مـدفـنِ سـرخ
Open in Telegram
جایـی کـه طوفـانهـا دفــن شـدهانـد، امـا هـرگـز فـرامـوش نشـدهانـد . . Уважаемый @durov , у нас нет сексуального содержания и тд Мы полностью соблюдали правила телеграма Есть те кто не хочет чтобы мы прогрессировали и ревниво.
Show moreIran123 281The category is not specified
516
Subscribers
+124 hours
+147 days
+6630 days
Posts Archive
Repost from 私の禁止
سردیکلماتیکهبهکارمیبریبالشتنرمزیرسرمروتبدیلبهسنگیسختمیکنن،دستاننرمیکهدورمنحلقهمیشدتبدیلبهدوتیکهیخسردشدن،لبهایخوشطعمتوتبدیلبهیکرویایخیلیدورشدن،عطرتنتتمامنفسیبودکهمنبهریههایمهدیهمیکردم،امادریکشبسرد،تبدیلبهبوییغریبِآشناشدن،باخودمیگویم..چگونهصاحباینچهرهیالههگونهانقدرسنگدلشده؟باماچهکردیعزیزِدل؟
Repost from N/a
تو خیلی وقته که از پیش من رفتی!
درست خیلی قبل تر از اینکه بخوای بهش عمل کنی از پیش من رفته بودی. من فهمیده بودم؛ از همون روزی که دیگه انقدر به چشمام بی تفاوت شدی که نفهمیدی تارِ مژه هام کم شده، از همون روزی که دیگه برای تولدم روز شمار نذاشتی، از همون روزی که دیگه قلبت از شوق دیدنم نمیتپید.. من فهمیده بودم؛ همونجایی که دیگه شوق دیدن چشمامو نداشتی، ننگ سرد بودن به دستام زدی، همونجایی که خواستم بغلت کنم و خستگیت رو به رخ کشیدی، اونجا که خواستم ببوسمت و مریضیت رو بهونه کردی. از همون ساعتهایی که کنار من بودی، فهمیدم دیگه خبری از برقِ چشمات نیست،فهمیدم پروانهها مردن،میخندیدی..میخندیدی قلب ولی برای منی که حفظت بودم فایدهای نداشت..به کی میخندیدی اوژنی؟ به فکرِ کی اینطور قشنگ میخندیدی؟
من فهمیدم خبریه..فهمیدم چشمات یچیزی میگه، فهمیدم هربار لب به گفتن باز کردی بغضتو قورت دادی و یه لبخند تلخ تحویلم دادی.. همون بغضی که تورو از من گرفته بود، همون لبخندی که راهِ حرف های توی گلوتو بسته بود، همون رنگ بی احساسی که صداقت چشمات رو گرفته بود.. همون بویِ دودی که عطر تنت رو گرفته بود..!فقط بگو..بگو اوژنیِ چقدر با خودت کلنجار رفتی تا بتونی بهم بگی که دیگه..قلبت برای ژنرالت نمیتپه؟
Repost from N/a
𝑯𝒐𝒘 𝒄𝒂𝒏 𝒂𝒏𝒚𝒐𝒏𝒆 𝒉𝒂𝒕𝒆 𝒕𝒉𝒆 𝒓𝒐𝒔è?
⠀ ⠀· 仒 𝗅𝘰︩︪𝗏𝖾 ㅤ ⠀
Repost from 𝑽ē𝑵𝑶𝑹
+1
دلم پریشانِ جمالت و آن همه زیباییِ بیحد و مرز توست، چنان که چشم از تماشایت وامانده و دل از آرام گرفتن در تو شگفتیست که هیچ واژهای به اندازهاش نمیرسد و من هنوز در حیرتِ زیباییِ تو، به دنبال کلمهای میگردم.
Repost from 𝑽ē𝑵𝑶𝑹
+1
در خانهای که رؤیای هر دومان بود، من ماندم و تو از درِ خاطرهها رفتی؛ هنوز چراغِ آرزوهایمان روشن است، اما کنارِ تو سایهای تازه نشستهست.
عجیب است بعضی جای خالیها را نمیشود خالی نگه داشت وقتی کسی بیصدا جای دیگری را میگیرد.
Repost from ангел-хранитель
و او رفت؛ نه با فرياد و هياهو، كه همچون رويايى سپيد درست پیش از بيدار شدن محو شد.
او جدا شد؛ مثل آرزويى خاموش كه سالها در خلوت جانم مى پروراندم و هیچگاه به قامت حقيقت نايستاد؛ مثل برگى كه در سكوت خزان از شاخهی كهنهى درختى جدا شود و در آغوش بادهاى خشمگين شب پرواز كند؛ و بعد با خستگى و بیپناهى خود را به رودخانهای ناشناس بسپارد؛ رودخانه او را در آغوشى سرد و بى مرز بگیرد و با خود ببرد؛ به جايى دور، دورتر از درياها، جنگلها، بیابانها، دور از هر چيز و هر كس. و ناگهان من بيدار شدم، با قلبى خالیتر از تاريكى شب؛ قلبى كه در ميان نبضهای بىصدا خلائى بزرگ حس میكرد. گويى تکهای از وجودم، بى آنكه بفهمم، در دل شب لغزيده و بیصدا از من جدا شده بود؛ مرا جا گذاشته بود در كلبهاى تنها؛ در ميان خاطراتى كه هنوز بوى نفسش را میداد. در حالى كه میرفت خاطراتم را نيز همراه خود به دوردستها برده بود؛ جايى كه دستم به آنها نرسد؛ تمام دارايىاى كه داشتم را برد و من خالى از هر چيز شدم. او روزگارى همانند گلى سرخ در قلبم ريشه داشت؛ گلى كه با هر تپش قلبم آبش میدادم، از او مراقبت میکردم و برايش سايه مىساختم. در قلبم لانه كرده بود؛ آنقدر عميق كه گويى با خون من عجين شده است. اما آن شب با رفتنش، سلولهای قلبم را خراش داد و زخمى كرد؛ آن گل بيچاره را كه با دستان خود پرورده بودم، ذره ذره از ريشه خشكاند و در قلبم به خاک سپرد. من پژمرده شدنش را ديدم؛ با چشمانى باز و دستى بسته، بى آنكه بتوانم كارى كنم؛ او نفس كم مى آورد، آهسته آهسته رنگ مىباخت، و من درمانده بودم؛ هر چه آبش دادم، هر چه دستش را گرفتم، فايدهای نداشت؛ عمرش كوتاه بود، كوتاهتر از آنچه گمان میكردم. او زودتر از موعد رفت، بى آنكه وداعى كند؛ گل بیچارهی من با سرنوشت يار نبود؛ رفت و من تنها تماشا كردم؛ تماشاگری بىصدا براى مرگى بىنام. و آرام آرام در افق محو شد؛ آنقدر دور كه ديگر تنها نقطهای مبهم بود نقطهای كه در سایهها گم شد.و من ماندم؛ با باغى بیگل، با قلبى بىتپش، با شبهایی كه به جاى ستاره حسرت میبارند.
Repost from Королева
نگاهت شبیـہ نغمهای است کـہ جهان را بـہ سکوت وامیدارد. ملودے آرامے کـہ با هر بار تـلاقی، در جانم طنین میاندازد و مـرا از هیاهوے زمان میربایـد. انگار در چشمهایت قطعهاے نواختـہ میشود کـہ تنها من آن را میشنوم، آهنگے کـہ نـہ آغاز دارد و نـہ پایان، تنها جریان دارد، همچون موجے کـہ ساحل را در آغوش میگیرد.
هر بار کـہ بـہ تو خیرـہ میشوم، گویے نتهاے این ملودےآرامتر، عمیقتر، و دلنشینتر میشونـد. لحظهها کش میآینـد، زمان از ریتم خود میافتند، و جهان، حتے اگر براے ثانیهاے کوتاه، با چشمهایت همآهنگ میشود.
کاش میشـد این موسیقے را در سینهے لحظهها ثبت کرد کاش میشـد در نگاهت زیست، جایے کـہ هر پلک زدنے نواے دوبارهاے از زیباییات را آغاز میکنـد.
Repost from Королева
گــاهے عشـق، پیش از آنکـہ آغاز شــود، محکوم شـده اســت…گویے جهان، سالها پیش از تلاقیِ نگاهها، کیـ؋ـرِ خواستنشان را نوشتـہ باشـد.با اینهمه، هیچ حکمے، توانِ خاموش کردنِ اشتیاقے را نـداشت کـہ آرامآرام در جانمان حلول میکرد.
ما، براے رسیـدن بـہ یکـدیگر، از میانِ تبعیـد قضاوتها گذشتیم. از لابهلاے دهانهایے کـہ عشق را با گناه اشتباه گر؋ـتـہ بـودند. از هراسهایے کـہ هر شب، ناممان را زمزمـہ میکردن و عجیب آنکـہ هر چـہ بیشتر میباختیم، حضورِ هم، مقدستر از پیش در رگهایمان جریان پیـدا میکرد. خواستنت، شبیـہ نوشیـدنِ شرابے بود کـہ مستیاش، پیش از نخستین جرعـہ آغاز میشـد.براے این عشق، روے چیزهاے بسیارے چشم بستیم. بهایش را با شبهاے بیخواب، با اضطرابِ ا؋ـشا شـدن،و با ؋ـرو ریختنِ نسخهاے از خودمان پرداختیم. امروز اگر دوباره میانِ تو و آسودی، حقِ انتخاب داشتـہ باشم، باز هم تو را برمیگزینم. آسودگی، هرگز ارزشِ زیستن نـداشت.زیرا این عشق، آمده تا تمامِ تعریـ؋ـهاے کهنـہ را ویران کند،در ویرانههاے آدمے ریشـہ بدواند، و از میانِ انهـدام، معناے تازهاے از رستگارے بیا؋ـریننـد.
Repost from N/a
کسانی که هزاران صفحه کتاب خواندهاند،کمتر روی یک عقیده پافشاری میکنند؛
نه به این دلیل که دچار تردیدند،
بلکه به این دلیل که فهمیدهاند هیچ حقیقتی«مطلق»نیست.
آنها در یک رمان خواندهاند که قهرمانِ داستان،در کشورِ همسایه یک خائن بزرگ محسوب میشود.
دیدهاند که یک رسم مقدس در یک قبیله،در قبیلهای دیگر یک گناهِ نابخشودنیست.
وقتی زندگی را از چشمِ ۳۰ نویسندهی مختلف دیدهباشید،
دیگر باور نمیکنید که زاویهی دیدِ شما تنها پنجرهی رو به جهان است.
خواندن،فقط کلمات جدید یادتان نمیدهد،
انعطافپذیریِ ذهنی را یادتان میدهد،
پذیرش تفاوتها را یادتان میدهد
و فروتنی در برابر گستردگی جهان را.
1405/06/06
