝗆
☰ 𝖠 𝖭𝖮𝖳𝖤 𝖥𝖮𝖱 𝖳𝖧𝖤 𝖲𝖴𝖡𝖩𝖤𝖢𝖳:
بعضي آدمها قرار نیست به گذشته برگردند؛ چون گذشته همیشه همان جایي نیست که آن را ترك کردهاي.
🦌: شبتون بخیر باشه.
– امشب با شش پروندهٔ اول در خدمتتونیم؛ پروندههایي كه هر كدوم با دقت و جزئیات جداگانه نوشته شدن و روایت و پایان مخصوص خودشون رو دارن. این تازه پارت اوله و پروندههاي بقیهتون هم بهتدریج در حال تكمیل شدن هستن. اگر روند آماده شدنشون کمي زمان ميبره، پیشاپیش از صبر و همراهیتون ممنونم؛ لطفاً براي فرستادن جواب یا دیدن پروندهتون عجله نكنید. ترجیح ميدم هر پرونده با حوصله و دقت نوشته بشه تا چیزي از جزئیاتش كم نشه.
› بهزودي با پارتهاي بعدي برميگردیم.
› 𝖳𝗁𝖺𝗇𝗄 𝗒𝗈𝗎 𝖿𝗈𝗋 𝗒𝗈𝗎𝗋 𝖺𝗍𝗍𝖾𝗇𝗍𝗂𝗈𝗇.
شاید تاحالا خیلی براتون سوال باشه که چرا یک سری ایرانیا ،به خصوص ترکا، ویژگی های چهره آسیای شرقی رو دارن؟
چشم های بادومی،پلک های تکچین،گونه های برجسته،صورت های نسبتا پهن و....دلیلش خیلی سادست، اصالت مردمان ترک تبار به مناطق امروزی مغولستان، جنوب سیبری، شرق قزاقستان، شمال چین و قرقیزستان و مناطق اطرافش برمیگرده. جالبه بدونید همین الان هم کشور ها آسیای مرکزی ترک تبار محسوب میشن و در شمال چین قومی به نام اویغور ها زندگی میکنن که اون ها هم ترک تبار هستن. ترک ها در طی سال های طولانی از این مناطق به خاک فعلی ایران مهاجرت کردن یا محل زندگیشون به تصرف امپراتوری های ایرانی در اومده و همین باعث شده ژن های مختلف ایرانی تبار با ژن ترک مخلوط بشه و باعث گوناگونی حتی بیشتر ایران بشه.
و اینجا، به پایان این دو پارت از فلسفهٔ چشم ميرسیم. اگر مطالب بیشتري دربارهٔ نمادشناسي، باورها یا برداشتهاي تاریخي از چشم وجود داشته باشه و من در این دو بخش بهش نپرداخته باشم، پیشاپیش عذر میخوام؛ مطالبي که اینجا نوشتم، چیزهایي بود که در منابع و سایتهایي که بررسی کردم پیدا کردم و بر اساس همونها این روایت رو شکل دادم. طبیعتاً چشم اونقدر در تاریخ، اسطوره، دین و فرهنگهاي مختلف معنا پیدا کرده که نمیشه ادعا کرد در دو پارت به تمام زوایاي اون رسیدیم. این فقط بخشي از داستان بود؛ بخشي از هزاران سالي که انسان تلاش کرده چیزیو که با چشم میبینه، به چیزي که در ذهنش معنا میکنه پیوند بده. ممنونم که وقت گذاشتید و تا اینجا خوندید. اگر نکتهاي میدونید که فکر میکنید ارزش اضافه شدن به این بحث رو داره، یا سؤالي دربارهٔ مطالب این دو پارت دارید، خوشحال میشم باهام در میون بذارید. شبتون بخیر.
و شاید سؤال جالبتر این باشد:
اگر چشم نمادِ دیدن است، چرا در بسیاري از فرهنگها چیزي که دیده نميشود از چیزي که دیده ميشود مهمتر بوده است؟
- گاهي نماد دانایي بوده؛ مثل چشم اودین که براي خرد قرباني شد.
- گاهی نماد بینش بوده؛ مثل مفهوم چشم سوم.
- گاهي نماد ترس بوده؛ مثل چشمزخم.
- و گاهي همان چیزي که انسان از آن ميترسیده، تبدیل شده به وسیلهاي براي محافظت از خودش.
حتي بعضي از این اشیاي محافظ بهگونهاي ساخته ميشدند که انگار قرار است نگاه را با نگاه پاسخ دهند؛ یعني نیرویي که از چشم بد ميآید، با یك نماد چشممانند دفع شود. در اصطلاح تاریخي، به چنین کاربردي 𝖺𝗉𝗈𝗍𝗋𝗈𝗉𝖺𝗂𝖼 گفته ميشود؛ یعني چیزي که برای دور کردن یا دفع شر به کار ميرود.
در نتیجه، چشم در طول تاریخ فقط نماد بینایي نبوده است.
هم چیزي است که ممکن است به تو آسیب بزند، هم چیزي که براي دور کردن همان آسیب به کار ميبري.
این قسمت براي من یکي از عجیبترین بخشهاي فلسفهٔ چشم است: انسان چیزي را که از آن ميترسد، به نماد محافظ خودش تبدیل ميکند.
چشم، هم تهدید است و هم سپر.
حتي در موزهٔ لوور، لوحي متعلق به هزارهٔ دوم پیش از میلاد وجود دارد که عنوان آن به اثرات چشم بد اشاره میکند و شامل نوشتهاي آییني براي مقابله با آن است. یعني این فقط یك داستان شفاهي ساده نبوده؛ این باور وارد متن، آیین و اشیاي محافظتي مردم باستان هم شده بود.
