en
Feedback
ناپلئون(rest)

ناپلئون(rest)

Open in Telegram

Я буду любить тебя семь дней в неделю, даже если это убьёт меня. @Bunkookbot

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
Buy Ad
248
Subscribers
-124 hours
-67 days
-530 days
Posts Archive
-

این پست و متنش رو فور کنید یه پست مشخص کنید فور کنم بزارم اینجا 24ساعت بمونه! لیمیت:623

زندگی؟ کدام زندگی؟ همانی که برباد رفته؟
آن روز، او از من پرسید: «به نظر تو، زندگی چیست؟» من در پاسخ به این پرسش، بسیار تأمل کردم؛ اما پس از‌ گذشتِ دقایقی، به او گفتم: «زندگی؟ کدام زندگی؟» او به زدنِ لبخندی سرد و غمگین بسنده کرد؛ اما هر دو می‌دانستیم که پاسخِ من، چیزهای بسیاری را در خود جای داده بود؛ چیزهایی که هیچ‌کدام قادر به یادآوری‌شان نبودیم. بله! در زندگیِ همه‌ی آدم‌ها، اتفاقاتِ گوناگونِ ناگوار، شاد، یا شاید بی‌هیچ حسِ خاصی رخ می‌دهد؛ اما زندگیِ من... از همان بدوِ تولد، نابود شده بود! انگار بندِ نافم را با پوچی و بدبختی بریده بودند! زندگی‌ام چنان بود که هرچه در آن کاوش می‌کردی، هیچ شادی یا لبخندِ زیبایی نمی‌یافتی! آخر این هم شد زندگی؟ معلوم است که نه، من و نسلِ من، فقط مردگانی هستیم که گور و کفن ندارند! می‌پرسی چرا؟ بگذار برایت بگویم! چون هر نفسی که من و تو می‌کشیم، فقط نشان می‌دهد که ما همان مردگانی هستیم که گور ندارند، کفن ندارند، آزادی ندارند؛ اما بدبختی؟ تا دلت بخواهد! به جوانانِ دیگر کشورها نگاه می‌کنم و آه، چه حسرتی می‌خورم! آخر مگر می‌شود جوانی این‌قدر بی‌دغدغه باشد؟ این‌قدر شاد، این‌قدر غافل از اینکه روزی، او هم ممکن است به مرده‌ای بی‌کفن تبدیل شود؟ انصاف نیست... آخر مگر ما فرقمان با آنها چه بود؟ چه شد که ما این‌گونه زاده شدیم و آنها آن‌گونه؟ چه کسی این خط را کشید؟ کسی که این خط را کشید.. با خود نگفت آنها نیز جوانند؟... حق زندگی، خوشبختی دارند و شاید دلشان خواست طمع شادی را بکشند؟ نمی‌دانم. نمی‌دانم... شاید واقعاً بندِ نافِ من و شما را با بدبختی و پوچی بریده باشند! شما؟ شما که غریبه نیستید، پس بگذارید رک بگویم: اینجا، ما چیزی به نام زندگی نداریم! ما اینجا فقط می‌توانیم دوام بیاوریم و همه‌چیز را به لیستِ حسرت‌هایمان اضافه کنیم. نمی‌دانم، اما خسته شده‌ام از اینکه هر بار چیزی در زندگی‌ام درست نمی‌شود، تنها واکنشِ من این باشد که بگویم: «نمی‌شود دیگر... شاید در زندگیِ بعدی.» اما اگر زندگیِ بعدی وجود نداشت، چه؟ من و تو، با این جوانی که هیچ‌چیزِ آن شبیه به جوانی نبود، با این همه حسرت، درد، بدبختی و نداری... چه کنیم؟ چه کسی پاسخگویِ ماست؟ ... و در پایان، می‌خواهم بگویم: درست است که امید هیچ‌گاه هیچ‌چیز را درست نمی‌کند؛ اما انسان است دیگر... چه می‌شود کرد؟ پس امیدتان را از دست ندهید.
می‌دانم، می‌دانم که این زندگیِ ما درست نمی‌شود؛ اما بیایید امیدِ خود را بدرقه‌ی نسلِ جوانِ پس از خود کنیم. امید داشته باشیم که آنها مانندِ ما، مردگانی بی‌کفن و گور نباشند.

sticker.webp0.04 KB

«В этой жизни умирать не ново, Но и жить, конечно, не новей.» Сергей Есенин.
«В этой жизни умирать не ново, Но и жить, конечно, не новей.»
Сергей Есенин.

بر پدر دانشگاه تف

اکانتم خالیه فور کنید جوین چنل‌هاتون بشم و قدیمی‌هارو پیدا کنم دوباره 🇬🇧 .

-

Repost from ㅤㅤㅤ𝚴OCTIS
این پست + این پیام رو فور بزنید. پست مشخص کنید فور کنم و توصیفش کنم.
جوین باشید | 650.

Repost from ㅤㅤㅤ𝚴OCTIS
+1
       !¡        𝖽𝗈𝗇'𝗍 #𝖺𝗌𝗄 𝗆𝖾 𝗐𝗁𝗒.

⚡️فور کنید چنلاتونو شیپ کنم
ی چنل هم با خودم شیپ میکنم
جوین باشید چک میشه

فــور کنید
پست فیوم فور کنم ویو بگیره و بین angel / devil انتخاب کنم.
جوین باشید

Repost from N/a
فـور کنـیـد؛
چنـلتون رو بـه یک سـلاح تشبیه کنـم و کاربـردش رو بـگم..
͢𝐵𝑒 𝐽𝑜𝑖𝑛

این پیام رو فور کنید + ID به اکانتتون نمره بدم شاید یه نسبتی هم زدیم به سه تا چنل اول وایب میدم
جوین باشید

Repost from N/a
فور کنید رندوم چند نفرو ادمین کنم.
اونرای فیوم ادمین میشن
جوین باش

🌟: این پیام رو فور کنید تا طبق وایب چنلتون بهتون اهنگ از پلی لیست خودم بدم 🤩e join 🤩 چــک میشـه

این پیامو فور کنید. ببینم کدوم اونرا هنوز اینجا جویینن و منم متقابل جویین چنلاتون شم.
چنلایی که بن کردن هم انبن کنید ایدیم @cxalvinx

تو وارد قلبم نشدی ‌، پیدا شدی و کاش می‌شد پلک نزد ، تا لحظه‌ای به کوتاهی یک نفس دیدگانم از فیض تماشایت محروم نشود ‌، که غیبت
تو وارد قلبم نشدی ‌، پیدا شدی
و کاش می‌شد پلک نزد ، تا لحظه‌ای به کوتاهی یک نفس دیدگانم از فیض تماشایت محروم نشود ‌، که غیبت کوتاه نگاهت در من غوغایی به پا می‌کند ‌. می‌خواهم بسیار نگاهت کنم ‌، آنقدر که چهره‌ بوسیدنی‌ات نقش ابدی در لوح ذهنم ببندد . اگر روزی مشعل تمام نورها از دیده‌ام محو شود ‌و جهان در واپسین لحظه یک‌باره به ظلمات فرو رفت ‌، دلم می‌خواهد تصویرتو ‌، چون آخرین شراره‌ جهان ، در آن سیاهی بدرخشد . گویا چشم‌هایم آفریده شدند تا زیباترین پدیده را تماشا کنند و زبانم با تمام عجز واژگانش تلاش می‌کند واقعی بودن تو را ثابت کند ، حتی به صدایت نمی‌شود عادت کرد ‌، از مرز شنوایی می‌گذرد و در جانم می‌نشیند ‌، چنان‌که پس از هر بار شنیدن ‌، نه عطش مرا فرو می‌نشاند ‌بلکه اشتیاق مرا بیشتر می‌کند .
تو را یاد می‌گیرم اما هیچگاه برایم تکراری نمی‌شوی .
تو در قلبم جا باز نکردی ، گویا اولین تپش آن به نام تو مُهر شده بود و تو ‌، فقط پیدا شدی و آمدی به جایی که به تو تعلق دارد .