en
Feedback
𝐊𝐚ğı𝐭 𝐆𝐞𝐜𝐞𝐥𝐞𝐫

𝐊𝐚ğı𝐭 𝐆𝐞𝐜𝐞𝐥𝐞𝐫

Open in Telegram

Talk 📝 @Nwriter2bot

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
251
Subscribers
+224 hours
-77 days
-630 days
Posts Archive
قربون این دختر می‌رم

𝗁𝖾 𝗐𝖺𝗂𝗍𝖾𝖽 𝗒𝖾𝖺𝗋𝗌. 𝗌𝗁𝖾 𝗈𝗇𝗅𝗒 𝗇𝖾𝖾𝖽𝖾𝖽 𝗈𝗇𝖾 𝗌𝖾𝖼𝗈𝗇𝖽.
𝗁𝖾 𝗐𝖺𝗂𝗍𝖾𝖽 𝗒𝖾𝖺𝗋𝗌. 𝗌𝗁𝖾 𝗈𝗇𝗅𝗒 𝗇𝖾𝖾𝖽𝖾𝖽 𝗈𝗇𝖾 𝗌𝖾𝖼𝗈𝗇𝖽.

Repost from N/a
𝗁𝖾 𝗐𝖺𝗂𝗍𝖾𝖽 𝗒𝖾𝖺𝗋𝗌. 𝗌𝗁𝖾 𝗈𝗇𝗅𝗒 𝗇𝖾𝖾𝖽𝖾𝖽 𝗈𝗇𝖾 𝗌𝖾𝖼𝗈𝗇𝖽.
𝗁𝖾 𝗐𝖺𝗂𝗍𝖾𝖽 𝗒𝖾𝖺𝗋𝗌. 𝗌𝗁𝖾 𝗈𝗇𝗅𝗒 𝗇𝖾𝖾𝖽𝖾𝖽 𝗈𝗇𝖾 𝗌𝖾𝖼𝗈𝗇𝖽.

sticker.webp0.06 KB

sticker.webp0.16 KB

هر کی خواست میتونه نخونه و این داستانا

پارت بعد خیلی نه به من مربوطه نه شما

اممممممم

Kağıt Geceler #P_a_r_t 50 بوراک در اتاق رو باز کرد. بوراک: بفرما. آوا وارد شد. کیفش رو روی تخت گذاشت و نشست. آوا: ممنون. بوراک سر تکون داد. آوا: گفتی می‌ری خونه. بوراک: می‌رم. آوا: پس چرا هنوز اینجایی؟ بوراک: مطمئن شم.. چیزی لازم نداری؟ آوا چند لحظه نگاهش کرد. آوا: شاید. بوراک: چی؟ آوا حلقه رو بیرون آورد. آوا: این. بوراک جلو رفت و حلقه رو گرفت. خیلی آروم انگشت شستش رو داخل حلقه کشید. بوراک: این برای من و تو فرستاده نشده. آوا: برای کیه؟ بوراک: کان و پینار. آوا ابرو بالا انداخت. آوا: اون‌ها.. بوراک نفسش رو بیرون داد. بوراک: آره ولی این اون حلقه نیست. آوا سر تکون داد. گوشیش رو برداشت و بین عکس ها یکی از طراحی‌های قدیمی ایرم رو آورد. آوا: شبیهن. بوراک: طراحی‌های زیادی شبیه هم هستن. ایرم مدتی با برادرم کار می‌کرد. طراحی‌هاش رو می‌شناسم. روی صندلی نشست. بوراک: حتی توی گالری هم سهم داشت. آوا: خب الان دوباره برگشته استانبول یعنی.. بوراک: ظاهرا خودت متوجه همه‌چی هستی. آوا: تو ازش خوشت نمیاد. بوراک شونه بالا انداخت. آوا دوباره به حلقه نگاه کرد. آوا: پس کار اون نیست؟ بوراک سرش رو عقب برد و چشم‌هاش رو برای چند ثانیه بست. خسته خندید‌. بوراک: یعنی به‌ نظرت بقیه بسته‌ها هم کار ایرمه؟ ایرم تازه برگشته. آوا آهی کشید و از جا بلند شد. بوراک اخم خفیفی کرد و بلند شد. بوراک: آوا؟ آوا دست‌هاش رو دورش حلقه کرد. آوا: خیلی خسته‌ای. نگاه بوراک روی نقطه‌ای پشت سر آوا ثابت موند. خیلی آروم نفسش رو بیرون داد. دستش بالا اومد و روی موهای آوا نشست. بوراک: آوا جون. آوا: هوم؟ بوراک: داری باعث میشی کمتر دلم بخواد برم خونه. لبخند آوا عمیق‌تر شد. آروم از بوراک فاصله گرفت. موهاش رو پشت گوشش زد. آوا: فردا میای دادگستری؟ بوراک: آره. آوا: پس باید قضیه این بسته‌ها رو پیگیری کنیم. بوراک دستی روی صورتش کشید. بوراک: تو که بسته خودت رو انداختی.. آوا: چون نمی‌خواستم بیشتر از اون بهش فکر کنی. بوراک نفس عمیقی کشید. بوراک: ممنون آوا جون. آوا: خواهش می‌کنم بوراک جون. صبح می‌بینمت. بوراک سر تکون داد و به سمت در رفت. — راهرو تاریک بود. اولاش با لیوان آب از آشپزخونه بیرون اومد. بوراک حلقه رو بیرون آورد. اولاش: این چیه؟ نوشته رو خوند. اولاش: پینار و کان؟ بوراک: ایرم برای پینار بلیط آلپرن رو با هفت فرستاد و این رو جلو راه کان گذاشت. اولاش نگاهش رو از حلقه برنداشت. بوراک: داره الگو رو کامل می‌کنه. اولاش سر بلند کرد. بوراک: یه وسیله با شماره، یه وسیله بدون شماره. اولاش: بعدش؟ بوراک نگاهش رو به پنجره دوخت. بوراک: یه نفر می‌میره. مثل ساواش. سکوت. اولاش: مطمئنی؟ بوراک: این‌طور به نظر میاد. اولاش حلقه رو توی دستش چرخوند. بوراک: آوا حلقه رو پیدا کرده و به ایرم شک کرده. اولاش لیوان آب رو روی میز گذاشت. اولاش: آخه چطوری؟ چیزی بهش گفتی؟ بوراک: چطوری باید بهش بگم یه زن و شوهر هشت ساله دارن زندگی همه‌مون رو به آتیش می‌کشن. خندید. بوراک: چطوری بگم نصف اتفاقایی که سر بهترین رفیقش اومده به دو نفر مربوطه که برای پول هرکاری می‌کنن؟ دست اولاش مشت شد. بوراک: حتی نمی‌دونیم نفر بعدی کیه. ممکنه یکی از ما باشه. یکی از دوستاش یا حتی خود.. حلقه رو از دست اولاش کشید. بوراک: اولاش من اینو چطور توضیح بدم که دیوونه به نظر نیام؟ اولاش: من می‌خوام به دنیز بگم. بوراک چشم‌هاش رو بست. اولاش: با آلپرن هم بحثم شد اما باز خواستم از تو و کان بپرسم. بوراک حلقه رو داخل جیبش برگردوند. اولاش: آلپرن گفت اگه تظاهر کنه چیزی نمی‌دونه مشکلی نیست. بوراک خندید. — اولاش در اتاق رو با آرنج باز کرد. لیوان آب توی یک دست و داروها توی دست دیگه‌اش بود. دنیز روی تخت با اخم به دستش نگاه می‌کرد. سعی کرد انگشت‌هاش رو تکون بده. اولاش: باز شروع کردی؟ دنیز بدون اینکه نگاهش کنه ادامه داد. دنیز: این یکی یه ذره تکون خورد. اولاش کنار تخت نشست. اولاش: بقیه هم تکون می‌خورن. دنیز: کی؟ اولاش: به زودی. دنیز: سه ساعت پیشم گفتی. اولاش: و هنوزم حرفم همونه. دهنتو باز کن. دنیز چشم‌هاش رو ریز کرد. هوفی کشید و دهنش رو باز کرد. اولاش قرص‌ها رو کف دستش جابه‌جا کرد. دنیز قرص‌ها رو گرفت و خیلی آروم نوک انگشت اولاش رو گاز گرفت. اولاش دستش رو عقب کشید‌. اولاش: گاز گرفتی؟ دنیز لیوان آب رو از دستش گرفت. دنیز: اشتباه شد. جرعه‌ای آب خورد. لیوان رو پس داد. اولاش: معمولا مردم وقتی اشتباهی یکی رو گاز می‌گیرن عذرخواهی می‌کنن. دنیز ابرو بالا انداخت. اولاش انگشتش رو نگاه کرد. اولاش: جای دندونات مونده. می‌خوام شکایت کنم. دنیز خندید. دنیز: برو بکن. اولاش: می‌کنم. دنیز: فکر نکنم به جایی برسی. قاضی طرف منو می‌گیره. اولاش: از کجا مطمئنی؟ دنیز: چون خوشگلم.

اشتباه اومد-

شتر دیدین ندیدین

بوراک جلو رفت و حلقه رو گرفت. فکش منقبض شد. بوراک: این برای من و تو فرستاده نشده. آوا: برای کیه؟ بوراک: کان و پینار. آوا ابرو بالا انداخت. آوا: کان و پینار؟ بوراک نگاهش رو از حلقه برنداشت. بوراک: آره. آوا: اون‌ها.. بوراک: آره قرار بود. آوا نگاهش کرد. بوراک نفسش رو بیرون داد. بوراک: ولی این اون حلقه نیست. آوا گوشیش رو برداشت. چند ثانیه بین عکس‌ها گشت. بوراک نگاه کرد. عکس یکی از طراحی‌های قدیمی ایرم. آوا: شبیهه. بوراک گوشی رو پس داد. بوراک: یه کم. آوا خندید. آوا: یه کم؟ بوراک: طراحی‌های زیادی شبیه هم هستن. ایرم مدتی با برادرم کار می‌کرد. با کارهاش آشنا هستم. آوا: اردم؟ بوراک: آره. بوراک روی صندلی نشست. بوراک: حتی توی گالری هم سهم داشت. آوا: و الان برگشته استانبول. بوراک: که ظاهرا خودتدمتوجه شدی. آوا: و تو ازش خوشت نمیاد. بوراک پوزخند زد. آوا دوباره به حلقه نگاه کرد. آوا: یعنی کار اون نیست؟ بوراک: اگر این کار ایرم باشه یعنی بقیه بسته‌ها به نظرت کار ایرمه؟ آوا: خب شاید؟ بوراک: ولی اون موقع ایرم استانبول نبود. آوا شونه بالا انداخت. آوا: شاید آدم داره. بوراک: برای چی؟ آوا: نمی‌دونم. شاید اون هم از تو خوشش نمیاد و دنبال اذیت کردنته. بوراک خندید. بوراک: حتی اگه از من خوشش نیاد.. به حلقه اشاره کرد. بوراک: دلیلی نداره برای دنیز بسته بفرسته. آوا لحظه‌ای صورتش جمع شد. بوراک: من و برادرم هیچ ربطی به دنیز نداریم. آوا بهش خیره موند چند ثانیه که گذشت آوا از جا بلند شد. بوراک: چی شد؟ آوا نزدیک‌تر رفت. بوراک بلند شد و آوا دست‌هاش رو دورش حلقه کرد. بوراک کاملا غافلگیر شد. آوا: فقط حس کردم خیلی خسته‌ای. خنده‌هات خسته‌ان. بوراک اول بی‌حرکت موند بعد آروم دستش ر روی موهای آوا گذاشت. بوراک: آوا جون.. آوا: هوم؟ بوراک: این حرکتا باعث میشه کمتر دلم بخواد برم خونه. لبخند آوا عمیق‌تر شد. خیلی آروم از بوراک فاصله گرفت. موهاش رو پشت گوشش زد. بوراک: بخواب.

راستی پارت داریم

sticker.webp0.23 KB

این کفشو دارمممممممم

خیلیییییییی نازههههه گریه کردم

Repost from N/a
photo content

Repost from N/a
Oy Gelin... Gelin #EsDil @TekEdit