en
Feedback
𝐾𝖺ğı𝗍 𝐺𝖾𝖼𝖾𝗅𝖾𝗋 ָ࣪ ੭

𝐾𝖺ğı𝗍 𝐺𝖾𝖼𝖾𝗅𝖾𝗋 ָ࣪ ੭

Open in Telegram

‌ ‌ ‌t.me/Nwriter2bot ‌

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
337
Subscribers
+624 hours
+127 days
+9130 days
Posts Archive
🎬 #Part 67 بوراک نگاهی به تفنگ کرد. ایتک با تفنگ پشت گردنش رو خارش داد. آیتک صداش رو صاف کرد. ایتک:ده سال پیش..با یه زن تصادف کردم. یهو جلوی ماشین من دویده بود و.. سر صحنه تصادف دوست اردم رسید. سرنوشت رو می‌بینی؟ من ترسیدم.. ترسیدم که کسی دوباره پشتم نباشه. پس گفتم بذار گردن آیلین بندازمش. اینطوری اردم مراقب اونه و من در میرم. منطقی نیست؟ بوراک خشکش زد. به اردم نگاه کرد که دستاش شروع کرده بودن به لرزیدن. آیتک داد زد. ایتک:کاراجا به من نگاه کن. —سمت دیگه جنگل— نور نارنجی غروب سایه‌های بلندی روی زمین انداخته بود. شاخه‌های خشک زیر پاهاشون می‌شکست. اولاش هر چند قدم یک بار به پشت سرش رو نگاه می‌کرد. دنیز:اولاش؟ کدوم ور؟ اولاش:صدا از اون سمت بود. دنیز چند قدم بیشتر برداشت که پاش روی یه ریشه‌ی درخت گیر کرد. نزدیک بود زمین بخوره که اولاش سریع دستش رو گرفت و نگهش داشت. اولاش:آروم! خوبی؟ دنیز:آره..آره.. صدایی از لای درخت‌ها اومد. ایتک:کاراجا به من نگاه کن. دنیز یخ کرد. دستش رو روی دهنش گذاشت. اولاش برگشت و نگاهش کرد. صورتِ دنیز رنگ پریده بود. دنیز:اون..ایتکه..بوراک..تیر.. اولاش دستش رو روی شونه‌ی دنیز گذاشت. اولاش:دنیز. به من گوش کن. تو همینجا بمون. دنیز با ناباوری بهش نگاه کرد. دستش رو دور دست اولاش محکم‌تر کرد. دنیز: نه. نه. نمی‌تونم اینجا بمونم. اون تفنگ داره. اگه بری..اگه بری و.. صداش شکست. اشک توی چشماش جمع شد. اولاش:دنیز..گوش کن به من. ما رفتیم خونه زنگ زدیم پلیس درسته؟ من برمی‌گردم. با بچه‌ها. قول می‌دم. ولی اگه تو بیای ممکنه آسیب ببینی و.. دنیز با گریه سرش رو تکون داد. دنیز:اولاش..من نمی‌تونم دوباره تنها بمونم.. نمی‌تونم.. اولاش خم شد و بوسه‌ای آروم روی پیشونی دنیز زد. اولاش:تنها نیستی. دنیز چشماش رو بست. اولاش:برمی‌گردیم. دنیز آروم دست اولاش رو ول کرد. اولاش چند قدم برداشت که دنیز دوباره بازوش رو گرفت. اولاش نگاهی به دست دنیز دور بازوش کرد. بعد نگاهی به دنیز کرد. اولاش:جون‌دلم قول میدم بهت. دنیز آروم دستش رو ول کرد. سرش رو تکون داد و عقب رفت. اولاش سرش رو پایین انداخت و بین درخت‌ها ناپدید شد. دنیز چند ثانیه به جایی که رفته بود خیره شد. دستش رو روی سینه‌اش گذاشت. نفس عمیقی کشید. دنیز:برگردین..لطفا برگردین.. — بوراک چشماش رو بست و دستشو مشت کرد. برگشت و به ایتک نگاه کرد. ایتک:اون شب.. راستش یهو به ذهنم رسید. خیلی احمقانه بود چون شانس آوردم. یه سنگ پرت کردم به شیشه ماشین آیلین. شانس آوردم که وقتی پیاده شد در راننده رو باز گذاشته بود و سنگ از ماشین پرت شد بیرون. ازش فیلم گرفتم و بعد اینکه رفت قبل از رسیدن مامورا سنگ رو برداشتم. صبح که برگشتم خونه اردم داشت ماشین ایلین رو می‌برد تعمیرگاه. حتی مامان و بابام از سفر برگشته بودن. هیچکس نفهمید که من نبودم.. بعد یکی دو روز اخبار اون تصادف پخش شده بود. ترسیدم. فیلم رو برای خودم فرستادم تا خودم فرصت پیدا کنم اردم رو از ایلین پر کنم تا تحویل پلیس بدیمش. از اینکه استرس اینو داشته باشم حتی یه درصد ممکنه پلیس بیاد سراغم خوشم نمی‌اومد. ولی می‌دونی چیشد؟نشد. چون ایلین چیزی داشت که من هیچوقت نداشتم. یه نفر که تا آخر پشتش بود. خودم خواستم فیلم رو ببرم ولی.. خندید. ایتک:دختره احمق خودشو پرت کرد پایین و مرد. بوراک سرش رو بلند کرد. ایتک:باورت میشه کاراجا؟ یادته اردم؟ اردم اشک توی چشماش جمع شده بود. ایتک:ولی کاراجا من اونقدر بی رحم نیستم نه؟ بوراک نگاهش کرد. سرشو تکون‌ داد. ایتک:نه؟ بگو. بوراک:تو بی‌رحم‌ترین آدمی هستی که من دیدم. ایتک تفنگ رو روی زخم کنار چشم خودش گذاشت. ایتک:کاراجا..من وجدان دارم. حتی بخشی از خاک ایلین رو خودم ریختم روی جنازش.. اما دیگه کاری نمی‌تونستم براش بکنم. باور کن نمی‌خواستم بمیره. فقط می‌خواستم جای من بره زندان. توقع زیادی بود؟ بوراک رگ سرش باد کرد. خیز برداشت که تفنگ رو از دست ایتک بکشه که ایتک‌ سریع عقب رفت و تفنگ رو سمتش گرفت. به بوراک خیره شد. هیچ‌کدوم پلک نزدن. ایتک:آخ کاراجا.. عجله نکن. ادامش شنیدنی تره. مخصوصا برای تو.

کاش در روزگار دیگری می زیستیم ما همگی حیف بودیم

🎬 #Part 66 اولاش خندید. اولاش:من میخوام حتی اگه قراره بسوزم با تو بسوزم. دنیز سر رو روی شونه اولاش گذاشت. اولاش بغلش کرد. دنیز نگاهش کرد. دنیز:اولاش. من خودم الان دارم از ترس میمیرم. من به اردم گفته بودم که اگه بهم خیانت کنه من رسما نابود میشم. میدونی تنها کسی که میتونستم باهاش حرف بزنم اردم بود؟ چون حتی بورجو خبر نداشت. اون چند روز که تونسته بودم از ایتک خلاص شم اون بود که می‌اومد بهم سر می‌زد. تلاش می‌کرد منو نجات بده. البته که دلایل خودشم داشت ولی اگه اون نبود من هنوز توی اون خونه‌ی لعنتی گیر کرده بودم. با ایتک. با پدرم. با همه چی. گریه می‌کرد. دنیز:اولاش..حتی اگه قرار باشه دوباره ازمون بگیرنش..این بار نمیذارم. اولاش اشکای دنیز رو پاک کرد. اولاش:نمیذاریم. اولاش نگاهش کرد. دنیز:من میترسم ولی ترس یعنی زندگی کردن. ترس یعنی اهمیت دادن و من بهت اهمیت میدم. اولاش خندید. اولاش:چرا اینقدر قشنگی؟ چجوری هر لحظه بیشتر دوستت دارم؟ میدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود؟ میدونی هیچکس مثل تو نمیتونه منو اینطوری آروم کنه؟ میدونی این سه سال از درد دوریت چند بار شمارتو گرفتم تا آرومم کنی و قطع کردم چون می‌ترسیدم جواب ندی؟ چند بار فکر کردم توی خیابون یا یه مراسم ببینمت شاید بتونم یه بهونه پیدا کنم که بهت نزدیک بشم؟ حالا دوباره دنیز لبخند داشت. اولاش:می‌دونی چقدر دلتنگتم؟ نه فقط این سه سال. از همون روز اول. از همون لحظه که دیدمت. انگار همیشه دلم برات تنگ بوده. حتی وقتی کنارمی بازم دلم برات تنگه چون اونقدر قشنگی که هیچوقت سیر نمیشم از نگاهت. دنیز:اولاش. اولاش:نه. بذار تموم کنم. الان که تو اینجایی، کنار من، با اون چشمای قشنگت که براشون میمیرم.. میخوام بگم که دیگه نمیذارم بری. شنیدی؟ دیگه نمیذاریم. حتی اگه دنیا تموم بشه، حتی اگه همه برن، تو میمونی و من. چون تو تنها چیزی هستی که منو زنده نگه داشته. اولاش بغلش کرد. بوسه‌ای رو سر دنیز زد. این بار سکوت پر از عشق بود. یه صدای خشک و بلند توی هوا پیچید. صدای تیر. هر دو یخ زدن. اولاش دنیز رو محکم تر بغل کرد. دنیز نفسش رو حبس کرد. دنیز:اولاش. اولاش نگاهش کرد. دنیز:بدو. —جنگل— بوراک و اردم روی زمین نشسته بودن. اردم به درخت تکیه داده بود. بوراک کنارش زانو زده بود. ایتک با تفنگ دورشون راه می‌رفت. تیر هوایی در کرد. بوراک چشماش رو بست. داشت از عصبانیت منفجر می‌شد. ایتک:راحت باشین من حرف زیاد دارم. اردم سرفه‌ای کرد. اردم:خفه شو. بوراک:می‌خوای بگی که چطور به زندگی همه گند زدی؟دنیز؟ داداشت؟ ایتک خندید. ایتک:کاراجا. رفیق. گفتی داداشت؟ نگاهی به اردم کرد. ایتک:اردم داداش من نبود. پسر محبوب مامان بود. پدرم؟ کلا اهمیتی نمی‌داد. می‌دونی آخرش چیشد بوراک؟ من دوست داشتن رو‌ یاد نگرفتم. اردم:ایتک. بس کن. بوراک نگاهی به اردم کرد. ایتک نگاهش به بوراک افتاد.‌ جلوش زانو زد. گلنگدن رو کشید و تفنگ رو آماده شلیک کرد.

عشق؛ خوابِ یه آهوی رمنده‌ست🩵

عشق‌به‌شکلِ‌پروازِ‌پرنده‌اس‌..🩵
#Edit
@orelhome | ✨🐣🏠

من زائـری تشنه زیر باران عـشـق ، چشمه آبی اما کشنده‌ست 🤍.

دست راستتونو بزارید رو شونه اولاش🕯
دست راستتونو بزارید رو شونه اولاش🕯

درسته. همدردی قدم اوله. افراد بی‌گناه همیشه بیشترین آسیب رو می‌بینن. امیدوارم صدای مردم آسیب‌ دیده شنیده بشه و کمک‌های واقعی و مؤثر به دستشون برسه. برای این تازی های بی صفت تعداد جون‌ های از دست رفته از خود جون آدم ها مهم‌ تره. اگه سربازان کشته شده ۲۰۰ نفر نبودن و ۷ نفر بودن مگه اون ۷ نفر انسان نبودن؟ خانواده و آرزو و آینده و زندگی نداشتن؟ از چه عددی به بعد باید ناراحت شد به نظر اینا؟ از چه عددی به بعد مرگ آدم ها اهمیت پیدا می‌کنه؟ الان تو این کشور کسایی هستن که هر روز با صدای انفجار از خواب بیدار می‌شن:( نمی‌دونن تا شب خونه‌شون سالم می‌مونه یا نه؟ عزیزانشون سالم برمی‌گردن یا نه و با این حال مجبورن به زندگی ادامه بدن. دانش‌آموزی که باید تو این شرایط درس بخونه و سر جلسه امتحان حاضر بشه. دیگه از حوزه‌ های امتحانی هم که شنیدم نگم. ترس دائمی و بی‌خوابی و اضطراب و بلاتکلیفی رو همه مون داریم تجربه می‌کنیم ولی قطعا مردم عزیز جنوبمون در حال حاضر بیشتر از همه. نمی‌فهمم چطور بعضی‌ می‌تونن برای آدم‌ هایی که هزاران کیلومتر دورترن اشک بریزن ولی وقتی نوبت به مردم این کشور می‌رسه سکوت کنن. مردم جنوب فرزند همین خاکن. البته که همه می‌دونیم آخرین چیزی که برای اینا حائز اهمیته این خاک و مردمشه. کشور عزیزم سال‌ هاست که مردمش فقط دووم میارن. نسل پشت نسل یاد گرفتیم با نگرانی از خواب بیدار شیم و با اضطراب به خواب بریم. هر روز خبر تازه. هر روز ترسی تازه. هر روز سوالاتی که جوابش رو نمیدونیم. فردا چی میشه؟ یک ساعت بعد؟ امروز چند نفر اعدام میشن؟ ما نسلی بودیم که قرار بود رویا بسازیم اما بخش بزرگی از زندگیمون صرف کنار اومدن با بحران‌ ها شد و به جای فکر کردن به آرزوهامون مدام نگران بدیهی‌‌ترین حق هر انسانی بودیم. امنیت. آرامش. ثبات. امید به آینده. اینقدر به شنیدن خبر های تلخ عادت کردیم که گاهی فراموش می‌کنیم زندگی قرار نبود اینطوری باشه. درد فقط در از دست دادن‌ نیست درد دیدن فرسوده شدن آدمهاست. جاوید نام ها نرفتن چون از این خاک دل کنده بودن. رفتن چون می‌خواستن همینجا بمونن. عاشق شن. درس بخونن. کار کنن. خانواده بسازن و آیندشون رو تو همین سرزمین ببینن. دنیایی از آرزو های ناتمام که قرار بود زندگی شن نه حسرت. ما موندیم و موندن همیشه به معنای زندگی کردن نیست چون هر روز تیکه‌ای از ما فرسوده شد. با هر خبر تلخ. با هر آرزویی که به تعویق افتاد. با هر امیدی که زخمی شد. نفس می‌کشیم. راه می‌ریم. درس می‌خونیم. کار می‌کنیم. لبخند می‌زنیم و درونمون خستگی هایی رو حمل می‌کنه که پایانی ندارن. ما موندیم اما هر ساعت مردیم و شکستیم. با خودم فکر می‌کنم مردم این سرزمین جز یک زندگی عادی چی‌ خواستن؟ زندگی‌‌ای که داخلش بشه برای فردا نه، بلکه برای یه ساعت بعدت برنامه بریزی و نگران نباشی و زندگی‌ای که جوونی کردن داخلش جرم نباشه. اما هنوز دلم می‌خواد روزی برسه که نام کشورم دیگه با اندوه و اضطراب گره نخورده باشه. روزی که فرزندانش مجبور نباشن دست و پا بزنن. روزی که هیچکس برای آیندش نترسه و هیچ خانواده‌ای داغی تازه به جرم ایرانی بودن بر دل نداشته باشه. آرزوی بزرگی نیست اینکه روزی دوباره خونه باشی. خونه‌ای که اهالیش در اون زندگی کنن نه اینکه فقط تلاش کنن زنده بمونن.

پیام های مردم و همدردی با مردم جنوب و میبینم خوشحال میشم که همچین مردم کمک کننده و همدردی داریم .. ولی برای جنوبیا هیچ کمکی نیست ، درسته همدردی هست ولی برای مثال کسی که خونش خراب شده .. وسایلش خرد شده ، شهرش رو ول کرده و فرار کرده فقط به خاطر این که خودش و خانوادش آسیب نبینن چه فایده ای برای اونا داره ..؟ باید از خودشون پرسید چی لازم دارن و برای کسایی که بی گناه آسیب دیدن ، کمک فرستاد ...اونا دارن بی گناه بی گناه آسیب می بینند‌؛))))

خدابیامرزه عزیزانمون رو در جنوب و خدا به بازماندگانشون صبر بسیار زیاد بده 🫠🖤 دیدم چندجایی برای اهدای خون گذاشتن اگه اهل اون ورا هستین دریغ نکنین 🫂

`•°Meğer senin sevgin sana kadarmiş:)❤️‍🩹!
#DenBar #Edit

t.me/esdiloneshotsworld از حمایتتون ممنون میشم😭🦋

خاله نگران پایانم 😃

از علاقم به این سکانس و‌ به این وضعیت بخوام بگم که :)) تا ابد منو یادِ اون عکس از برادرانِ کاراهان میندازه😭❤️‍🔥 #Cihan #Ilk
از علاقم به این سکانس و‌ به این وضعیت بخوام بگم که :)) تا ابد منو یادِ اون عکس از برادرانِ کاراهان میندازه😭❤️‍🔥
#Cihan #Ilkveson

کدوم کاراکتر آشغال تره؟☝🏻✨
Anonymous voting

اگه قسمت باشه بعد امتحانات که پاس شدم:((

دلمون تنگ میشه دختر تموم شد یکی دیگه بنویس توروخداااا😭😭😭😭

مرگ و سلام درد و سلام زهرمار و سلام کوفت و سلام😭😭😭😭