𝐊𝐚ğı𝐭 𝐆𝐞𝐜𝐞𝐥𝐞𝐫
Open in Telegram
253
Subscribers
+524 hours
+17 days
-130 days
Posts Archive
روی تخت نشست. ایلسو متوجه سطحی بودن زخمها بود اما پنبه رو برداشت. روی زخم فشار داد.
آلپرن: تا استخوونم تیر کشید.
ایلسو: اغراق نکن.
آلپرن: بد دعوا میکنیا.
ایلسو: بدتر از تو که نیستم.
الپرن: ناراحت شم؟
ایلسو: نه. اینجا هر روز چند تا دیوونه داریم. زیاد دعوا میبینم.
آلپرن: یعنی به دعوا عادت داری؟
ایلسو: یعنی دیوونهای.
آلپرن: دیوونههای اینجا اذیتت میکنن؟
ایلسو: بعضی وقتا.
آلپرن: پس شمارمو بزن.
ایلسو عقب رفت و صاف ایستاد.
ایلسو: تو اول خودتو سالم نگه دار بعد مراقب بقیه باش.
آلپرن: باشه.
ایلسو ابرو بالا انداخت.
آلپرن: ولی فرض کن یه روز دوباره با اولاش دعوام شد.
ایلسو: خواهش میکنم نشه.
آلپرن: یا فرض کن یه نفر تو بیمارستان اذیتتون کرد.
ایلسو: حراست هست.
آلپرن: اصلا فرض کن دنیز حالش بد شده و اولاش از استرس یادش رفته چطور با گوشی کار کنه و فقط من پیششونم.
ایلسو نفسش رو بیرون داد.
آلپرن: میبینی؟ کلی سناریو وجود داره.
ایلسو پنبه رو داخل ظرف انداخت. گوشی رو از جیب روپوشش بیرون آورد. آلپرن گرفت و شماره رو وارد کرد. گوشی رو به ایلسو برگردوند.
ایلسو: حالا راضی شدی؟
آلپرن: فعلا.
ایلسو: فعلا؟
آلپرن: آدم باید هدفهای بلندمدت داشته باشه.
از تخت پایین اومد.
ایلسو: کجا؟ چسب نزدم.
آلپرن یه بسته چسب زخم از جیبش بیرون آورد.
آلپرن: شب بخیر.
—خونه اولاش
آوا در رو باز کرد.
اوا: پیدا شد؟
بوراک کیسه رو بالا گرفت. اولاش جلو اومد و کیسه رو از بوراک گرفت. نگاهی به اوا انداخت.
اولاش: بیا تو داداش.
بوراک سر تکون داد و در رو پشت سرش بست.
دنیز: اولاش.. اولاش.. کجا..
اولاش با پلاستیک دارو داخل اتاق دوید. آوا خواست کیسه دیگهای رو برداره. بوراک زودتر دستش رو دراز کرد.
آوا: ممنون.
بوراک: خواهش میکنم آوا جون.
اوا سمت آشپزخونه رفت و غذا رو هم زد. بوراک کتش رو درآورد و روی پشتی مبل انداخت.
بوراک: آوا؟
سکوت.
بوراک: چیزی شده؟
اوا: نه.
بوراک: وقتی واقعا حالت خوب باشه حداقل بوراک جون صدام میکنی.
لبخند خیلی کوچیکی گوشه لب اوا نشست. بوراک وارد آشپزخونه شد.
بوراک: پس هنوز ازم متنفر نشدی.
اوا: نگفتم متنفرم.
بوراک به کابینت تکیه داد.
بوراک: ولی یه چیزی هست.
اوا قاشق رو داخل ظرفشویی گذاشت.
اوا: دیروز درباره ایرم آیدین تحقیق کردم.
لبخند از صورت بوراک محو شد.
اوا: امروز خواهرم جلوی دادگستری یه حلقه پیدا کرد که نوشته بود «نمیخواید به نیمکتتون برگردین»
بوراک چیزی در ذهنش جفت شد. حلقه. کان.
اوا: تنها نیمکتی که به ذهنم رسید همون نیمکتی بود که بعد از دزدیدن ماشینت روش نشستیم و به نظرم سبک طراحی اون حلقه خیلی شبیه بعضی از کارهایی بود که از ایرم پیدا کردم.
بوراک چشماش رو بست.
اوا: تو بهم گفتی از ایرم دور بمونم پس خودت بگو چرا برای ما حلقه فرستاده؟
بوراک ناگهان چشمش رو باز کرد.
بوراک: برای ما؟
اوا ابرو بالا انداخت.
اوا: آره.
بوراک: الان از من عصبیای چون به نظرت زنی که دیروز دیدیمش برای ما حلقه فرستاده؟
اولاش: دیدی؟
هر دو برگشتن.
اولاش: گفتم من اینجام.
به آشپزخونه اشاره کرد.
اولاش: بچهها هم اینجان.
دنیز نگاهش بین اوا و بوراک چرخید. اوا چند ثانیه به بوراک نگاه کرد.
اوا: بشینین غذا بخوریم.
بوراک: من میارم.
اوا خیلی آروم کنار رفت. بوراک قابلمه رو روی میز گذاشت. اوا کاسهها رو آورد و جلوی همه گذاشت. اولاش نگاهی به دنیز انداخت.
اولاش: دردت کمتر شده؟
دنیز: یکم.
اولاش: یعنی هنوز درد داری.
بوراک: داداش زخمه. طبیعیه.
اولاش: خوشم نمیاد.
اوا: خوشش نمیاد.
چند دقیقه تو سکوت غذا خوردن. بوراک قاشقش رو پایین گذاشت. اوا سر بلند کرد.
بوراک: غذا خیلی خوب شده.
اوا: ممنون.
لبخند کوتاهی زد و دوباره مشغول غذا خوردن شد.
—
نیم ساعت آوا کنار سینک ایستاده بود. اولاش هم چند بشقاب دستش بود.
اوا: دستکش کجاست؟
اولاش: کدوم دستکش؟
اوا: دستکش ظرفشویی.
اولاش: فکر کنم ندارم.
بوراک از کنارشون رد شد.
بوراک: چطور دستکش ظرفشویی نداری؟
اوا: مرسی بوراک جون.
بوراک نگاهش کرد. نفس عمیقی کشید. ظرفها رو از دستش گرفت.
بوراک: ولش کن. دستت اذیت میشه. من میذارم ماشین ظرفشویی بشوره.
اولاش: ماشین ظرفشویی داریم؟
بوراک و اوا همزمان سمتش برگشتن.
اولاش: داریم. شوخی کردم.
دنیز: داشتم نگران میشدم.
اولاش خندید. بوراک ظرفها رو داخل ماشین گذاشت. اوا خمیازه کشید. بوراک نگاهش کرد.
بوراک: خستهای.
اوا: یکم.
بوراک: یکم؟
اوا: خیلی.
اولاش: برو اتاق مهمون رو نشون خانوم وکیل بده.
بوراک نگاهی به آوا کرد.
دنیز: موفق باشین.
اوا: ساکت.
—
ایرم پا روی پای دیگه انداخته بود و به اونور تکیه داده بود.
راننده: همینجا آقا؟
ایرم سر تکون داد.
اونور: نزدیکتر برو.
ماشین آروم جلو رفت. ایرم اسلحهاش رو محکمتر گرفت.
ایرم: فکر میکنی قبول کنه؟
اونور: همه قبول میکنن.
ایرم: اگه نکنه؟
اونور: پس شماره هفت شروع شد.
اوا این بار قاشق رو داخل ظرفشویی گذاشت.
اوا: باشه.
بوراک ابرو بالا انداخت.
اوا: من دیروز درباره ایرم آیدین تحقیق کردم.
لبخند از صورت بوراک محو شد.
اوا: و امروز خواهرم جلوی دادگستری یه حلقه پیدا کرد که کنارش نوشته بود «نمیخواید به نیمکتتون برگردین؟»
بوراک چیزی در ذهنش جفت شد. حلقه. کان. اوا متوجه تغییر حالتش شد.
اوا: اولش فکر کردم منظورش چیه بعد تنها نیمکتی که به ذهنم رسید همون نیمکتی بود که بعد از دزدیدن ماشینت روش نشستیم.
نفسش رو بیرون داد.
اوا: بعد دوباره رفتم سراغ ایرم و به نظرم سبک طراحی اون حلقه خیلی شبیه بعضی از کارهایی بود که از ایرم پیدا کردم.
بوراک بهش نگاه کرد.
اوا: اما زینپ و ایلسو گفتن خیالاتی شدم ولی بهشون نگفته بودم تو بهم گفتی از ایرم دور بمونم.
چشمهاش روی صورت بوراک موند.
اوا: ایرم کیه؟ چرا برای ما حلقه فرستاده؟
بوراک ناگهان سرش رو بلند کرد.
بوراک: برای ما؟
اوا ابرو بالا انداخت.
اوا: آره.
بوراک: الان از من عصبیای چون به نظرت زنی که دیروز دیدیش برای ما حلقه فرستاده؟
اولاش: دیدی؟
هر دو برگشتن. اولاش دنیز کنارش بود و هنوز خسته به نظر میرسید.
اولاش: گفتم من اینجام.
به آشپزخونه اشاره کرد.
اولاش: بچهها هم اینجان.
دنیز نگاهش بین اوا و بوراک چرخید. اوا چند ثانیه به بوراک نگاه کرد بعد سمت اولاش و دنیز رفت.
اوا: بشینین غذا بخوریم.
خواست قابلمه رو برداره که بوراک زودتر جلو رفت.
بوراک: من میارم.
اوا خیلی آروم کنار رفت. بوراک قابلمه رو روی میز گذاشت. اوا هم کاسهها رو آورد و جلوی همه گذاشت. اولاش نگاهی به دنیز انداخت.
اولاش: دردت کمتر شده؟
دنیز: یکم.
اولاش: یعنی هنوز درد داری.
بوراک: داداش زخمه. طبیعیه.
اولاش: خوشم نمیاد.
اوا چشمهاش رو چرخوند.
اوا: خوشش نمیاد.
بوراک خندش گرفت. دنیز هم لبخند زد. چند دقیقه تو سکوت غذا خوردن. بوراک قاشقش رو پایین گذاشت. اوا سر بلند کرد.
بوراک: غذا خیلی خوب شده.
اوا: ممنون.
—
نیم ساعت بعد غذا تمام شده بود. اوا کنار سینک ایستاده بود و ظرفها رو جمع میکرد. اولاش هم چند بشقاب دستش بود.
اوا: دستکش کجاست؟
اولاش: کدوم دستکش؟
اوا: دستکش ظرفشویی.
اولاش: فکر کنم ندارم.
اوا با ناباوری نگاهش کرد. بوراک از کنارشون رد شد.
بوراک: یه آدم چطور دستکش ظرفشویی نداره؟
اوا: مرسی بوراک جون.
بوراک نگاهش کرد. نفس عمیقی کشید. ظرفها رو از دستش گرفت.
بوراک: ولش کن. دستت اذیت میشه. من میذارم ماشین ظرفشویی بشوره.
اولاش: ماشین ظرفشویی داریم؟
بوراک و اوا همزمان سمتش برگشتن.
اولاش: داریم.
دنیز: داشتم نگران میشدم.
بوراک ظرفها رو داخل ماشین گذاشت. اوا خمیازه کشید. بوراک نگاهش کرد.
بوراک: خستهای.
اوا: یکم.
بوراک: یکم؟
اوا: خیلی.
دنیز دستش رو بالا آورد.
دنیز: بیا با من رو تخت بخواب.
اولاش: نه.
دنیز: چرا؟
اولاش: اون تخت مال منه.
دنیز: پس؟
بوراک: پس بقیه مهمونها اتاق مهمون میخوابن.
دنیز به اولاش نگاه کنه.
دنیز: تو اتاق مهمون داری؟
اولاش شونه بالا بندازه.
اوا: من که هنوز تصمیم نگرفتم بخوابم.
بوراک در ظرفشویی رو بست.
بوراک: از صبح سرپا بودی.
اولاش: برو اتاق مهمون رو نشون خانوم وکیل بده.
بوراک نگاهی به آوا کرد.
بوراک: حداقل اتاق رو ببین بعد اگه خواستی نخواب.
اوا چند ثانیه مکث کرد بالاخره سر تکون داد.
اوا: باشه.
دنیز: موفق باشین.
اوا: ساکت.
—
بارون ریزی روی شیشههای ماشین مینشست. ایرم روی صندلی عقب نشسته بود. پاش رو روی پای دیگه انداخته بود و اونور تکیه داده بود. دست اونور دور شونههاش بود و بیرون رو تماشا میکردن. راننده نگاهی از آینه انداخت.
راننده: همینجا آقا؟
ایرم سرش رو کمی کج کرد. چشمهاش روی ساختمون ثابت موند و سر تکون داد.
اونور: نزدیکتر برو.
ماشین آروم جلو رفت. ایرم کیف کوچیکی رو باز کرد. اسلحه رو از داخلش بیرون آورد.
ایرم: فکر میکنی قبول کنه؟
اونور لبخند کمرنگی زد.
اونور: همه قبول میکنن.
ایرم: اگه نکنه؟
اونور: انتخاب دیگهای جز اسلحهات براش میمونه؟
ایرم: خوبه.
گونه اونور رو بوسید.
ایرم: پس شماره هفت..
چشمهاش برق عجیبی پیدا کرد.
ایرم: شروع شد.
دنیز خواست چیزی بگه که اولاش موهای کنار صورتش رو عقب زد.
دنیز: خیلی رئیس شدی.
اولاش: خوشت نیومده، خانوم؟
صندلی کنار تخت رو جلو کشید و نشست.
اولاش: به عنوان رئیس اعلام میکنم که باید..
دنیز: مامانم چی شد؟
لبخند روی صورت اولاش کمرنگ شد.
اولاش: گفتم که بازداشت شده و ظاهرا فردا برای ارزیابی میبرنش.
دنیز به سقف خیره شد.
دنیز: اولاش من شکایتی ندارم.
اولاش: چی؟
دنیز: اگه چاقو به تو میخورد..
صداش گرفت.
دنیز: نمیبخشیدمش ولی الان.. میدونم کارش اشتباه بود. خیلی هم اشتباه بود اما.. ناراحت نمیشی؟
اولاش: از تو؟ نه.
دنیز: پس شکایت نمیکنی؟
اولاش به پشتی صندلی تکیه داد.
اولاش: میکنم.
دنیز: اولاش..
اولاش: میکنم.
دنیز: میخوای بندازیش زندان؟
اولاش: یه نفر به خونه من با چاقو حمله کرده و تو زخمی شدی.
دنیز چشمهاش رو بست.
اولاش: دنیز من نمیتونم وانمود کنم هیچ اتفاقی نیفتاده.
دنیز: باشه.
اولاش سرش رو پایین انداخت. دنیز دستش رو گرفت.
دنیز: عصبانیای؟
اولاش سر بلند کرد.
اولاش: من الان از نصف دنیا عصبانیام ولی لازم نیست همهچی رو همین امشب حل کنیم. باید استراحت کنی.
از جا بلند شد. پیشونی دنیز رو بوسید.
اولاش: حالا چشماتو ببند.
دنیز چشمهاش رو الکی بست. اولاش چند لحظه نگاهش کرد.
اولاش: بخواب خوشگل من. لج نکن.
دنیز با چشمهای بسته لبخند زد.
دنیز: باشه.
اولاش آروم در اتاق رو بست. سالن نسبت به قبل مرتبتر شده بود. آوا لباس راحتی پوشیده بود. آستینهاش رو تا زده بود و داشت وسایلی رو از داخل کیسهها بیرون میآورد. سر بلند نکرد.
اوا: بچهها علاوه بر وسایل یه سری خرید هم کردن.
اولاش: مرسی.
آوا نگاهش کرد.
اوا: بابت بیمارستان ببخشید.
اولاش اول نفهمید بعد یاد سیلی افتاد. آوا دستش رو جلو برد. اولاش چند لحظه به دستش نگاه کرد. دست داد.
اولاش: صلح کردیم؟
اوا: آره.
اولاش: هرچند سیلی لازم نبود.
اوا دستش رو کشید.
اوا: لازم بود.
اولاش خندید. یکی از کیسهها رو برداشت.
اوا: خوابید؟
اولاش: فکر کنم.
آوا کیسه بعدی رو برداشت.
اوا: پس کیسه داروهای دنیز کجاست؟
اولاش دست از کار کشید.
اولاش: فکر کنم.. بیمارستان جا مونده.
چند ثانیه سکوت شد.
اوا: عجب آدمی هستی واقعا.
اولاش: حواسم به دنیز بود.
اوا: برو بیارشون.
اولاش: ماشینم نیست.
آوا کیسه دستش رو روی پیشخوان گذاشت.
آوا: ایلسو و زینپ شیفتن. پینار سرکاره پس زنگ بزن به بور..
سر تکون داد. اولاش ابرو بالا انداخت.
اوا: زنگ بزن به آلپرن.
اولاش: آلپرن باید بره خبرگزاری.
اوا: کان.
اولاش خندید.
اولاش: تا کان از خونهاش اون سر شهر راه بیفته خودم پیاده میرم و برمیگردم.
اوا: پس زنگ بزن به اون یکیتون.
اولاش: کدوم یکی؟
اوا: همون یکی.
اولاش: بالاخره اون یکی یا همون یکی؟
اوا شیشه مربا رو برداشت. اولاش دست بلند کرد.
اولاش: بوراک. متوجه شدم.
اوا سر تکون داد.
اولاش: اما شارژ گوشیم تموم شده.
اوا با حرص از روی مبل گوشی خودش رو برداشت.
اوا: خدا به دنیز صبر بده.
اولاش: چرا؟
اوا: چون قراره با تو زندگی کنه.
اولاش: چی؟
اوا: گفتم خدا به دنیز صبر بده.
اولاش: نه بعدش.
اوا: که قراره با تو زندگی کنه؟
اولاش: آها.. بد هم نگفتی.
اوا ابرو بالا انداخت.
اولاش: فعلا که اینجاست.
—خونه سونر
بوراک روی مبل نشسته بود. کوپر جلوش دراز کشیده بود. بوراک کمی غذا داخل ظرفش ریخت.
بوراک: بخور پسر. فقط تو امروز اعصاب من رو خرد نکردی.
اردم تیکهای از پیتزا رو گاز زد.
اردم: من هم اعصابتو خرد نکردم.
بوراک: تو از وقتی رسیدی داری حرف میزنی.
گوشی بوراک روی میز زنگ خورد.
اردم: جواب نمیدی؟
بوراک: خستم. هرکی هست فردا هم زنگ میزنه.
اردم نگاهی به صفحه انداخت.
اردم: آواست.
بوراک گوشی رو برداشت.
بوراک: آوا؟ جان؟
اوا: مزاحم شدم؟
بوراک: معلومه که نه. چی شده؟
اوا: اول از همه نگران نشو اتفاق بدی نیفتاده.
بوراک صافتر نشست.
بوراک: چهار ستون بدنم لرزید.
اوا: داروهای دنیز توی بیمارستان جا مونده.
بوراک: دارو؟
اوا: رفیقت اونقدر حواسش به رفیقم بوده که کیسه دارو رو جا گذاشته.
بوراک خندید.
بوراک: اسم داروها رو بفرست.
اوا: لازم نیست. میتونی از بیمارستان تحویلشون بگیری؟
بوراک: چشم. آدرس بیمارستان رو بفرست.
اردم: خانوم وکیل.. ندیدی با دیدن اسمت چطور از جا پرید.
بوراک چشماشو بست. آوا بالاخره از شروع تماس خندید. صداش رو صاف کرد.
اوا: برات فرستادم.
بوراک: رسید.
اوا: پس میبینمت.
بوراک خداحافظی کرد و کنترل تلویزیون رو سمت اردم پرت کرد.
— بیمارستان
آلپرن وارد اتاق معاینه شد.
آلپرن: عه. سلام خانوم دکتر.
ایلسو ابرو بالا انداخت.
ایلسو: اینجا چیکار میکنی؟
آلپرن: من..
یهو دستش رو روی زخم کنار ابروش گذاشت.
آلپرن: با اولاش دعوام شد دیگه گفتم بیام یه سر زخمامو چک کنن.
