نقطهدل.
Open in Telegram
نقطهی دل: جایی میانِ ابیاتِ پارهدل/ نیمچهنویسندهیکنکوری🦢 . کپیفقطباذکرمنبع(نام نویسنده)مجازاست. ز.تقی زاده:
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
284
Subscribers
-124 hours
No data7 days
-1830 days
Posts Archive
284
ساکت ماندم فک کردم چه زیبا میشد اگر من هم دچار همچین عاشقی میشدم که مبدا عشق آسمانی باشه که ریحانه ادامه داد:بعد گفت عشق میتونه مثل یه جادو باشه جوری که عقل و اراده و حتی احساسات آدم رو با خودش درگیر کنه بعد کمی نزدیکتر شد و با شیطنت گفت:فک کنم چند وقته تو هم جادو شدی ناخودآگاه اخم کردم با تلخی گفتم چی میگی دختر؟ برای اینکه بحث عوض کنم دستم به روبهرو گرفتم و گفتم:نگاه کن اونجا کتابخونهست چه کتابایی داره ریحانه با خنده گفت:آیه، با این فاصله من چهجوری کتابای اون طرف رو ببینم؟ولی بذار برم جلوتر ببینم! بعد بیآنکه منتظر جوابم بماند از خیابان رد شد نگاهش کردم که دور شد آن طرف خیابون رسیده بود حالا تنها کنار ماشین ایستاده بودم.دستهایم را به هم نزدیک کردم تا از سرمای هوا کم شود و نگاهم را به رفتوآمد آدمها دوختم اما حرف ریحانه هنوز توی ذهنم بود عشق،جادو،عقل و احساس عجیب بود که چرا این روزها هرجا میرفتم یک جوری حرف به همین چیزها میرسید سرم را پایین انداختم و درست همان لحظه بیدلیل سرم را بالا آوردم و دیدمش.باز هم او همان آدم همان نگاه برای چند ثانیه، همهچیز اطرافم انگار آرامتر شد نه اینکه واقعاً صداها قطع شده باشند هنوز صدای آدمها میآمد هنوز درِ ماشینها باز و بسته میشد هنوز ریحانه آن طرف خیابان مشغول نگاه کردن به ویترین کتابخانه بود اما من برای چند لحظه فقط او را میدیدم نمیدانستم اسمش چیست نمیدانستم برای چه آنجاست حتی نمیدانستم اصلاً مرا میشناسد یا نه فقط نگاهش با نگاه من تلاقی کرده بود عجیب اینجا بود که نگاهش شبیه نگاههای گذرایی نبود که آدم هر روز در خیابان و هیئت و دانشگاه میبیند و چند ثانیه بعد فراموششان میکند.آرام بود پر از حرف های نگفته حتی نگاهش سرد بود مکث داشت انگار او هم برای لحظهای چیزی را به یاد آورده باشد نمیدانستم چه چیزی شاید همان دیدار قبلی شاید هم همه اینها فقط خیال من بود برای همین به خودم گفتم:«آیه، عادی باش.» نگاهم به آن طرف دادم چند ثانیه گذشت اما یک حس عجیب باعث شد دوباره نگاه کنم این بار هم هنوز همانجا بود باز همان نگاه تکرار شد قلبم تندتر زد نه از آن تپشهایی که اسمش را عشق میگذارند نه من هنوز خیلی با این کلمه فاصله داشتم ولی فقط یک حس مبهم بود که شاید منجر به عشق بشه اینکه چرا یک آدم ناشناس میتوانست برای چند لحظه تمام فکر آدم را به خودش مشغول کند نگاهم را پایین انداختم این بار دیگر به خودم اجازه ندادم دوباره نگاهش کنم اما سؤالش در ذهنم مانده بود:«چرا باز هم او؟»چند لحظه بعد صدای ریحانه را شنیدم. که میگفت:آیه سرم را بالا آوردم داشت از آن طرف خیابان برایم دست تکان میداد بعد با دستش نشون میداد که بیا ببین چه کتابی پیدا کردم لبخند زدم و خواستم جوابش را بدهم که ناگهان صدایی از پشت سر آن پسر آمد صدای یکی از اقایوت خادم پس او اینجا فقط یک رهگذر نبود و عجیبتر اینکه..
.
.
284
بیاختیار با صدای لرزان پرسیدم:خانجون، به نظرتون چهجوری یکی عاشق میشه؟همین که سؤال از دهنم بیرون آمد خودم دلم خواست پسش بگیرم چند لحظه سکوت افتاد هستی که کنارم نشسته بود آرام برگشت طرفم اول نگاهم کرد بعد با آرنج زد به پهلویم و چشمکی زد گفت:اووو... نکنه خبریه؟لبم را به دندان گرفتم که نخندم دستی به صورتم کشیدم و با همان لبخند همیشگیام گفتم:نه وا، چه خبری؟ هیچ خبری نیست اجازه بده خانجون حرف بزنه هستی هنوز آن لبخند شیطنتآمیز را روی صورتش داشت اما چیزی نگفت خانجون استکان چایش را آرام روی نعلبکی گذاشت چند ثانیه نگاهم کرد آنقدر که حس کردم شاید بیشتر از چیزی که فکر میکنم از حال و هوایم سر درآورده بعد لبخند آرامی زد و گفت:عشق؟سرم را تکان دادم کمی خودش را جابهجا کرد و گفت:عشق مثل یه مهمونیه که یهدفعه بیهوا وارد خونهات میشه همون خونهای که اسمش قلبته برای ورودش اجازه نمیگیره شاید حتی خودت هم نفهمی کی در رو براش باز کردی یه روز به خودت میای و میبینی یه گوشه از دلت نشسته و داره کمکم برات عزیز میشه صداش آرومتر شد ادامه داد گفت:اما اینکه بمونه یا بره دیگه به خودت بستگی داره نمیدانم چرا با شنیدن جملهی آخر یک آن تنم بیحس شد نگاهم افتاد به استکان چای روی میز بخار باریکی از رویش بالا میرفت و محو میشد من فقط یک سؤال ساده پرسیده بودم ولی پس چرا جوابش اینقدر به دلم نشست؟سریع دست بردم سمت چین دامن فیروزهایام همان دامنی که تازه دوخته بودم و از وقتی پوشیده بودمش هر چند دقیقه یکبار بیاختیار مرتبش میکردم بلند شدم گفتم من میرم یه سینی چایی بیارم تا ادامهی صحبتمون حال داشته باشه هستی هنوز داشت نگاهم میکرد که اروم گفت:آیه برنگشتم خودم به نشنیدن زدم ولی صدای خندهی ریزی از پشت سرم آمد که گفت برو سینی چایی رو بیار خانومِ ماهم باورمون شد هیچ خبری نیست چشمهایم را ریز کردم و گفتم:هستی عه بس کن و قبل از اینکه جواب دیگری بدهم راه افتادم سمت آشپزخانه که سوژه خنده دخترا نشم هنوز دو قدم بیشتر برنداشته بودم که صداش از پذیرایی بلند شد که میگفت:آره، ما هم فهمیدیم فرار نکردی!خندهاش بلندتر شد.چشمهایم را بستم و زیر لب گفتم:هستی وارد آشپزخانه شدم و سینی را از داخل کابینت بیرون آوردم اما عجیب بود دستم مشغول چیدن استکانها بود و ذهنم جای دیگری «یه روز به خودت میای و میبینی یه گوشه از دلت نشسته...»همین جمله دوباره توی سرم تکرار شد استکان را گذاشتم روی سینی و زیر لب گفتم:چه حرفایی میزنی خانجون...اما خودم میدانستم دلیل اینکه این حرف اینقدر به دلم نشسته فقط حرف خانجون نبود بلکه از همان شبی بود که دستم وسط حرکت متوقف شد حواسم پرت شدم به همان شبی که جلوی هیئت ایستاده بودم و منتظر بابا بودم هوا سوز داشت هیئت تازه تمام شده بود و آدمها کمکم از در بیرون میآمدند صدای سلام و خداحافظیها با هم قاطی شده بود و هرکس دنبال همراهش یا ماشینش میگشت من کنار ماشین ایستاده بودم و منتظر بابا بودم ریحانه هم کنارم ایستاده بود و طبق معمول به جای اینکه حواسش به سردی هوا باشد داشت از کلاس استاد ابراهیمی حرف میزد استاد ابراهیمی مردی میانسال بود با همان عینکی که همیشه به نظرم از صورتش هم بزرگتر میآمد و همین موضوع گاهی باعث خندهی دانشجو میشد ریحانه گفت:امروز بحثمون رسید به عشق با تردید گفتم:عه باز شماها استاد ابراهیمی گیر اوردین کلی مغزش خوردین پس.خندید گفت آره خب! بعد استاد یه حرف جالب زد آیه گفت برای اینکه عشق زمینی همیشگی باشه باید هدفش رو آسمونی کرد.
284
بیاختیار با صدای لرزان پرسیدم:خانجون، به نظرتون چهجوری یکی عاشق میشه؟همین که سؤال از دهنم بیرون آمد خودم دلم خواست پسش بگیرم چند لحظه سکوت افتاد هستی که کنارم نشسته بود آرام برگشت طرفم اول نگاهم کرد بعد با آرنج زد به پهلویم و چشمکی زد گفت:اووو... نکنه خبریه؟لبم را به دندان گرفتم که نخندم دستی به صورتم کشیدم و با همان لبخند همیشگیام گفتم:نه وا، چه خبری؟ هیچ خبری نیست اجازه بده خانجون حرف بزنه هستی هنوز آن لبخند شیطنتآمیز را روی صورتش داشت اما چیزی نگفت خانجون استکان چایش را آرام روی نعلبکی گذاشت چند ثانیه نگاهم کرد آنقدر که حس کردم شاید بیشتر از چیزی که فکر میکنم از حال و هوایم سر درآورده بعد لبخند آرامی زد و گفت:عشق؟سرم را تکان دادم کمی خودش را جابهجا کرد و گفت:عشق مثل یه مهمونیه که یهدفعه بیهوا وارد خونهات میشه همون خونهای که اسمش قلبته برای ورودش اجازه نمیگیره شاید حتی خودت هم نفهمی کی در رو براش باز کردی یه روز به خودت میای و میبینی یه گوشه از دلت نشسته و داره کمکم برات عزیز میشه صداش آرومتر شد ادامه داد گفت:اما اینکه بمونه یا بره دیگه به خودت بستگی داره نمیدانم چرا با شنیدن جملهی آخر یک آن تنم بیحس شد نگاهم افتاد به استکان چای روی میز بخار باریکی از رویش بالا میرفت و محو میشد من فقط یک سؤال ساده پرسیده بودم ولی پس چرا جوابش اینقدر به دلم نشست؟سریع دست بردم سمت چین دامن فیروزهایام همان دامنی که تازه دوخته بودم و از وقتی پوشیده بودمش هر چند دقیقه یکبار بیاختیار مرتبش میکردم بلند شدم گفتم من میرم یه سینی چایی بیارم تا ادامهی صحبتمون حال داشته باشه هستی هنوز داشت نگاهم میکرد که اروم گفت:آیه برنگشتم خودم به نشنیدن زدم ولی صدای خندهی ریزی از پشت سرم آمد که گفت برو سینی چایی رو بیار خانومِ ماهم باورمون شد هیچ خبری نیست چشمهایم را ریز کردم و گفتم:هستی عه بس کن و قبل از اینکه جواب دیگری بدهم راه افتادم سمت آشپزخانه که سوژه خنده دخترا نشم هنوز دو قدم بیشتر برنداشته بودم که صداش از پذیرایی بلند شد که میگفت:آره، ما هم فهمیدیم فرار نکردی!خندهاش بلندتر شد.چشمهایم را بستم و زیر لب گفتم:هستی وارد آشپزخانه شدم و سینی را از داخل کابینت بیرون آوردم اما عجیب بود دستم مشغول چیدن استکانها بود و ذهنم جای دیگری «یه روز به خودت میای و میبینی یه گوشه از دلت نشسته...»همین جمله دوباره توی سرم تکرار شد استکان را گذاشتم روی سینی و زیر لب گفتم:چه حرفایی میزنی خانجون...اما خودم میدانستم دلیل اینکه این حرف اینقدر به دلم نشسته فقط حرف خانجون نبود بلکه از همان شبی بود که دستم وسط حرکت متوقف شد حواسم پرت شدم به همان شبی که جلوی هیئت ایستاده بودم و منتظر بابا بودم هوا سوز داشت هیئت تازه تمام شده بود و آدمها کمکم از در بیرون میآمدند صدای سلام و خداحافظیها با هم قاطی شده بود و هرکس دنبال همراهش یا ماشینش میگشت من کنار ماشین ایستاده بودم و منتظر بابا بودم ریحانه هم کنارم ایستاده بود و طبق معمول به جای اینکه حواسش به سردی هوا باشد داشت از کلاس استاد ابراهیمی حرف میزد استاد ابراهیمی مردی میانسال بود با همان عینکی که همیشه به نظرم از صورتش هم بزرگتر میآمد و همین موضوع گاهی باعث خندهی دانشجو میشد ریحانه گفت:امروز بحثمون رسید به عشق با تردید گفتم:عه باز شماها استاد ابراهیمی گیر اوردین کلی مغزش خوردین پس.خندید گفت آره خب! بعد استاد یه حرف جالب زد آیه گفت برای اینکه عشق زمینی همیشگی باشه باید هدفش رو آسمونی کرد.
284
مخاطبی برای شعر هام در حال حاضر کسی نیست،شعری هم میزارم همینجوری تا یک روزی اگر کسی اومد مخاطب همه شعر و نوشته ها میشه.✨️
284
مرا چه جایِ گریز است از این کمندِ محبت؟
که عشقِ رویِ تو عنانِ اختیارم گرفتهست.
ز.تقیزاده
284
Repost from N/a
آیا تا به حال شـب زیـٰارتي حـرم سیدالشهدا بودین؟!✨💔
همگی #حتما جواب بدید لطفا👇🏿
284
Repost from N/a
استوری مخصوص
وفات حضرت معصومه (س) رسید🖤👇🏻
https://t.me/addlist/lUlaIU5uP0FjYTJk
ڪـلـیـڪ کـنـیـد☝🏻❤️🩹🥀
