𝐾𝖺ğı𝗍 𝐺𝖾𝖼𝖾𝗅𝖾𝗋 ָ࣪ ੭
Open in Telegram
320
Subscribers
+124 hours
+157 days
+6930 days
Posts Archive
دنیز ابرو بالا انداخت. اولاش خندید. دنیز از خنده اولاش خندید.
پینار: حتی خندیدنتونم شبیهه.
سمت آلپرن برگشت. آلپرن دستاش رو به نشونه تسلیم بالا برد.
آلپرن: خبری نیومده.
پینار: هماهنگ کردین به من نگین؟ خودم میفهمم چه خبره.
اولاش: موفق باشی.
- چیزی میل دارید؟
اولاش منو رو برداشت و به دنیز نگاه کرد.
اولاش: تو چی میخوری؟
دنیز: اینبار من میخوام غذای موردعلاقه تو رو بخورم. تو سفارش بده.
اولاش: غذای موردعلاقه من؟
دنیز: آره.
اولاش: مطمئنی؟
دنیز: چرا نباشم؟
اولاش سرش رو کمی کج کرد. گوشه لبش بالا رفت. دنیز نگاهش رو نگه داشت. آروم زیر میز نوک کفشش رو به پای اولاش زد. اولاش پلک زد. نگاهش رو به منو برگردوند.
اولاش: دو تا اسکندر کباب لطفا.
آلپرن: ببخشید مزاحم شدم. منم کباب میخورم.
دنیز خندید. اولاش نگاه کوتاهی به آلپرن انداخت.
اولاش: نگران بودم گرسنه بمونی.
آلپرن: ممنون از نگرانیت.
پینار: چهار تا.
گارسون سر تکون داد و دور شد. اولاش دست دنیز رو روی میز توی دستش گرفت.
پینار: پس دستت بهتره؟
دنیز نگاهش رو از اولاش گرفت.
دنیز: چی؟
پینار: دستت.
دنیز به پانسمان خیره شد. سعی کرد انگشتش رو حرکت بده. اولاش فورا انگشتاش رو گرفت.
اولاش: نکن.
دنیز نگاهش کرد.
پینار: راست میگه.
دنیز: چرا علیه من شدین؟
الپرن: خب راست میگن.
دنیز: اینجا هیچکس طرف من نیست.
پینار: همه طرف توئن. برای همین نمیذاریم دوباره به خودت آسیب بزنی.
دنیز: من فقط یه حرکت..
اولاش: همون یه حرکت هم زیادیه.
دنیز: انگار دکتر معالجم نشسته روبهروم.
الپرن: اما دکتر معالجت شیفتش تموم میشه.
اولاش: آلپرن.
گارسون با نوشیدنیها به سمت میز برگشت.
-
آوا: مسیر خونه اونور بود.
بوراک نگاهش رو از آینه برنداشت.
بوراک: یکی دنبالمونه.
آوا برگشت.
بوراک: برنگرد.
آوا آروم دوباره رو به جلو نشست.
اوا: مطمئنی؟
بوراک: برای همین دارم مسیر رو عوض میکنم.
آوا نفس عمیقی کشید. بوراک بدون اینکه نگاهش رو از خیابون برداره دستش رو جلو آورد و دست آوا رو گرفت.
بوراک: نترس فقط میشه داشبورد..
آوا در داشبورد رو باز کرد. نگاه کوتاهی انداخت. اسلحه رو بیرون آورد. بوراک نگاهش کرد. اسلحه رو از دستش گرفت و کنار پاش گذاشت.
بوراک: اسلحه خودت باهاته؟
آوا نگاهش کرد. آروم سر تکون داد.
اوا: داری منو میترسونی.
بوراک: باید مطمئن باشم هر اتفاقی افتاد میتونی از خودت محافظت کنی.
دوباره روی گاز فشار داد. عقربه سرعت بالا رفت. آوا دسته در رو گرفت.
اوا: بوراک.
ماشین تکون کوتاهی خورد. چراغ زرد هشدار روی صفحه روشن شد. موتور صدای خشنی داد. سرعت پایین اومد و ماشین خاموش شد. بوراک به صفحه خاموش خودرو خیره شد. آروم دستش رو روی اسلحه گذاشت.
بوراک: یکی به ماشین دست زده.
ماشین پشت سرشون ایستاد. بوراک در رو باز کرد. دستش آروم روی موهای آوا نشست.
بوراک: پایین بمون.
آوا نگاهش کرد.
بوراک: لطفا تا وقتی برگردم سرتو بالا نیار.
انگشتهاش بین موهاش مکث کردن. پیاده شد. نگاهی به اطراف انداخت. خیابون تقریبا خالی بود.
ـ دختره کجاست؟
بوراک لبخندی زد و اسلحهاش رو بالا برد.
+ کار رو سخت نکن.
بوراک: شما دارین سختش میکنین.
دو صدای شلیک پشت سر هم. هردو مرد روی زمین افتادن. بوراک فورا برگشت.
—
بشقابها تقریبا خالی شدن. چهار فنجون چای روی میز قرار گرفت. اولاش ساعتش رو نگاه کرد.
اولاش: من یکم میرم بیرون خوشگلم.
دنیز: منم میام هوا بخورم.
اولاش لبخند کوتاهی زد. گوشی روی میز زنگ خورد. شماره ناشناس. دنیز ناخودآگاه نگاهش به گوشی افتاد. اولاش گوشی رو برداشت.
اولاش: بفرمایید.
ـ سلام اولاش.
دست اولاش مشت شد.
ـ چرا خشکت زد؟
اولاش نگاهش داخل رستوران چرخید. اطراف رو نگاه کرد.
ـ دنبال من میگردی؟
اولاش فکش منقبض شد.
- آفرین. دنیز بعد از این همه مدت دوباره خوشحاله.
نگاه اولاش فورا به دنیز افتاد. دنیز نگران به اولاش نگاه میکرد.
- چیزی نمیگی؟
—
زینپ از تاریکی بیرون اومد. بوراک نفسش رو بیرون داد. در ماشین باز شد. آوا بیرون دوید. به زینپ خیره شد.
بوراک: باید برین.
آوا سرش رو تکون داد. بوراک نگاهش کرد. آوا به سمتش رفت.
آوا: تو هم میای.
اشک داخل چشمهاش جمع شد. بوراک چشماش رو بست.
بوراک: اگه الان باهات بیام میگیرنمون آوا.
آوا: مهم نیست.
بوراک: مهمه.
آوا دستش رو گرفت.
آوا: بیا.
بوراک چند ثانیه به دستهاشون نگاه کرد. نگاهش رو بالا آورد. آوا اشکی از چشمش پایین اومد. بوراک دستش رو بالا آورد و خیلی آروم اشک رو از صورتش پاک کرد.
بوراک: زینپ. آوا رو ببر.
آوا: نه!
زینپ: آوا.
آوا دستش رو پس کشید.
آوا: ولم کن زینپ!
صدای موتور ماشینها نزدیکتر شد. زینپ بازوش رو گرفت.
زینپ: ببخشید.
آوا شوکه نگاهش کرد. زینپ آوا رو به سمت خودش کشید.
آوا: زینپ! ولم کن!
زینپ به زور آوا رو چند قدم عقب برد.
آوا: بوراک!
صداش شکست. بوراک انگشتهاش رو از بین انگشتهای آوا بیرون کشید. دوید.
چهار نفر دور میز نشسته بودن.
اوا: پس به خاطر کادیکوی آشنا شدین؟
زینپ: اره.
بوراک گوشی رو از جیبش بیرون آورد.
بوراک: اردم.. حلقهای که آوا پیدا کرده..
آوا ناگهان نگاهش کرد. لبخند زد.
اوا: آره. من فکر میکنم طراحیش شبیه کارهای ایرمه.
زینپ قاشقش رو پایین گذاشت.
زینپ: آوا؟ ما قبلا درباره این حرف نزدیم؟
بوراک نگاه کوتاهی به زینپ انداخت. زینپ آهی کشید.
اردم: خانوم آیدین رو از کجا میشناسی؟
بوراک: باشگاه تیراندازی.
آوا گوشی خودش رو درآورد.
اوا: این طرح ایرمه.
اردم گوشی بوراک و بعد گوشی آوا را نگاه کرد.
اردم: قاب گوشیاتون یکیه؟
آوا به گوشیها نگاه کرد. لبخندش کمرنگ شد. «الان که فکر میکنم ما خیلی شبیهیم». نگاهش روی بوراک رفت. بوراک متوجه شد.
بوراک: یادمه.
آوا ابرو بالا انداخت. نفسش رو حبس کرد.
اردم: خب واقعا میتونه باشه.
هر دو به سمتش برگشتن. اردم گوشی رو روی میز گذاشت.
اوا: از کارهاش بازم اینجا داری؟
اردم: آره. یه گردنبند جدید هم از کارهای ایرم داشتم.
زینپ نوشیدنیاش رو روی میز گذاشت. اردم به سمتش برگشت.
اردم: ننداختیش.
زینپ: از شیفت اومدم پیشت.
بوراک بهتر از هرکسی میدونست زینپ با شنیدن اسم ایرم نمیتونه بیتفاوت بمونه.
—
پارک خلوت بود. کان روی نیمکت نشست.
کان: فکر نمیکردم بیای.
پینار نگاهش کرد.
پینار: وقتی قول میدم میام.
کان: میدونم.
پینار گوشه لبش کمی بالا رفت و دوباره به درختها خیره شد. کان پاکتی از جیبش بیرون آورد. پر بود. گوشه پاکت از فشار برگهها پاره شده بود و چند لبه کاغذ از شکافش بیرون زده بود.
کان: آخرین نامه رو همینجا برام نوشتی.
پینار به پاکت نگاه کرد.
کان: گفتی تو هیچوقت برام نمینویسی.
پاکت رو روی یه دست پینار گذاشت و دست دیگهاش رو گرفت. پینار ابرو بالا انداخت.
کان: اینارو.. تو این هشت سال نوشتم.
پینار نفسش حبس شد.
کان: هر بار که دلم میخواست بهت چیزی بگم یا اتفاقی افتاد و کسی که خواستم براش تعریف کنم تو بودی.. یه جای خالی توی زندگیم بود و نمیدونستم باید باهاش چیکار کنم..
پینار اجازه داد چشمهاش پر شه.
پینار: ننوشتی چرا از هم جدا شدیم؟
اخم خیلی محوی بین ابروهای کان نشست.
کان: نه. نمیتونستم.. نمیفهمم.. چطور تونستم.. هشت سال بینمون فاصله..
پینار نگاهش رو گرفت. کان ساکت شد.
کان: چیزایی رو نوشتم که دلم میخواست یادت بمونه.
پینار به دستهاشون نگاه کرد.
پینار: بگو هشت سال قبل چیشد؟
دستش رو از دست کان بیرون کشید. کان سرش رو بالا آورد.
پینار: الان داره چه اتفاقی میافته که برگشتی؟
از نیمکت فاصله گرفت.
پینار: چی عوض شده؟
کان: خیلی چیزها.
پینار خندید.
کان: این بار یا موفق میشیم یا.. میمیریم. من اینو برات آوردم که بهت بگم اگه مردم..
پینار: خفه شو! نمیمیری! یعنی چی که ممکنه بمیری!
کان پینار رو بغل کرد. دستهای پینار کنار بدنش موند. دستش رو بالا آورد و آروم پشت کان گذاشت. انگشتهاش لرزید.
پینار: داری منو میترسونی.
کان فاصله گرفت. صورت پینار رو بین دستهاش گرفت.
کان: پینار.. ازت خواهش میکنم. اون نامهها رو بخون و مراقب خودت باش. اگه موفق بشم همهچی رو برات میگم. قول میدم.
پینار: شاید اون موقع دیگه دیر..
کان: خودت میدونی منظورت این نیست.
-
تمام روز رو داخل گالری موندن.
بوراک: بریم؟
دستش رو به سمت آوا دراز کرد. آوا به دستش نگاه کرد. دستش رو جلو برد و دست بوراک رو گرفت. زینپ بلند شد و همراهشون پیش اردم رفت.
اردم: میرسونمت.
دو مشتری جدید وارد شدن. اردم آهی کشید.
زینپ:ماشین دارم. میبینمت. شب همگی بخیر.
اردم: مراقب باش.
اوا: بابت امروز ممنون.
اردم سر تکون داد.
بوراک: شب بخیر داداش.
اردم: شب بخیر. مراقب خودتون باشید.
با هم به سمت ماشین رفتن.
اوا: امروز خیلی خوب بود.
بوراک نگاهش کرد.
اوا: کلا حس خوبی داشت.
بوراک: خسته نشدی؟
آوا سر تکون داد.
بوراک: منم امروز رو دوست داشتم.
جلو رفت و در ماشین باز کرد. آوا نگاهش کرد.
اوا: مرسی.
بوراک خواست در رو ببنده که دستش روی در ثابت شد. ابروهاش در هم رفت.
اوا: بوراک؟
بوراک برگشت و به اطراف نگاه کرد. صدا از سمت کوچه کنار گالری اومده بود.
-
آلپرن وارد رستوران شد و ایستاد. نگاهش کرد.
الپرن: گریه کردی؟
دنیز: سلام.
پینار سرش رو بلند کرد و لبخند کمرنگی زد.
پینار: سلام.
دنیز لبخندش محو شد. دست اولاش رو آروم رها کرد و کنار پینار نشست. اولاش روبهروی دنیز و آلپرن هم روبهروی پینار جا گرفتن.
دنیز: حالت خوبه؟
پینار: آره.
دنیز: چیزی شده؟
الپرن: شده.
پینار نفس عمیقی کشید. نگاهش بین دنیز و اولاش چرخید.
پینار: خب خبر چی به دستت رسیده؟
اولاش مکث کرد. شونه بالا انداخت. پینار آروم سرش رو چرخوند و به دنیز نگاه کرد. دنیز هم مکث کرد. شونه بالا انداخت. پینار بینشون نگاه کرد.
پینار: شما دوتا به همین زودی شبیه هم شدین؟
Kağıt Geceler
#P_a_r_t 52
بوراک یه قدم جلوتر رفت.
بوراک: امتحانش کن.
آوا: نه.
بوراک: چرا؟
صدای پا از روی پلهها بلند شد. هر سه نفر برگشتن.
آوا: زینپ؟
زینپ سرش رو بلند کرد.
آوا: اینجا چیکار میکنی؟
—
دنیز روی صندلی نشست. جعبه رو برداشت. گردنبندی که سالها از گردنش باز نشده بود چند روز دست اولاش مونده بود. بیرونش آورد و دور گردنش بست. خواست جعبه رو ببنده که چیزی روی میز افتاد. فلش مموری. یادداشت کوچیک روی میز رو هم دید.
" اینها باید دست تو باشه برای روزهایی که فراموش میکنی چقدر قوی بودی و دلت میخواد باور کنی کسی از ته دل دوستت داره. شاید باید مدام ببینی من تمام این سالها چی میدیدم. دوستت دارم. — U "
چند ثانیه به آخر نامه خیره موند. فلش رو به لپتاپش وصل کرد. بعضیهاشون رو قبلا دیده بود. چشمهاش کمکم پر شد. لپتاپ رو بست. گل صورتی کاکتوسش کامل باز شده بود.
— چند ساعت بعد
دنیز آروم یکی از انگشتهاش رو خم کرد. درد خفیفی پیچید. لبهاش رو به هم فشرد.
دنیز: بجنب دیگه.
دو ضربه آروم به در خورد. دنیز سر بلند نکرد.
دنیز: بفرمایید.
- داری با دستت چیکار میکنی؟
دنیز سرش رو بالا آورد. اولاش نگاهش میکرد.
دنیز: ببینم چقدر حرکت میکنه.
اولاش نزدیکتر شد.
اولاش: نباید بهش فشار بیاری.
دنیز: فشار نمیارم.
اولاش: دنیز.
دنیز: واقعا فشار نمیارم فقط..
نگاه اولاش از دست دنیز بالا رفت و روی گردنبند موند.
اولاش: پوشیدیش.
دنیز ناخودآگاه انگشت سالمش رو روی پلاک گذاشت.
دنیز: آره.
نگاهشون به هم گره خورد.
اولاش: گرسنهای؟
دنیز: یه کم.
اولاش: پس بیا.
دنیز: کجا؟
اولاش: میتونیم بریم بیرون یا اگه ترجیح میدی بریم اتاق من.
دنیز لپتاپش رو بست.
— گالری سونر
بوراک و آوا پشت میز غذا منتظر اردم و زینپ نشسته بودن.
آوا: واقعا برات مهم نیست؟ برادرت دو ماه ازت پنهون کرده. من خیلی تعجب کردم که زینپ..
بوراک: اگه خوشحاله نه.
آوا مکث کرد. از جواب بوراک لبخند کمرنگی زد.
بوراک: بحث اعتراف شد.
آوا نگاهش کرد. بوراک گردنبند رو از جیبش بیرون آورد.
بوراک: برات بندازمش؟
آوا نگاهش از گردنبند به صورت بوراک رفت.
آوا: بلدی؟
گوشه لب بوراک بالا رفت.
بوراک: نه.
آوا خندید.
بوراک: میتونم امتحان کنم.
آوا بدون جواب دادن موهاش رو کنار زد. بوراک بلند شد و پشتش ایستاد. زنجیر رو دور گردنش انداخت و با دقت قفلش رو بست. آوا سمت بوراک برگشت. بوراک نگاهش کرد. از گردنبند به چشمهای آوا برگشت.
بوراک: میدونستم بهت میاد.
آوا لبخندی زد.
آوا: ولی..
بوراک: هدیهست.
آوا: نه.
بوراک: چرا؟
آوا بلند شد. صداش تقریبا بلند بود.
آوا: چون عجیبه!
بوراک هم با لحن خودش ادامه داد.
بوراک: عجیبتر اینه که یه نفر رو یه مدت بشناسی و نتونی ازش چشم برداری.
آوا مطمئن نبود درست شنیده یا نه. نگاهش روی صورت بوراک موند. سعی کرد نگاهش رو بگیره اما موفق نشد. قلبش تندتر میزد. نگاهش روی چشمهای بوراک گیر کرده بود.
آوا: هنوزم حس میکنم نباید قبولش کنم اما..ممنونم.
بوراک چند ثانیه نگاهش کرد.
بوراک: خواهش میکنم احساس بدی نداشته باش آوا. فقط یه هدیهست.
آوا: احساس بد؟
نگاهش به چشمهای بوراک برگشت.
آوا: بیشتر از چیزی که فکر میکنی خوشحالم.
—
اولاش در رو باز کرد. روی میز کوچیک کنار پنجره، دو ظرف غذا و دو لیوان از قبل آماده بود.
دنیز: از قبل سفارش داده بودی؟
اولاش در رو بست. دنیز لبخند زد.
دنیز: مطمئن بودی انتخابم اتاق توئه؟
جلوتر رفت. چشمهاش از ذوق برق زد.
دنیز: مانتیه؟
اولاش لبخند زد و سر تکون داد.
دنیز بغلش کرد. اولاش با خنده دستهاش رو دورش گذاشت.
اولاش: فقط به خاطر مانتی؟
دنیز از بغلش بیرون اومد. یه بوسه کوتاه روی لبهاش گذاشت. اولاش لحظهای غافلگیر شد. دستش دور کمر دنیز حلقه شد و چند ثانیه همونجا نگهش داشت تا دنیز عقب رفت.
دنیز: مانتی خیلی تأثیر داشت.
اولاش: پس باید بیشتر سفارش بدم.
دنیز سمت میز رفت. صندلی رو عقب کشید و نشست. اولاش هم روبهروش نشست.
دنیز: از کجا میدونستی هوس کردم؟
اولاش قاشقش رو برداشت.
اولاش: فقط میدونستم اگه انتخاب با خودت باشه همینه.
دنیز اولین قاشق رو برداشت و با رضایت سر تکون داد.
اولاش: خوبه؟
دنیز: خیلی.
مشغول خوردن شد.
دنیز: تو خودت مانتی دوست داری؟
اولاش قاشقش متوقف شد.
اولاش: اون شب که برای پانسمان اومدی، همینو سفارش دادی.
دنیز گوشه لبش بالا رفت.
اولاش: وقتی رفتیم رستوران، دوباره همینو انتخاب کردی.
شونه بالا انداخت.
اولاش: فکر کنم کمکم دارم بهشون عادت می کنم
دنیز: به مانتی؟
اولاش: به چیزایی که تو دوستشون داری.
https://t.me/sirdasnovel/2627
یه جوری چپ چپ نگاه میکنی انگار من حوصلم سر میره سلامت روان تو رو انگولک میکنم
