en
Feedback
آنـدراسـته

آنـدراسـته

Open in Telegram

‌ ‌ ‌𝛿ecret : @A1S1P3bot

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
486
Subscribers
+124 hours
+237 days
-3530 days
Posts Archive
متن‌هایی که توی این مدت نوشته بودم و توی دیلی سروشم گذاشته بودم رو می‌خواستم اینجا هم بذارم تا اینجا هم کامل باشه. 🙏🏻

نوشته شده در 2 خرداد.

در اقیانوسِ اشکی که خود ساخته‌ام، چنان غرق گشته‌ام که دیگر نوری، حتی باریکه‌ای از امید، بر این مغاکِ تاریک نمی‌تابد. امید؟ چه کلمه‌ی پوچ و دوردستی! گویی تنها یک وهمِ خیالی برای تسکینِ ابلهان باشد. بیهودگی، چون موریانه‌ای استخوان‌هایم را می‌جود. همه می‌میریم، این تنها حقیقتِ گریزناپذیرِ هستی است. پس چرا این موهبتِ بزرگ، این خاتمه‌ی باشکوه، زودتر به سراغِ من نمی‌آید؟ چرا باید این نمایشِ مضحک را ادامه دهم؟ خسته‌ام، نه آن خستگیِ ساده‌ی جسمانی، که از جانم، از تک‌تکِ سلول‌هایم، از آن منِ دروغینی که هر روز چون نقابی کثیف بر چهره می‌زنم، بیزارم. آن‌ها، آن جماعتِ کر و کور، از حقیقتِ فاجعه‌باری که در پسِ جمجمه‌ام می‌گذرد هیچ نمی‌دانند. اگر می‌دانستند که چه آتشی در این قلبِ نیمه‌جان شعله می‌کشد، شاید از وحشتِ حقیقت، به زانو درمی‌آمدند. اما چه بگویم؟ آن‌ها حتی تلاشی هم برای دیدن نمی‌کنند، تنها در جهلِ خود غوطه‌ورند و با چاقویِ قضاوت‌هایِ سخیف‌شان، مدام بر پیکرِ زخمیِ من زخم می‌زنند. این رنج، وصف‌ناپذیر است، فراتر از کلمات، فراتر از هرچه که تصور کنند. #چرندیات_نیمه‌شب

نوشته شده در 24 اردیبهشت.

آیا می‌دانی شنیدن صدای شکستن قلبِ خویش چه معنایی دارد؟ نه، آن‌گونه که مردم ساده‌دل می‌پندارند فقط درد نیست، فقط اشک نیست، فقط رنجی گذرا نیست، بلکه فرو ریختنِ آرامِ جهانی‌ست که روزی با ساده‌لوحیِ تمام، آن را ابدی می‌پنداشتی. ناامیدی... چه واژه‌ی کوچکی‌ست برای این هیولای بی‌چهره‌ای که اکنون در اعماقِ جانم لانه کرده است. آنچه این لحظه در درونم می‌جوشد، اندوهِ صرف نیست. چیزی‌ست تیره‌تر، سنگین‌تر، هولناک‌تر. نفرتی خاموش و جانکاه، که نه به دیگری، که به خویشتن، به خاطرات، به رویاهای پوسیده، و به تمامی آن لحظاتی معطوف است که با حماقتی کودکانه، دل به روشنایی بسته بودم. چنین احساس می‌کنم که گویی تمام دنیا، با همه‌ی سردی و سنگینی‌اش، بر سینه‌ام آوار شده است و من زیر این ویرانیِ خاموش، نه توان فریاد دارم و نه حتی امیدِ نجات. اشک‌هایم نیز دیگر از سرِ تسکین جاری نمی‌شوند؛ آن‌ها بیشتر به سوگواری می‌مانند، گویی چشم‌هایم به جای همدردی با من، برای مرگِ چیزی گریه می‌کنند که زمانی «من» نام داشت. در درونم چیزی شکسته است، نه آن‌گونه که بشکند و بتوان روزی آن را با صبری اندک یا فراموشی‌ای موقت ترمیم کرد، بلکه آن‌سان که پس از شکستن، تنها تکه‌هایی سرد و بُرنده از آن باقی بماند، تکه‌هایی که هر بار نفس می‌کشم، در جانم فرو می‌روند و یادآوری می‌کنند که بعضی زخم‌ها برای التیام یافتن آفریده نشده‌اند، بلکه تنها آمده‌اند تا انسان را با حقیقتِ تلخِ تنهاییِ خویش آشنا کنند. و چه حقیقتی تلخ‌تر از این که آدمی در میان این همه هیاهو، در میان این همه چهره، در میان این همه وانمودِ دوست داشتن، سرانجام باز هم با قلبی شکسته و روحی فرسوده، تنها بماند، چنان تنها که حتی اندوهش نیز دیگر برای کسی قابل فهم نباشد. #چرندیات_نیمه‌شب

نوشته شده در 16 اردیبهشت.

کاش می‌شد این روزگارِ سنگین، این کابوسِ کش‌دار، جایی به پایان برسد. کاش می‌شد من هم با آن تمام شوم. تمامِ تمامِ تمام. کاش می‌شد بمیرم و همه‌چیز در سکوتی سرد خاموش شود. شاید آن‌وقت، در نبودنِ خویش، حس بهتری به خودم پیدا می‌کردم. شاید وقتی دیگر «من»ی در کار نبود، این نفرت هم آرام می‌گرفت. هر بار که به خودم نگاه می‌کنم، تنها چیزی که می‌بینم موجودی‌ست کریه، انگار که از تاریک‌ترین اعماقِ زمین بیرون خزیده باشد تا هر چه را لمس می‌کند به تباهی بکشاند، تا بودنش سهم دیگران را از آرامش بدزدد و برای هر که به او نزدیک می‌شود، جز رنج و سیاهی چیزی به جا نگذارد. چه واژه‌ای برازنده‌تر از «چندش» برای تو. ای هیولای نفرت‌انگیز، ای زخمِ چرکینِ آفرینش، ای مایه‌ی شرم، ای من. تمام شو. خاموش شو. در این پوچیِ بی‌انتها فروبرو و محو شو. چنان ناپدید شو که گویی هرگز نبوده‌ای، چنان بمیر که حتی خاطره‌ات هم از حافظه‌ی جهان پاک شود. محو شو. بپوس. فروریز. و در تاریکیِ سردِ هیچ، برای همیشه گم شو. بمیر، بمیر، بمیر. #چرندیات_نیمه‌شب

نوشته شده در 10 اردیبهشت.

آه، این باران، نه فقط نم‌نمِ رحمت که بر زمین می‌بارد، بلکه نجوایی است از آن سوی هستی. پژواکِ سکوتی که در بطنِ اضطرابِ بودنِ ما گم شده. قطره‌ها، همچون اشک‌هایِ بی‌صدایِ یک اندیشمندِ خسته، بر شیشه‌ی پنجره‌ی خیال می‌لغزند و ردی از تأمل بر جای می‌گذارند. این صدا، این سمفونیِ خیسِ طبیعت، گویی کلماتی را به یادمان می‌آورد که سال‌ها در غبارِ روزمرگی فراموش کرده‌ایم، کلماتی چون یگانگی، حقیقت و عشقِ مطلق. باران، نامِ دیگرِ آن ندایِ درونی است که انسان را به سویِ اصلِ خویش فرا می‌خواند، به سویِ آن وحدتی که در آن، من و تو و جهان یکی می‌شوند. هر قطره، سفری است از آسمانِ بیکران به زمینِ خاکی، و در این سفر، رازِ خلقت را در خود نهان دارد. این باران، نه فقط آب، که معجونی است از اندوهِ غیبت و شوقِ وصال؛ مرثیه‌ای برایِ تنهاییِ انسان و سرودی برایِ رسیدن به آن منِ حقیقی که در تلاطمِ هستی، گاه آن را گم می‌کنیم. و عشق... این باران، عاشقانه است! نه آن عشقِ سطحیِ زودگذر، که عشقی است به وسعتِ بی‌نهایت، عشقی که در آن، دردِ هستی، شیرینیِ وصال می‌یابد و جدایی، مقدمه‌ای می‌شود برایِ بازگشت. این باران، زمزمه‌ی معشوق است با عاشقی که سال‌ها در کوچه پس‌کوچه‌هایِ وجودش سرگردان بوده، و اکنون، با هر قطره، او را به سویِ آغوشِ بی‌کرانِ خویش می‌خواند. در این هیاهویِ خیس، اگر خوب گوش کنی، می‌شنوی... صدایِ گام‌هایِ خود را که به سویِ خویش می‌آید. این است معنایِ واقعیِ وحدت، پیوستنِ قطره به دریا، و بازگشتِ روحِ سرگردان به مبدأِ نور. #چرندیات_نیمه‌شب

نوشته شده در 5 اردیبهشت.

نفرت کلمه ی کوچکی‌ست برای چیزی که در من می‌جوشد. من از خودم بیزارم، آن‌قدر که حتی واژه‌ها توان حملش را ندارند، آن‌قدر که هیچ ذهنی نمی‌تواند تا عمقش پایین برود، هیچ قلبی تاب درکش را ندارد. این روزها، آدم تنها خودش را دارد اما چه باید بکند وقتی همین «خود» به زخمِ همیشه‌بازش تبدیل شده باشد؟ وقتی هم‌دمِ تو، همان کسی‌ست که بیشتر از همه آرزوی خاموش شدنش را داری؟ من با خودم زندگی می‌کنم، اما هر لحظه در کنار خودم تبعید می‌شوم. با خودم راه می‌روم اما در هرقدم از خود فرار میکنم. شب‌ها در کنار خود می‌خوابم، اما هربار در آغوش کابوس بیدار می‌شوم. آینه دیگر فقط یک جسم شیشه‌ای نیست، چوبه‌ی دار من است! هربار که روبه‌رویش می‌ایستم، چهره‌ای را می‌بینم که به من تحویل شده، چهره‌ای که نامش را «من» گذاشته‌اند، اما من از همان لحظه‌ی نخست، از همان نخستین نگاهِ کودکانه، از دیدنش خجالت کشیده‌ام. چشمانم... این دو حفره‌ی خسته، این دو چاهِ تاریک، هر بار که به آن‌ها نگاه می‌کنم، تمام جمله‌هایی را به یادم می‌آورند که با بی‌رحمیِ لبخند مرا به تمسخر گرفتند. می‌گویند: «چرا هیچ‌جا تصویری از تو نیست؟» چه پاسخی دهم جز این حقیقت عریان و خون آلود که من از خود تنفر دارم. چطور می‌توانم احظه‌ای از این چهره را در قابی جاودانه کنم وقتی تحمل یک ثانیه دیدنش جرمی‌ست که روحم را تا مرز فروپاشی می‌برد؟ یک عمر است نگاه‌ها را جمع می‌کنم، نگاه‌هایی که روی صورتم سر می‌خورند، لرزش پنهان، مکث کوتاه، پچ‌پچ‌های پشت‌سر، لبخند نیمه‌کاره و تمام این‌ها مثل خراش‌هایی نامرئی روی پوست روحم مانده‌اند. حقیقت را باید پذیرفته، حتی اگر مثل زنجیر به گردن آویخته شود. حقیقت این است: به‌خاطر چهره‌ام از من متنفر بودند، به‌خاطر چهره‌ام از من دوری کردند و من هربار با نگاه در آینه این حکم را دوباره امضا می‌کنم. به‌ خاطر همین چهره، به خاطر «من» تا آخر نفس‌هایم از من متنفر خواهند ماند. و دردناک‌تر از همه این است که دیگر حتی لازم نیست کسی چیزی بگوید. من خودم، هرروز، هر لحظه، این نفرت را در وجودم تکرار می‌کنم. در اشک‌هایی که بی‌صدا روی صورتم می‌غلتند، در فریادهایی که در گلویم خفه می‌شوند، در جمله‌هایی که شب‌ها در دفترم می‌نویسم و صبح جرأت خواندنشان را ندارم. من، با دستان خودم، خودم را به آتش کشیده‌ام. چطور می‌توانم از خاکستر خودم، قهرمانِ زندگی‌ام را بسازم؟ پس اگر می‌پرسند چرا چهره‌ات را جایی ثبت نمی‌کنی، بگذار جواب در همین یک جمله خلاصه شود: من از خودم می‌ترسم. از دیدن خودم، از ماندگار شدن خودم، از «من»ی که هرگز دوستش نداشتم. من از خودم متنفرم... آن‌قدر که حتی دیگر حرفی برای دفاع از خودم باقی نمانده است. #چرندیات_نیمه‌شب

نوشته شده در 4 اردیبهشت.

در بیکرانِ افکارم، گاه در خود گم می‌شوم و می‌پرسم که من کیستم؟ در این وادیِ پرهیاهو، چه نقشی دارم؟ چرا تمامِ جانم را وقفِ سایه‌هایی می‌کنم که هیچ‌گاه به تصویرِ خودم نمی‌رسند؟ چرا تمامِ وجودم را برای دیگران می‌تراشم، تا جایی که جز غباری از خویشتن باقی نمی‌ماند؟ شب و روزم در وصفِ لبخندها و اشک‌هایِ دیگران سپری می‌شود، آنچنان غرق در تلاش برایِ شادمانیِ آنانم که گاه، انعکاسِ خود را در آینه فراموش می‌کنم. من، که برایِ هر غریبه، آشنا و برایِ هر دردمندی، مرهمم، در این پهنهِ هستی، برایِ خویش، که را دارم؟ #چرندیات_نیمه‌شب

نوشته شده در 4 اردیبهشت.

در این زندگی که نامش را بودن گذاشته‌اند، در نگاه اول همه چیز آسان می‌نماید. می‌گویند: «سخت بکوش تا به قله‌های آرزوهایت برسی.» می‌گویند: «با اشک و عرق، همه چیز به دست می‌آید.» اما این چه دروغ بی‌رحمانه‌ای است؟ اگر سرودِ تلاش، تنها نغمه‌یِ پیروزی بود و اگر اشک و ناله، کلیدِ گشایشِ درهایِ سعادت، آنگاه من اکنون بر بلندترینِ فرازها ایستاده بودم، نه در ژرفایِ این ظلمتکده‌یِ غم. گویی سرنوشت، این بازی‌گرِ قهار، طاسِ نامردی ریخته و من، در این آوردگاهِ ناهموار، تنها مهره‌ای سوخته‌ام که در گوشه‌ای از این خانه‌یِ شطرنجِ هستی، در غبارِ فراموشی رها گشته‌ام. #چرندیات_نیمه‌شب

نوشته شده در 28 فروردین.

در دلم مستِ نگاهی، جامِ عشقی پنهان لیک شرحش با که گویم، با لبِ دیوانگان؟ عشقِ ما را، قصه‌یِ ناگفتنی بود ترسِ نااهلان، زِ هر سو، دیدنی بود نه زبانِ خلق، کششِ شرحِ غمِ دل نه مجالِ شکوه، بر لب، جز آهِ بلبل سرودِ عشقش را، به دل، غزل‌وار سرودم لیک از بیمِ عاقبت، زِ زبان، به دور بودم خاصه از یاران و دل‌بستگانِ خانه که خبرشان، جز پریشانی، نبود نشانه کاش می‌شد بغضِ خاموشِ این دلِ شیدا می‌رسید در گوشِ جانش، با نوایِ نی‌ها تا بداند قصه‌یِ پنهانِ این تنهایی که زِ عشقش، شد نصیبم، جز غمِ رسوایی آنچنان پیچید در جانم، تبِ دلواپسی که به شب‌هایِ بی‌خوابی، شد مرا، این عشق، بسی! بسترم شد استرس، بالش، سکوتِ سردِ من ناگزیر از این نبرد، عشق را، کردم رها، من! #چرندیات_نیمه‌شب

نوشته شده در 27 فروردین.

قهقه‌هایم دیوانه‌وار به سقف می‌کوبند و در گلویم چنگ می‌کشند، صدایی که انگار مال من نیست، فریادی از سرِ شادیِ کاذب که گوش‌هایم را کر می‌کند. اشک‌ها... آن‌ها خیانتکارترین بخش وجودم هستند؛ بی پروا از لبه‌ی پلک‌هایم سر می‌خورند و روی گونه‌هایی که از خنده‌ی اجباری درد می‌کنند، ردِ سوزان می‌کشند. نگه‌داشتن این لبخند، دیگر یک انتخاب نیست؛ یک شکنجه‌ی عضلانی است، کششی دردناک در پوست صورت که انگار هر لحظه ممکن است پاره شود. اما غم... او در پسِ مردمک‌هایم سنگر گرفته و آرام و ساکت تماشا می‌کند. دستانم را چون حصاری محکم بر دهانم فشرده‌ام تا مبادا هق‌هقی از میان این نمایشِ مسخره بیرون بزند؛ و انگشتانم... انگشتانم می‌لرزند، نه از سرِ خنده، که از هراسِ فرو ریختن. من خوشحالم. باید باشم. نه برای خودم، که برای آن‌ها. نباید ذره‌ای از این گدازه‌ی سیاه که درونم می‌جوشد، به چشم‌شان نشت کند. نباید بفهمند؛ اگر پی به این پوچی ببرند، اگر طعم این حقیقتِ گزنده را بچشند، مانند «او» می‌شوند. بی‌رحم، خشمگین و لبریز از دردی که استخوان‌سوز است. نه، نباید بشوند. حتی اگر لازم باشد تا ابد، با همین دست‌های لرزان، این خنده‌ی خونین را بر صورتم میخکوب کنم. #چرندیات_نیمه‌شب

نوشته شده در 27 فروردین.