en
Feedback
مـدفـنِ سـرخ

مـدفـنِ سـرخ

Open in Telegram

‌ ‌ ‌ ‌ ˓ ₩𝗁ꤕ𝗋ꤕ 𝗌𝗍꤀𝗋𝗆𝗌 R̷ 𝖻𝗎г𝛊ꤕ𝖽 , 𝖻𝗎𝗍 𝗇ꤕ𝛎ꤕ𝗋 ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ 𝖿꤀𝗋ꤞ꤀𝗍𝗍ꤕ𝗇 ˒ 𝚪꤀𝗆𝖺𐔓 : @KLYNVOIDbot ‌ ‌𝚨𝖽𝗐𝗂𝗇 : @SeLENee1bot

Show more
Iran138 416The category is not specified
343
Subscribers
+324 hours
+117 days
+5330 days
Posts Archive
نوپ شازده

کمک میخوای موسیو؟!

sticker.webp0.00 KB

Reflections The Neighbourhood.mp33.77 MB

Repost from уㅤлрмск
photo content
+1

sticker.webp0.00 KB

5633998c-bb35-4ae2-998d-513f23268bfe.mp33.24 MB

آنچـه از تـو در حوالـیِ مـا مانـد ؛
دیگر خطوط در امتداد حرف هایم منتظرم نمی مانند. نه چون جملات، الفبای تعریف مرا فراموش کرده اند؛ برعکس، بلکه من به قدری در این غیابِ طولانی ته نشین شده ام که تنها یك کالبد بی رنگ نسبت به تمامی رنگ های گذشته ام باقی مانده است؛ به گونه ای که تنها آبیِ جا مانده در من با آخرین خطوط حرف هایت برای خداحافظیمان تمام شد، همانجا که دلتنگی هایم نزدیک تر از تو به من، به من بازگشتند. نقطه، سر خط؛ از نو برایت می نویسم، اینجا یک نفر دلتنگ ادامه دادنت است اما نه به تنهایی، میخواست تو سهم ثانیه به ثانیه عمرش باشی تا تمام آن لحظه ها را با شمایل زیبای لبخندت زندگی کند و طعم زیستن را از دیار چشمان تو به خاطر بسپارد. اما تنها چیزی که به یادگار ماند پایانِ یک فلسفه دوست داشتنی بین من و تو بود؛ حالا باید تو را میان ابیات و نامه هایم بیایم، درست بین استعارات و خطوط نامنظم یادداشت هایم. آیا برایت سوال شده است که من کجای این تار و پودِ خسته نوشته شده ام؟ بگذار همینقدر کوتاه بگویم؛ دقیقا در همان جایی که میگویند: نقطه، سر خط.
 ‌  ‌ ‌  ‌ ‌ ‌    ‌در امتـدادِ آخریـن طیف آبـی ،،  ۲۵ اکتبر ۱۹۷۷

sticker.webp0.00 KB

Panah.m4a4.18 MB

اهنگش چه قشنگه

مرد قصه‌گو
انگشتای باریکش برای گرفتن قلم و پالت رنگ قاب گرفته شده بود. با جادو روایت میکرد ، قصه میگفت ، روایتی از واقعیت بشیریت و در نهایت زندگی. با اون چشمای عسلی و چهره‌ی گندمگون نافذ و جذابش جواب این سوال رو اینطوری میداد : _ موسیو اینا واقعیتن یا فقط قصن؟ + جفتش پسرجان ... قصه‌ای از واقعیت..! اکثر وقتا جلوی در کافه‌ای که نزدیک چهار‌ راه بود ساعت‌ها می‌نشست و گوشه‌ای از واقعیت دنیارو به تصویر میکشید. یه روز اتفاقی افتاد که باعث تعجب همه کسایی که همیشه دور مرد نقاش حلقه میزدن شد ، اونم برمیگرده به چهار روز پیش. دختری جوان همزمان با مرد نقاش شروع به نقاشی کرد. مرد نقاش با دیدن جمعیتی که بیشتر از هروقت دیگه‌ای بود از تعجب ابرویی بالا انداخت ولی وقتی دید دارن به شخص کنارش نگاه میکنن سری چرخوند ؛ اول کمی تعجب کرد اما بعدش لبخندی زد که کسی فکر نمیکرد این مرد بلده انقد قشنگ لبخند بزنه : _ چیکار میکنی مادام؟ + منم مثل شما دارم روایت میکنم دختر جوان با دیدن تعجب نقاش موردعلاقش تکخندی زد : + دارم روایت مردی رو به تصویر میکشم که شده همون مرد قصه‌گوی بچگیِ من و امثال من مرد نقاشی که هر روز صبح میاد قهوه سفارش میده و بقیه رو منتظر میذاره اما نمیدونه تماشاچیا بخاطر اون به پاتوقش علاقه‌مند شدن ...
July 2026

sticker.webp0.00 KB