𝖦𝗅𝖺𝗌𝗌𝖱𝖾𝖿𝗅𝖾𝖼𝗍𝗂𝗈𝗇𝗌
Open in Telegram
𝖤𝗅𝗅𝖾 é𝗍𝖺𝗂𝗍 𝗆𝗈𝗇 𝐆𝐨𝐥𝐝𝐞𝐧 𝐁𝐫𝐨𝐰𝐧. › 𝖳𝗂𝗄𝖳𝗈𝗄 : @glass.reflections › 𝖨𝗇𝗌𝗍𝖺𝗀𝗋𝖺𝗆: @gl4ssreflections._ ♍ . 𝖲𝗁𝖾/𝖧𝖾𝗋 . 𝖨𝖭𝖥𝖩-𝖠 . 𝖧𝗎𝗆𝖺𝗇𝗂𝗍𝗂𝖾𝗌
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
217
Subscribers
+124 hours
No data7 days
-130 days
Posts Archive
از بیتاي عزیز هم بابت آهنگي که همین الان فرستاد ممنونم (ببخشید هنوز بلاکي)؛ آهنگها واقعاً دارن پشت سر هم میرسن، انگار امشب قرار نیست تنها بمونم. ممنون بابت این لطف و توجهت.
از 𝖧𝖺𝗓𝗓 عزیز هم بابت آهنگي که همین الان فرستاد ممنونم؛ لطف و توجهت در همین لحظه واقعاً برام ارزشمند بود.
و در آخر، از آیلین عزیز، آهیر عزیز، کیانا عزیز، آرتین عزیز، فرانك عزیز، مونا عزیز و 𝖲𝖾𝗋𝖺𝗉𝗁 عزیز هم بابت حرفها و همراهي امشبشون ممنونم؛ حضور و صحبت باهاشون واقعاً حالم رو بهتر کرد.
از جناب آرتین هم بابت دو گیفتي که لطف کردند و فرستادند، صمیمانه ممنونم؛ محبتتون واقعاً ارزشمنده.
فرانك عزیز، ممنونم بابت آهنگي که امشب فرستادي؛ شاید ندوني، ولي همین آهنگ واقعاً امشب منو نجات داد. متشکرم.
آدم هیچوقت دوست نداره توي دوراهي گیر کنه؛ هیچوقت دلش نمیخواد مجبور بشه بین دو چیزي که هر دو براش مهمن یکي رو انتخاب کنه و بدونه که هر تصمیمي بگیره، چیزي رو از دست میده. دوراهي جاییه که آدم نه راه برگشت مطمئني داره و نه ميتونه آیندهٔ هیچکدوم از مسیرها رو ببینه؛ فقط باید بایسته، نگاه کنه و با خودش کلنجار بره که کدوم درد رو ميتونه تحمل کنه. اما چه میشه کرد؟ انتخابها قرار نیست هیچوقت بدون زخم باشن. گاهي هیچ راهي وجود نداره که همهچیز رو سالم نگه داشت؛ بعضي چیزها باید شکسته بشن، بعضي چیزها باید از دست برن و بعضي شبها آدم فقط باید بسوزه و بسازه، نه چون این بهترین راهه، بلکه چون تنها راهیه که باقی مونده. یعني پذیرفتن اینکه قرار نیست همیشه از تصمیمهامون بينقص و بيآسیب بیرون بیایم؛ گاهي باید از میان همون چیزي که مارو ميسوزونه عبور کنیم، تکههاي خودمونو جمع کنیم و با همونها دوباره چیزي بسازیم که بتونه ادامه بده.
خواهش میکنم، واقعاً ممنونم که اینقدر با حوصله دربارهٔ پرونده و حسي که موقع خوندنش داشتین صحبت کردین. اینکه گفتین بعضي بخشهاش به تجربهٔ واقعي زندگیتون نزدیك بوده، براي من هم تعجب بر انگیزه راستش؛ چون چیزي که براي من در ابتدا فقط یك روایت ساختگي بود، براي شما ظاهراً یادآور بخشي واقعي و احتمالاً چندان ساده از گذشتهاتون شده. طبیعیه که این شباهت باعث بشه پرونده رو جور دیگهاي ببینین. من سعي کرده بودم جزئیات شخصیت و اتفاقات رو طوري کنار هم بذارم که داستان مصنوعي و سطحي به نظر نرسه، اما اینکه ناخواسته به تجربهاي واقعي نزدیك شده، چیزي نبود که از قبل بدونم. امیدوارم هر چیزی که پشت سر گذاشتی واقعاً همونجا در گذشته باقي مونده باشه و امروز دیگه نتونه آرامش و امنیتتون رو ازت بگیره. در هر صورت، ممنونم که اعتماد کردین و این بخش از زندگیتون رو گفتین؛ و بیشتر از اینکه پرونده برات جذاب بوده، خوشحالم که تونستین دربارهش با خیال راحت حرف بزنین.
بنده به شدت حس بد و مزخرفي دارم. خیلي خیلي مزخرف. شما هم همینطور؟
𝖨’𝗆 𝗍𝗂𝗋𝖾𝖽 𝗈𝖿 𝗆𝗒𝗌𝖾𝗅𝖿, 𝖺𝗇𝖽 𝗍𝗁𝖾 𝗍𝗁𝗈𝗎𝗀𝗁𝗍 𝗈𝖿 𝖽𝖾𝖺𝗅𝗂𝗇𝗀 𝗐𝗂𝗍𝗁 𝖾𝗏𝖾𝗋𝗒𝗈𝗇𝖾 𝖾𝗅𝗌𝖾 𝖿𝖾𝖾𝗅𝗌 𝖾𝗏𝖾𝗇 𝗆𝗈𝗋𝖾 𝖾𝗑𝗁𝖺𝗎𝗌𝗍𝗂𝗇𝗀. 𝖧𝗎𝗆𝖺𝗇𝗂𝗍𝗒 𝗁𝖺𝗌 𝖻𝖾𝖼𝗈𝗆𝖾 𝗌𝗈𝗆𝖾𝗍𝗁𝗂𝗇𝗀 𝖽𝗂𝖿𝖿𝗂𝖼𝗎𝗅𝗍 𝗍𝗈 𝗅𝗈𝗈𝗄 𝖺𝗍 𝗐𝗂𝗍𝗁𝗈𝗎𝗍 𝖽𝗂𝗌𝗀𝗎𝗌𝗍: 𝗐𝖾 𝗍𝖺𝗄𝖾, 𝖼𝗈𝗇𝗌𝗎𝗆𝖾, 𝖽𝖾𝗌𝗍𝗋𝗈𝗒, 𝖺𝗇𝖽 𝗍𝗁𝖾𝗇 𝖼𝗈𝗇𝗏𝗂𝗇𝖼𝖾 𝗈𝗎𝗋𝗌𝖾𝗅𝗏𝖾𝗌 𝗍𝗁𝖺𝗍 𝗉𝗋𝗈𝗀𝗋𝖾𝗌𝗌 𝗌𝗈𝗆𝖾𝗁𝗈𝗐 𝖾𝗑𝖼𝗎𝗌𝖾𝗌 𝗍𝗁𝖾 𝖽𝖺𝗆𝖺𝗀𝖾 𝗅𝖾𝖿𝗍 𝖻𝖾𝗁𝗂𝗇𝖽.
𝖶𝖾 𝗍𝖾𝖺𝗋 𝗍𝗁𝗋𝗈𝗎𝗀𝗁 𝖿𝗈𝗋𝖾𝗌𝗍𝗌, 𝗉𝗈𝗂𝗌𝗈𝗇 𝗈𝖼𝖾𝖺𝗇𝗌, 𝖾𝗑𝗁𝖺𝗎𝗌𝗍 𝗍𝗁𝖾 𝖾𝖺𝗋𝗍𝗁, 𝗁𝗎𝗋𝗍 𝗈𝗇𝖾 𝖺𝗇𝗈𝗍𝗁𝖾𝗋, 𝖺𝗇𝖽 𝖼𝗋𝖾𝖺𝗍𝖾 𝗌𝗎𝖿𝖿𝖾𝗋𝗂𝗇𝗀 𝗈𝗇 𝖺 𝗌𝖼𝖺𝗅𝖾 𝗌𝗈 𝖾𝗇𝗈𝗋𝗆𝗈𝗎𝗌 𝗍𝗁𝖺𝗍 𝗐𝖾 𝖾𝗏𝖾𝗇𝗍𝗎𝖺𝗅𝗅𝗒 𝖻𝖾𝖼𝗈𝗆𝖾 𝗇𝗎𝗆𝖻 𝗍𝗈 𝗂𝗍. 𝖶𝖾 𝖼𝖺𝗅𝗅 𝗈𝗎𝗋𝗌𝖾𝗅𝗏𝖾𝗌 𝗂𝗇𝗍𝖾𝗅𝗅𝗂𝗀𝖾𝗇𝗍 𝗐𝗁𝗂𝗅𝖾 𝗋𝖾𝗉𝖾𝖺𝗍𝖾𝖽𝗅𝗒 𝗆𝖺𝗄𝗂𝗇𝗀 𝗍𝗁𝖾 𝗌𝖺𝗆𝖾 𝗆𝗂𝗌𝗍𝖺𝗄𝖾𝗌, 𝖼𝖺𝗅𝗅 𝗈𝗎𝗋𝗌𝖾𝗅𝗏𝖾𝗌 𝖼𝗂𝗏𝗂𝗅𝗂𝗓𝖾𝖽 𝗐𝗁𝗂𝗅𝖾 𝖿𝗂𝗇𝖽𝗂𝗇𝗀 𝗇𝖾𝗐 𝗐𝖺𝗒𝗌 𝗍𝗈 𝖻𝖾 𝖼𝗋𝗎𝖾𝗅, 𝖺𝗇𝖽 𝖼𝖺𝗅𝗅 𝗈𝗎𝗋𝗌𝖾𝗅𝗏𝖾𝗌 𝖼𝖺𝗉𝖺𝖻𝗅𝖾 𝗈𝖿 𝖼𝗁𝖺𝗇𝗀𝖾 𝗐𝗁𝗂𝗅𝖾 𝖼𝗁𝗈𝗈𝗌𝗂𝗇𝗀 𝖼𝗈𝗇𝗏𝖾𝗇𝗂𝖾𝗇𝖼𝖾 𝗈𝗏𝖾𝗋 𝗋𝖾𝗌𝗉𝗈𝗇𝗌𝗂𝖻𝗂𝗅𝗂𝗍𝗒 𝖺𝗀𝖺𝗂𝗇 𝖺𝗇𝖽 𝖺𝗀𝖺𝗂𝗇.
𝖲𝗈𝗆𝖾𝗍𝗂𝗆𝖾𝗌 𝖽𝗂𝗌𝖺𝗉𝗉𝖾𝖺𝗋𝗂𝗇𝗀 𝖿𝖾𝖾𝗅𝗌 𝗍𝗈𝗈 𝗌𝗆𝖺𝗅𝗅 𝖺 𝖼𝗈𝗇𝗌𝖾𝗊𝗎𝖾𝗇𝖼𝖾 𝖿𝗈𝗋 𝖾𝗏𝖾𝗋𝗒𝗍𝗁𝗂𝗇𝗀 𝗐𝖾 𝗁𝖺𝗏𝖾 𝖽𝗈𝗇𝖾; 𝗐𝗁𝖺𝗍 𝗐𝗈𝗎𝗅𝖽 𝗍𝗋𝗎𝗅𝗒 𝗍𝖾𝗋𝗋𝗂𝖿𝗒 𝗆𝖾 𝗂𝗌 𝗍𝗁𝖾 𝗍𝗁𝗈𝗎𝗀𝗁𝗍 𝗈𝖿 𝗌𝗈𝗆𝖾𝗍𝗁𝗂𝗇𝗀 𝗉𝗈𝗐𝖾𝗋𝖿𝗎𝗅 𝖾𝗇𝗈𝗎𝗀𝗁 𝗍𝗈 𝖾𝗋𝖺𝗌𝖾 𝗍𝗁𝖾 𝖽𝖺𝗆𝖺𝗀𝖾 𝖺𝗍 𝗂𝗍𝗌 𝗌𝗈𝗎𝗋𝖼𝖾, 𝗅𝖾𝖺𝗏𝗂𝗇𝗀 𝗇𝗈𝗍𝗁𝗂𝗇𝗀 𝖻𝖾𝗁𝗂𝗇𝖽 𝖻𝗎𝗍 𝗌𝗂𝗅𝖾𝗇𝖼𝖾. 𝖶𝖾 𝗁𝖺𝗏𝖾 𝗌𝗉𝖾𝗇𝗍 𝖼𝖾𝗇𝗍𝗎𝗋𝗂𝖾𝗌 𝗍𝗋𝖾𝖺𝗍𝗂𝗇𝗀 𝗍𝗁𝖾 𝗐𝗈𝗋𝗅𝖽 𝖺𝗌 𝗌𝗈𝗆𝖾𝗍𝗁𝗂𝗇𝗀 𝗍𝗁𝖺𝗍 𝖾𝗑𝗂𝗌𝗍𝗌 𝖿𝗈𝗋 𝗎𝗌, 𝖺𝗌 𝗂𝖿 𝖾𝗏𝖾𝗋𝗒𝗍𝗁𝗂𝗇𝗀 𝖺𝗅𝗂𝗏𝖾 𝗐𝖾𝗋𝖾 𝗆𝖾𝗋𝖾𝗅𝗒 𝗆𝖺𝗍𝖾𝗋𝗂𝖺𝗅 𝗐𝖺𝗂𝗍𝗂𝗇𝗀 𝗍𝗈 𝖻𝖾 𝗎𝗌𝖾𝖽. 𝖡𝗎𝗍 𝗉𝖾𝗋𝗁𝖺𝗉𝗌 𝗍𝗁𝖾 𝗁𝖺𝗋𝗌𝗁𝖾𝗌𝗍 𝗍𝗋𝗎𝗍𝗁 𝗂𝗌 𝗍𝗁𝖺𝗍 𝗍𝗁𝖾 𝗐𝗈𝗋𝗅𝖽 𝖽𝗈𝖾𝗌 𝗇𝗈𝗍 𝗇𝖾𝖾𝖽 𝖺𝗇 𝖾𝗇𝖾𝗆𝗒 𝗐𝗁𝖾𝗇 𝗁𝗎𝗆𝖺𝗇𝗂𝗍𝗒 𝗂𝗌 𝗉𝖾𝗋𝖿𝖾𝖼𝗍𝗅𝗒 𝖼𝖺𝗉𝖺𝖻𝗅𝖾 𝗈𝖿 𝖻𝖾𝖼𝗈𝗆𝗂𝗇𝗀 𝗈𝗇𝖾 𝗂𝗍𝗌𝖾𝗅𝖿.
𝖶𝖾 𝖺𝗋𝖾 𝗇𝗈𝗍 𝗌𝗈𝗆𝖾 𝗈𝗎𝗍𝗌𝗂𝖽𝖾 𝖿𝗈𝗋𝖼𝖾 𝗐𝖺𝗍𝖼𝗁𝗂𝗇𝗀 𝖽𝖾𝗌𝗍𝗋𝗎𝖼𝗍𝗂𝗈𝗇 𝗁𝖺𝗉𝗉𝖾𝗇—𝗐𝖾 𝖺𝗋𝖾 𝗍𝗁𝖾 𝗁𝖺𝗇𝖽𝗌 𝗍𝗁𝖺𝗍 𝖼𝗋𝖾𝖺𝗍𝖾 𝗂𝗍, 𝗍𝗁𝖾 𝗆𝗂𝗇𝖽𝗌 𝗍𝗁𝖺𝗍 𝗃𝗎𝗌𝗍𝗂𝖿𝗒 𝗂𝗍, 𝖺𝗇𝖽 𝗍𝗁𝖾 𝗌𝗂𝗅𝖾𝗇𝖼𝖾 𝗍𝗁𝖺𝗍 𝖺𝗅𝗅𝗈𝗐𝗌 𝗂𝗍 𝗍𝗈 𝖼𝗈𝗇𝗍𝗂𝗇𝗎𝖾. 𝖶𝖾 𝗁𝖺𝗏𝖾 𝖻𝖾𝖼𝗈𝗆𝖾 𝖻𝗈𝗍𝗁 𝗍𝗁𝖾 𝗐𝗈𝗎𝗇𝖽 𝖺𝗇𝖽 𝗍𝗁𝖾 𝗐𝖾𝖺𝗉𝗈𝗇, 𝖻𝗈𝗍𝗁 𝗍𝗁𝖾 𝖽𝗂𝗌𝖺𝗌𝗍𝖾𝗋 𝖺𝗇𝖽 𝗍𝗁𝖾 𝖾𝗑𝖼𝗎𝗌𝖾 𝖿𝗈𝗋 𝗂𝗍.
𝖠𝗇𝖽 𝗂𝖿 𝗍𝗁𝖾𝗋𝖾 𝗂𝗌 𝖺𝗇𝗒𝗍𝗁𝗂𝗇𝗀 𝗍𝗋𝗎𝗅𝗒 𝖿𝗋𝗂𝗀𝗁𝗍𝖾𝗇𝗂𝗇𝗀 𝖺𝖻𝗈𝗎𝗍 𝗁𝗎𝗆𝖺𝗇𝗂𝗍𝗒, 𝗂𝗍 𝗂𝗌 𝗇𝗈𝗍 𝗍𝗁𝖺𝗍 𝗐𝖾 𝖺𝗋𝖾 𝖼𝖺𝗉𝖺𝖻𝗅𝖾 𝗈𝖿 𝖽𝖾𝗌𝗍𝗋𝗈𝗒𝗂𝗇𝗀 𝗍𝗁𝖾 𝗐𝗈𝗋𝗅𝖽; 𝗂𝗍 𝗂𝗌 𝗍𝗁𝖺𝗍 𝗐𝖾 𝖼𝖺𝗇 𝗋𝖾𝖼𝗈𝗀𝗇𝗂𝗓𝖾 𝗐𝗁𝖺𝗍 𝗐𝖾 𝖺𝗋𝖾 𝖽𝗈𝗂𝗇𝗀, 𝗎𝗇𝖽𝖾𝗋𝗌𝗍𝖺𝗇𝖽 𝗍𝗁𝖾 𝖼𝗈𝗇𝗌𝖾𝗊𝗎𝖾𝗇𝖼𝖾𝗌, 𝖺𝗇𝖽 𝗌𝗍𝗂𝗅𝗅 𝖽𝖾𝖼𝗂𝖽𝖾 𝗍𝗁𝖺𝗍 𝗍𝗈𝗆𝗈𝗋𝗋𝗈𝗐 𝗐𝖾 𝗐𝗂𝗅𝗅 𝖽𝗈 𝗂𝗍 𝖺𝗀𝖺𝗂𝗇.
