𝐊𝐚ğı𝐭 𝐆𝐞𝐜𝐞𝐥𝐞𝐫
Open in Telegram
251
Subscribers
+224 hours
-77 days
-630 days
Posts Archive
Kağıt Geceler
#P_a_r_t 50
بوراک در اتاق رو باز کرد.
بوراک: بفرما.
آوا وارد شد. کیفش رو روی تخت گذاشت و نشست.
آوا: ممنون.
بوراک سر تکون داد.
آوا: گفتی میری خونه.
بوراک: میرم.
آوا: پس چرا هنوز اینجایی؟
بوراک: مطمئن شم.. چیزی لازم نداری؟
آوا چند لحظه نگاهش کرد.
آوا: شاید.
بوراک: چی؟
آوا حلقه رو بیرون آورد.
آوا: این.
بوراک جلو رفت و حلقه رو گرفت. خیلی آروم انگشت شستش رو داخل حلقه کشید.
بوراک: این برای من و تو فرستاده نشده.
آوا: برای کیه؟
بوراک: کان و پینار.
آوا ابرو بالا انداخت.
آوا: اونها..
بوراک نفسش رو بیرون داد.
بوراک: آره ولی این اون حلقه نیست.
آوا سر تکون داد. گوشیش رو برداشت و بین عکس ها یکی از طراحیهای قدیمی ایرم رو آورد.
آوا: شبیهن.
بوراک: طراحیهای زیادی شبیه هم هستن. ایرم مدتی با برادرم کار میکرد. طراحیهاش رو میشناسم.
روی صندلی نشست.
بوراک: حتی توی گالری هم سهم داشت.
آوا: خب الان دوباره برگشته استانبول یعنی..
بوراک: ظاهرا خودت متوجه همهچی هستی.
آوا: تو ازش خوشت نمیاد.
بوراک شونه بالا انداخت. آوا دوباره به حلقه نگاه کرد.
آوا: پس کار اون نیست؟
بوراک سرش رو عقب برد و چشمهاش رو برای چند ثانیه بست. خسته خندید.
بوراک: یعنی به نظرت بقیه بستهها هم کار ایرمه؟ ایرم تازه برگشته.
آوا آهی کشید و از جا بلند شد. بوراک اخم خفیفی کرد و بلند شد.
بوراک: آوا؟
آوا دستهاش رو دورش حلقه کرد.
آوا: خیلی خستهای.
نگاه بوراک روی نقطهای پشت سر آوا ثابت موند. خیلی آروم نفسش رو بیرون داد. دستش بالا اومد و روی موهای آوا نشست.
بوراک: آوا جون.
آوا: هوم؟
بوراک: داری باعث میشی کمتر دلم بخواد برم خونه.
لبخند آوا عمیقتر شد. آروم از بوراک فاصله گرفت. موهاش رو پشت گوشش زد.
آوا: فردا میای دادگستری؟
بوراک: آره.
آوا: پس باید قضیه این بستهها رو پیگیری کنیم.
بوراک دستی روی صورتش کشید.
بوراک: تو که بسته خودت رو انداختی..
آوا: چون نمیخواستم بیشتر از اون بهش فکر کنی.
بوراک نفس عمیقی کشید.
بوراک: ممنون آوا جون.
آوا: خواهش میکنم بوراک جون. صبح میبینمت.
بوراک سر تکون داد و به سمت در رفت.
—
راهرو تاریک بود. اولاش با لیوان آب از آشپزخونه بیرون اومد. بوراک حلقه رو بیرون آورد.
اولاش: این چیه؟
نوشته رو خوند.
اولاش: پینار و کان؟
بوراک: ایرم برای پینار بلیط آلپرن رو با هفت فرستاد و این رو جلو راه کان گذاشت.
اولاش نگاهش رو از حلقه برنداشت.
بوراک: داره الگو رو کامل میکنه.
اولاش سر بلند کرد.
بوراک: یه وسیله با شماره، یه وسیله بدون شماره.
اولاش: بعدش؟
بوراک نگاهش رو به پنجره دوخت.
بوراک: یه نفر میمیره. مثل ساواش.
سکوت.
اولاش: مطمئنی؟
بوراک: اینطور به نظر میاد.
اولاش حلقه رو توی دستش چرخوند.
بوراک: آوا حلقه رو پیدا کرده و به ایرم شک کرده.
اولاش لیوان آب رو روی میز گذاشت.
اولاش: آخه چطوری؟ چیزی بهش گفتی؟
بوراک: چطوری باید بهش بگم یه زن و شوهر هشت ساله دارن زندگی همهمون رو به آتیش میکشن.
خندید.
بوراک: چطوری بگم نصف اتفاقایی که سر بهترین رفیقش اومده به دو نفر مربوطه که برای پول هرکاری میکنن؟
دست اولاش مشت شد.
بوراک: حتی نمیدونیم نفر بعدی کیه. ممکنه یکی از ما باشه. یکی از دوستاش یا حتی خود..
حلقه رو از دست اولاش کشید.
بوراک: اولاش من اینو چطور توضیح بدم که دیوونه به نظر نیام؟
اولاش: من میخوام به دنیز بگم.
بوراک چشمهاش رو بست.
اولاش: با آلپرن هم بحثم شد اما باز خواستم از تو و کان بپرسم.
بوراک حلقه رو داخل جیبش برگردوند.
اولاش: آلپرن گفت اگه تظاهر کنه چیزی نمیدونه مشکلی نیست.
بوراک خندید.
—
اولاش در اتاق رو با آرنج باز کرد. لیوان آب توی یک دست و داروها توی دست دیگهاش بود. دنیز روی تخت با اخم به دستش نگاه میکرد. سعی کرد انگشتهاش رو تکون بده.
اولاش: باز شروع کردی؟
دنیز بدون اینکه نگاهش کنه ادامه داد.
دنیز: این یکی یه ذره تکون خورد.
اولاش کنار تخت نشست.
اولاش: بقیه هم تکون میخورن.
دنیز: کی؟
اولاش: به زودی.
دنیز: سه ساعت پیشم گفتی.
اولاش: و هنوزم حرفم همونه. دهنتو باز کن.
دنیز چشمهاش رو ریز کرد. هوفی کشید و دهنش رو باز کرد. اولاش قرصها رو کف دستش جابهجا کرد. دنیز قرصها رو گرفت و خیلی آروم نوک انگشت اولاش رو گاز گرفت. اولاش دستش رو عقب کشید.
اولاش: گاز گرفتی؟
دنیز لیوان آب رو از دستش گرفت.
دنیز: اشتباه شد.
جرعهای آب خورد. لیوان رو پس داد.
اولاش: معمولا مردم وقتی اشتباهی یکی رو گاز میگیرن عذرخواهی میکنن.
دنیز ابرو بالا انداخت. اولاش انگشتش رو نگاه کرد.
اولاش: جای دندونات مونده. میخوام شکایت کنم.
دنیز خندید.
دنیز: برو بکن.
اولاش: میکنم.
دنیز: فکر نکنم به جایی برسی. قاضی طرف منو میگیره.
اولاش: از کجا مطمئنی؟
دنیز: چون خوشگلم.
بوراک جلو رفت و حلقه رو گرفت. فکش منقبض شد.
بوراک: این برای من و تو فرستاده نشده.
آوا: برای کیه؟
بوراک: کان و پینار.
آوا ابرو بالا انداخت.
آوا: کان و پینار؟
بوراک نگاهش رو از حلقه برنداشت.
بوراک: آره.
آوا: اونها..
بوراک: آره قرار بود.
آوا نگاهش کرد. بوراک نفسش رو بیرون داد.
بوراک: ولی این اون حلقه نیست.
آوا گوشیش رو برداشت. چند ثانیه بین عکسها گشت. بوراک نگاه کرد. عکس یکی از طراحیهای قدیمی ایرم.
آوا: شبیهه.
بوراک گوشی رو پس داد.
بوراک: یه کم.
آوا خندید.
آوا: یه کم؟
بوراک: طراحیهای زیادی شبیه هم هستن. ایرم مدتی با برادرم کار میکرد. با کارهاش آشنا هستم.
آوا: اردم؟
بوراک: آره.
بوراک روی صندلی نشست.
بوراک: حتی توی گالری هم سهم داشت.
آوا: و الان برگشته استانبول.
بوراک: که ظاهرا خودتدمتوجه شدی.
آوا: و تو ازش خوشت نمیاد.
بوراک پوزخند زد. آوا دوباره به حلقه نگاه کرد.
آوا: یعنی کار اون نیست؟
بوراک: اگر این کار ایرم باشه یعنی بقیه بستهها به نظرت کار ایرمه؟
آوا: خب شاید؟
بوراک: ولی اون موقع ایرم استانبول نبود.
آوا شونه بالا انداخت.
آوا: شاید آدم داره.
بوراک: برای چی؟
آوا: نمیدونم. شاید اون هم از تو خوشش نمیاد و دنبال اذیت کردنته.
بوراک خندید.
بوراک: حتی اگه از من خوشش نیاد..
به حلقه اشاره کرد.
بوراک: دلیلی نداره برای دنیز بسته بفرسته.
آوا لحظهای صورتش جمع شد.
بوراک: من و برادرم هیچ ربطی به دنیز نداریم.
آوا بهش خیره موند چند ثانیه که گذشت آوا از جا بلند شد.
بوراک: چی شد؟
آوا نزدیکتر رفت. بوراک بلند شد و آوا دستهاش رو دورش حلقه کرد. بوراک کاملا غافلگیر شد.
آوا: فقط حس کردم خیلی خستهای. خندههات خستهان.
بوراک اول بیحرکت موند بعد آروم دستش ر روی موهای آوا گذاشت.
بوراک: آوا جون..
آوا: هوم؟
بوراک: این حرکتا باعث میشه کمتر دلم بخواد برم خونه.
لبخند آوا عمیقتر شد. خیلی آروم از بوراک فاصله گرفت. موهاش رو پشت گوشش زد.
بوراک: بخواب.
