en
Feedback

Don't get caught by a cheater! Telemetrio finds and tags such channels 👉 If you want to see the tag, subscribe 👈

‍ 𝖦𝗅𝖺𝗌𝗌𝖱𝖾𝖿𝗅𝖾𝖼𝗍𝗂𝗈𝗇𝗌

‍ 𝖦𝗅𝖺𝗌𝗌𝖱𝖾𝖿𝗅𝖾𝖼𝗍𝗂𝗈𝗇𝗌

Open in Telegram

𝖤𝗅𝗅𝖾 é𝗍𝖺𝗂𝗍 𝗆𝗈𝗇 𝐆𝐨𝐥𝐝𝐞𝐧 𝐁𝐫𝐨𝐰𝐧. › 𝖳𝗂𝗄𝖳𝗈𝗄 : @‍g‍l‍ass.reflections ‍› 𝖨𝗇𝗌𝗍𝖺𝗀𝗋𝖺𝗆: @‍g‍l4‍ssreflections._ ♍ . 𝖲𝗁𝖾/𝖧𝖾𝗋 . 𝖨𝖭𝖥𝖩-𝖠 . 𝖧𝗎𝗆𝖺𝗇𝗂𝗍𝗂𝖾𝗌

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
301
Subscribers
No data24 hours
+827 days
+8030 days
Posts Archive
اما چیزي که براي من در این داستان جالب‌تر از خودِ افسانه است، معنایي است که مي‌توان از آن بیرون کشید. اودین براي دیدن بیشتر مجبور شد یك چشم را از دست بدهد. انگار اسطوره مي‌خواهد بگوید دیدنِ جهان با چشم، با دانستنِ حقیقت یکسان نیست. گاهي چیزي که جلوي چشم ماست، همان چیزي نیست که واقعاً باید ببینیم. و براي رسیدن به نوع دیگري از بینش، باید بخشي از نگاه معمولي خودمان را قرباني کنیم.

یکي از عجیب‌ترین روایت‌ها را مي‌شود در اساطیر نورس پیدا کرد؛ داستان اودین و چاه میمیر. میمیر نگهبان چاهي بود که با خرد و دانش ارتباط داشت. اودین براي نوشیدن از آب آن چاه، حاضر شد یکي از چشم‌هاي خودش را به‌عنوان بهاي آن بدهد. او چشمش را از دست داد و در عوض، به خردي دست یافت که ارزشش براي او از داشتن دو چشم بیشتر بود. در 𝖵ö𝗅𝗎𝗌𝗉á نیز به چشم اودین در چاه میمیر اشاره شده است.

قبل از اینکه وارد فلسفه بشیم، اجازه بدید به عزیزایي که تازه به جمعمون پیوستن خوش‌آمد بگم؛ به جمعي که شاید در ابتدا فقط یك چنل به نظر برسه، اما هر گوشه‌ش قراره دري باشه به سمت چیزي که ارزش فکر کردن داره. امیدوارم از حضورتون در اینجا لذت ببرین و هر بار که سري به این گوشه مي‌زنین، چیزي براي خوندن، فکر کردن و لذت بردن پیدا کنین.

دفعهٔ پیش، بخشي از فلسفه و نمادشناسي چشم رو بررسي کردیم؛ از چشم هوروس تا چشم داخل مثلث و معنایي که دیدن در فرهنگ‌ها و باورهاي مختلف پیدا کرده. اما داستان چشم خیلي قدیمي‌تر و پیچیده‌تر از چند نماد معروفه. امروز میخوام چند لایهٔ کمتر دیده‌شده از این نمادو باز کنیم؛ جاهایي که چشم دیگه فقط وسیله‌اي براي دیدن نیست، بلکه تبدیل میشه به بهاي دانایي، پنجره‌اي به درون، نیرویي براي آسیب زدن و حتي وسیله‌اي براي محافظت.

شبتون بخیر عزیزاي دلِ پدربزرگ؛ هنوز بیدارید یا شب شما رو هم با خودش برده؟

✉️: وقتتون بخیر باشه. اواندروس گراهام صحبت میکنه. اتمام ظرفیت. : این اولین چلنج 𝖦𝗅𝖺𝗌𝗌𝖱𝖾𝖿𝗅𝖾𝖼𝗍𝗂𝗈𝗇𝗌 هستش؛ و قرار
✉️: وقتتون بخیر باشه. اواندروس گراهام صحبت میکنه. اتمام ظرفیت. : این اولین چلنج 𝖦𝗅𝖺𝗌𝗌𝖱𝖾𝖿𝗅𝖾𝖼𝗍𝗂𝗈𝗇𝗌 هستش؛ و قرار نیست فقط یك بازی ساده داشته باشیم. قرارِه براي هرکدومتون پرونده‌اي خیالي ساخته بشه؛ پرونده‌اي که جزئیاتش از شخصیت، طرز فکر و ردپایي که از خودتون باقي مي‌ذارید شکل مي‌گیره. این پیام رو فوروارد کنید تا پرونده‌تون رو باز کنم و ببینیم سرنوشتتون چطور رقم مي‌خوره؛ در چه زماني چه اتفاقي براتون مي‌افته، قاتل چه کسیه، انگیزه‌اش چي بوده، جسدتون کِي و کجا پیدا مي‌شه و تحقیقات چطور پیش مي‌ره. شاید قاتل پیدا و دستگیر بشه؛ شاید تموم سرنخ‌ها به بن‌بست برسن؛ یا شاید پرونده، پیش از اینکه پاسخي براش پیدا شه، با یك علامت سؤال بسته بشه. ❕و البته، همهٔ پرونده‌ها الزاماً به مرگ ختم نمي‌شن. بعضي‌ها ممکنه از این داستان جون سالم به در ببرن؛ اگر شخصیتشون اجازه بده. › اگر چنلتون 𝖯𝗋𝗂𝗏𝖺𝗍𝖾 هستش، لینك چنلتون رو براي من ارسال کنید تا فضاي کلي و شخصیتتون رو بهتر بشناسم و پرونده رو دقیق‌تر بر اساس خودتون بنویسم.
– با احترام به شما و رازهایي که با خود حمل مي‌کنید، پدربزرگ 𝖤.𝖦.

+ جدیداً خیلي... رك و بي پرده شدي... یا شاید داري کم‌کم خودت رو نشون میدي. واقعاً. - شاید فقط دیگه اون‌قدرها حوصله ندارم خودم رو توضیح بدم. + این جوابته؟ قبلاً حداقل سعي مي‌کردي آدم‌ها رو درك کني. - هنوز هم میکنم. فرقش اینه که قبلاً فکر میکردم درك کردن آدم‌ها یعني تحمل کردنشون. + و حالا؟ - حالا مي‌فهمم که مي‌تونم بفهممت، بدون اینکه مجبور باشم تحملت کنم. + پس این سرد شدنت عمدیه؟ - نه. نتیجه‌ست. + نتیجهٔ چي؟ - نتیجه‌ی سال‌ها تلاش براي اینکه براي همه آدم مناسبي باشم. براي یکي زیادي مهربون بودم، براي یکي زیادي ساکت، براي یکي زیادي حساس، براي یکي زیادي سرد. هرکس نسخه‌اي از من رو مي‌خواست و من هم مدام سعي مي‌کردم خودم رو با اون نسخه تطبیق بدم. + ولی این چیزي نیست که تو بودي. - دقیقاً. مشکل همین بود. اونقدر مشغول تبدیل شدن به چیزي بودم که بقیه بتونن دوستش داشته باشن که یادم رفت ببینم خودم چه چیزي میخوام باشم. + پس الان داري خودت واقعیت رو نشون میدي؟ - شاید. یا شاید فقط دارم چیزهاییو که قبلاً پنهون میکردم، دیگه پنهون نمیکنم. + مثل بي‌رحم شدنت؟ - نه. مثل مرز داشتنم. + فرقشون چیه؟ - بي‌رحمي یعني از آسیب زدن به کسي لذت ببري. مرز داشتن یعني بدون اینکه از کسي متنفر باشي، اجازه ندي دوباره بهت آسیب بزنه. + اما بعضیا میگن تغییر کردي. - آدم‌ها معمولاً تغییرتو وقتي متوجه میشن که دیگه نمیتونن مثل قبل بهت دسترسي داشته باشن. + و اگه بگن قبلاً بهتر بودي؟ - میپرسم براي چه کسي. + یعني دیگه برات مهم نیست دیگران چه فکری میکنن؟ - چرا، مهمه. ولي دیگه تعیین‌کننده نیست. + چقدر طول کشید تا به اینجا برسي؟ - بیشتر از چیزي که باید. آدم زمان زیادي صرف مي‌کنه تا بفهمه قرار نیست براي اون‌هایي که باید خوب باشه، همیشه خوب باشه؛ و براي اون‌هایي که نباید، همیشه بد باشه. + پس خوبي براي تو دیگه معنایي نداره؟ - نگفتم نداره. فقط دیگه خوبیو با بي‌دفاع بودن اشتباه نمي‌گیرم. + هنوز آدم‌ها رو دوست داري؟ - بعضي‌‌ها رو. بعضي‌ها رو از دور. بعضي‌ها رو فقط در خاطراتم. + و اون‌هایي که رفتن؟ -همهٔ رفتن‌ها لازم نیست با نفرت تموم بشن. گاهي فقط باید پذیرفت که یك نفر دیگه جاي سابقش در زندگيتو نداره. + حتي اگه هنوز دلت بخواد برگرده؟ - دلتنگي دلیل کافي براي باز کردن یك درِ بسته نیست. + خیلي سرد حرف مي‌زني. - چون مدت زیادي با قلبم تصمیم گرفتم و هر بار مجبور شدم با عقلم جمعش کنم. + پس این همون چیزیه که مي‌خواستي؟ تبدیل شدن به آدمي که دیگه کسي نتونه بهش نزدیك بشه؟ - نه. من نمیخوام کسي نتونه نزدیکم بشه. فقط میخوام هرکسي نتونه وارد بشه. + و اگه یکي واقعاً تو رو بفهمه؟ - اون‌وقت لازم نیست چیزیو ثابت کنم. بعضي آدم‌ها وقتي بیش از حد دیگران رو مي‌فهمن، بالاخره مجبور مي‌شن بخشي از خودشونو از بقیه پنهون کنن. + و تو الان داري پنهونش میکني؟ - نه. + پس چي؟ - دارم انتخاب میکنم چه کسي حق دیدنشو داره.

بر اساس شخصیتتون، بنده یه سناریوي ق‍.‍تلِ کاملاً خیالي براتون طراحي کنم؟
Anonymous voting

𝖨 𝗌𝗉𝖾𝗇𝗍 𝗌𝗈 𝗆𝗎𝖼𝗁 𝗍𝗂𝗆𝖾 𝖡𝖾𝗅𝗂𝖾𝗏𝗂𝗇𝗀 𝖺𝗅𝗅 𝗍𝗁𝖾 𝗅𝗂𝖾𝗌 𝖳𝗈 𝗄𝖾𝖾𝗉 𝗍𝗁𝖾 𝖽𝗋𝖾𝖺𝗆 𝖺𝗅𝗂𝗏𝖾 𝖭𝗈𝗐 𝗂𝗍 𝗆𝖺𝗄𝖾𝗌 𝗆𝖾 𝗌𝖺𝖽 𝖨𝗍 𝗆𝖺𝗄𝖾𝗌 𝗆𝖾 𝗆𝖺𝖽 𝖺𝗍 𝗍𝗋𝗎𝗍𝗁 𝖥𝗈𝗋 𝗅𝗈𝗏𝗂𝗇𝗀 𝗐𝗁𝖺𝗍 𝗐𝖺𝗌 𝗒𝗈𝗎

𝖨 𝖿𝖾𝖾𝗅 𝗅𝗂𝗄𝖾 𝖠𝖽𝖺𝗆. 𝖨 𝖼𝖺𝗇’𝗍 𝗊𝗎𝗂𝗍𝖾 𝖾𝗑𝗉𝗅𝖺𝗂𝗇 𝗂𝗍, 𝖻𝗎𝗍 𝗍𝗁𝖾𝗋𝖾 𝗂𝗌 𝗌𝗈𝗆𝖾𝗍𝗁𝗂𝗇𝗀 𝖺𝖻𝗈𝗎𝗍 𝗍𝗁𝖾 𝗐𝖺𝗒 𝗁𝖾 𝗌𝖾𝖾𝗆𝗌 𝗍𝗈 𝖾𝗑𝗂𝗌𝗍 𝖻𝖾𝗍𝗐𝖾𝖾𝗇 𝗐𝖺𝗇𝗍𝗂𝗇𝗀 𝗍𝗈 𝗁𝗈𝗅𝖽 𝗁𝗂𝗆𝗌𝖾𝗅𝖿 𝗍𝗈𝗀𝖾𝗍𝗁𝖾𝗋 𝖺𝗇𝖽 𝗋𝖾𝖺𝗅𝗂𝗓𝗂𝗇𝗀 𝗍𝗁𝖺𝗍 𝗁𝖾 𝗌𝗂𝗆𝗉𝗅𝗒 𝖼𝖺𝗇𝗇𝗈𝗍 𝖼𝗈𝗇𝗍𝗋𝗈𝗅 𝖾𝗏𝖾𝗋𝗒𝗍𝗁𝗂𝗇𝗀 𝗁𝖺𝗉𝗉𝖾𝗇𝗂𝗇𝗀 𝗂𝗇𝗌𝗂𝖽𝖾 𝗁𝗂𝗆. 𝖳𝗁𝖺𝗍 𝗂𝗌 𝖾𝗑𝖺𝖼𝗍𝗅𝗒 𝗐𝗁𝖾𝗋𝖾 𝖨 𝖿𝖾𝖾𝗅 𝖨 𝖺𝗆 𝗍𝗈𝗇𝗂𝗀𝗁𝗍. 𝖨 𝖿𝖾𝖾𝗅 𝗐𝖾𝖺𝗄, 𝖾𝗑𝗉𝗈𝗌𝖾𝖽, 𝖺𝗇𝖽 𝗌𝗍𝗋𝖺𝗇𝗀𝖾𝗅𝗒 𝖽𝗂𝗌𝖼𝗈𝗇𝗇𝖾𝖼𝗍𝖾𝖽 𝖿𝗋𝗈𝗆 𝗍𝗁𝖾 𝗌𝖾𝗇𝗌𝖾 𝗈𝖿 𝖼𝗈𝗇𝗍𝗋𝗈𝗅 𝖨 𝗎𝗌𝗎𝖺𝗅𝗅𝗒 𝗋𝖾𝗅𝗒 𝗈𝗇. 𝖨𝗍 𝗂𝗌 𝖺𝗌 𝗂𝖿 𝗆𝗒 𝗍𝗁𝗈𝗎𝗀𝗁𝗍𝗌 𝖺𝗋𝖾 𝗆𝗈𝗏𝗂𝗇𝗀 𝖿𝖺𝗌𝗍𝖾𝗋 𝗍𝗁𝖺𝗇 𝖨 𝖼𝖺𝗇 𝗎𝗇𝖽𝖾𝗋𝗌𝗍𝖺𝗇𝖽 𝗍𝗁𝖾𝗆, 𝗐𝗁𝗂𝗅𝖾 𝗍𝗁𝖾 𝗋𝖾𝗌𝗍 𝗈𝖿 𝗆𝖾 𝗂𝗌 𝗍𝗈𝗈 𝗍𝗂𝗋𝖾𝖽 𝗍𝗈 𝖼𝖺𝗍𝖼𝗁 𝗎𝗉. 𝖨 𝗄𝖾𝖾𝗉 𝗍𝗋𝗒𝗂𝗇𝗀 𝗍𝗈 𝗆𝖺𝗄𝖾 𝗌𝖾𝗇𝗌𝖾 𝗈𝖿 𝖾𝗏𝖾𝗋𝗒𝗍𝗁𝗂𝗇𝗀, 𝗍𝗈 𝖿𝗂𝗇𝖽 𝗌𝗈𝗆𝖾 𝗄𝗂𝗇𝖽 𝗈𝖿 𝗈𝗋𝖽𝖾𝗋 𝗂𝗇 𝗍𝗁𝖾 𝗆𝗂𝖽𝖽𝗅𝖾 𝗈𝖿 𝗂𝗍 𝖺𝗅𝗅, 𝖻𝗎𝗍 𝗍𝗈𝗇𝗂𝗀𝗁𝗍 𝖾𝗏𝖾𝗇 𝗍𝗁𝖺𝗍 𝖿𝖾𝖾𝗅𝗌 𝖻𝖾𝗒𝗈𝗇𝖽 𝗆𝖾. 𝖳𝗁𝖾𝗋𝖾 𝗂𝗌 𝖺 𝗉𝖺𝗋𝗍𝗂𝖼𝗎𝗅𝖺𝗋 𝗄𝗂𝗇𝖽 𝗈𝖿 𝗁𝖾𝗅𝗉𝗅𝖾𝗌𝗌𝗇𝖾𝗌𝗌 𝗂𝗇 𝗄𝗇𝗈𝗐𝗂𝗇𝗀 𝗐𝗁𝖺𝗍 𝗒𝗈𝗎 𝗐𝖺𝗇𝗍 𝗍𝗈 𝖿𝖾𝖾𝗅 𝖺𝗇𝖽 𝗌𝗍𝗂𝗅𝗅 𝖻𝖾𝗂𝗇𝗀 𝗎𝗇𝖺𝖻𝗅𝖾 𝗍𝗈 𝗆𝖺𝗄𝖾 𝗒𝗈𝗎𝗋𝗌𝖾𝗅𝖿 𝖿𝖾𝖾𝗅 𝗂𝗍; 𝗂𝗇 𝗐𝖺𝗇𝗍𝗂𝗇𝗀 𝗍𝗈 𝖻𝖾 𝖼𝖺𝗅𝗆 𝗐𝗁𝗂𝗅𝖾 𝗒𝗈𝗎𝗋 𝗆𝗂𝗇𝖽 𝗋𝖾𝖿𝗎𝗌𝖾𝗌 𝗍𝗈 𝖻𝖾𝖼𝗈𝗆𝖾 𝗊𝗎𝗂𝖾𝗍. 𝖨 𝗍𝗁𝗂𝗇𝗄 𝗍𝗁𝖺𝗍 𝗂𝗌 𝗐𝗁𝖺𝗍 𝖨 𝗆𝖾𝖺𝗇 𝗐𝗁𝖾𝗇 𝖨 𝗌𝖺𝗒 𝖨 𝖿𝖾𝖾𝗅 𝗅𝗂𝗄𝖾 𝖠𝖽𝖺𝗆 𝗍𝗈𝗇𝗂𝗀𝗁𝗍—𝗇𝗈𝗍 𝖻𝖾𝖼𝖺𝗎𝗌𝖾 𝖨 𝖺𝗆 𝗍𝗁𝖾 𝗌𝖺𝗆𝖾 𝖺𝗌 𝗁𝗂𝗆, 𝖻𝗎𝗍 𝖻𝖾𝖼𝖺𝗎𝗌𝖾, 𝖿𝗈𝗋 𝖺 𝗆𝗈𝗆𝖾𝗇𝗍, 𝖨 𝗎𝗇𝖽𝖾𝗋𝗌𝗍𝖺𝗇𝖽 𝗍𝗁𝖺𝗍 𝗊𝗎𝗂𝖾𝗍 𝗌𝗍𝗋𝗎𝗀𝗀𝗅𝖾 𝗈𝖿 𝖻𝖾𝗂𝗇𝗀 𝗈𝗏𝖾𝗋𝗐𝗁𝖾𝗅𝗆𝖾𝖽 𝖻𝗒 𝗌𝗈𝗆𝖾𝗍𝗁𝗂𝗇𝗀 𝗒𝗈𝗎 𝖼𝖺𝗇𝗇𝗈𝗍 𝗌𝗂𝗆𝗉𝗅𝗒 𝗋𝖾𝖺𝗌𝗈𝗇 𝗒𝗈𝗎𝗋 𝗐𝖺𝗒 𝗈𝗎𝗍 𝗈𝖿. 𝖠𝗇𝖽 𝗁𝗈𝗇𝖾𝗌𝗍𝗅𝗒, 𝖨 𝖽𝗈𝗇'𝗍 𝖿𝖾𝖾𝗅 𝗂𝗇 𝖼𝗈𝗇𝗍𝗋𝗈𝗅 𝖺𝗇𝗒𝗆𝗈𝗋𝖾. 𝖨 𝗃𝗎𝗌𝗍 𝖿𝖾𝖾𝗅 𝗍𝗂𝗋𝖾𝖽 𝗈𝖿 𝗍𝗋𝗒𝗂𝗇𝗀 𝗍𝗈 𝖻𝖾.