کانون همخوانی شریف📖✨
Open in Telegram
«یه روزی یه کتابی میاد که مسیر زندگیت رو تغییر میده!✨📖» اینجا پناهگاهی برای جانهاییست که در هیاهوی روزگار، به دنبال سکوتی برای خویشتناند. به امید گسترش فرهنگ کتابخوانی و کتاب دوستی..🌱 گپ: @sutreading_gap
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
897
Subscribers
+124 hours
+27 days
+10530 days
Posts Archive
تا کی از هجر تو بیخواب و خورم باید بود؟
به تو مشغول و ز خود بیخبرم باید بود؟
چاره کردم که مگر درد تو بهتر گردد
چو بتر شد، به ازین چاره گرم باید بود
در میان بندم ازان زلف سیه زناری
اگر از دایره دین بدرم باید بود
دوستی کم نکنم، با تو پسر، ور به مثل
دشمن مادر و خصم پدرم باید بود
نگذارم که به خورشید کنندت مانند
ور به جان منکر شمس و قمرم باید بود
نه به مهری که بریدی تو، ز دستت بدهم
که گرم سر ببری سر به سرم باید بود
من که جز قصهٔ عشق تو ندانم سمری
اوحدی وار به عالم سمرم باید بود
#اوحدیمراغهای
#شبپنجاهوهفتم
#شبشعر
💫📖@sut_reading
💫📖@sutreading_gap
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه ای ز امروز ها ‚ دیروزها
دیدگانم همچو دالانهای تار
گونه هایم همچو مرمرهای سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد درد
#فروغفرخزاد
#شبپنجاهوششم
#شبشعر
💫📖@sut_reading
💫📖@sutreading_gap
سلاممم عزیزان🙂↔️✨
از الان تا نیمه شب پذیرای تیکه کتاب های زیباتون در گروه هستیم🌻🌿
این کتاب از اون دسته کتابهای کودکه که بزرگترا بیشتر از بچهها باهاش ارتباط میگیرن
از بچگی بهمون یاد دادن که ناراحتی چیز بدیه. ما باهاش میجنگیم، نادیدهاش میگیریم و انکارش میکنیم. ولی آیا غصهمون ناپدید میشه؟
غصه برای درمان یا حذف شدن نیست. غصه مثل یه مهمونناخونده گاهی میاد در خونهمون. شاید اگه بپذیریمش و کنارش بشینیم تا بشناسیمش، یه روز بیدار بشیم و ببینیم که دیگه رفته...
کتاب "وقتی غصه در خانهات را میزند" دقیقا داستان همین مهمون ناخونده رو به تصویر میکشه. یه داستان کوتاه که تا مدتها تو قلب و ذهنت میمونه!
ژانر | #کتاب_کودک
نویسنده | #ایوا_ایلند
نشر | #زعفران با ترجمه مژگان بدریان
🔸 راستی این کتاب رو میتونی تو طاقچه بینهایت پیدا کنی!
✍🏻@anahidsh
💫📖@sut_reading
💫📖@sutreading_gap
گفته میشه که این همون ویدئوی اصلی از همون آهنگ هست که اون زمان گرفته شده در عروسی دوستش
✍🏻@Ilqar_85
💫📖@sut_reading
💫📖@sutreading_gap
روایت یک ماهنی(آهنگ)
همهی ما حداقل یه بار به گوشمون این آهنگ و تیکه هایی ازش توی آهنگ رپ یا ویدئو های اینستاگرام یا یوتیوب به گوشمون خورده.
نام این آهنگ - Ağlatan kafe یا Ağlatan dansهست.
این آهنگ یا به قولی آذربايجاني ها این ماهنی یه قصه ی تلخی پشتش هست.
قصه از این قرار هست که در روایت ها اومده ، اون زمان هایی که تلفن و موبایل نبود و تازه تازه دوربین و سینما و تلویزیون در جامعه اومده بود، در یک ولایتی در آذربایجان، دو رفیق بودن، یکی پولدار و دیگری فقیر که با مادر بیمارش زندگی میکرد و برای اینکه خرج خونه رو دربیاره ساز رو بر میداشت و کنار خیابون میشست و ساز میزد و مردم هم بهش پول میدادن و از این طریق زندگی خودش و مادرش رو می چرخوند. تا اینکه یه روزی یک فایتون یا کالسکه داشته رد میشده و صدای آهنگ رو میشنوه ، میگه وایستید و پیاده میشه و دست میکنه به جیبش و هرچی داشته رو بهش میده ،این پسر که میبینه یه دفه پول زیادی یه نفر بهش داد سرش رو میاره بالا و میبینه که خان هست و چشمش به داخل کالسکه میفته و یه دختر زیبایی رو میبینه و همونجا دل رو میبازه و به قول امروزی ها دچار عشق در یک نگاه میشه. خلاصه که پسر هر روز ساز رو برمیداشته و از ته دل برای اون دختر مینواخته بدون اینکه هیچ خبر و گذری از اون دختر بشه تا اینکه یه روز رفیقش میگه چرا اینطوری شدی ، چی شده بهت، خیلی بهم ریخته هستی.پسر فقیر (نوازنده) ماجرا رو تعریف میکنه و پسر پولدار میگه که خب برو خواستگاریش، رفیق فقیرش میگه که من پدر ندارم و مادرم هم حالش بده و با این سر و وضع اگر برم به من حتما دختر رو نمیدن.رفیقش میگه نگران نباش پدر و مادر من هم عین پدر و مادر تو هستن. بالاخره پسر راضی میشه و با پدر و مادر رفیقش میرن خواستگاری دختر خان . خان اون هارو قبول میکنه و پدر رفیقش میگه که اومدیم برای خواستگاری دخترتون برای پسرمون و خان میخنده و بعدش میگه که من دختر به این پسر نوازنده و ساز زن نمیدم. انگار که اون زمان هرکی ساز میزد ، جایگاه خیلی بدی داشته.
پسر بعد از اینکه خان ردشون میکنه میاد و به خاطر این حرف کلا ساز رو میزاره کنار و دچار یأس و افسردگی میشه و زمان های زیادی میگذره و یه روز رفیقش میاد و بهش سر میزنه و میگه تو از بچگی به من قول داده بودی که عروسیم برای من ساز بزنی، پسر میگه تو که حال منو میدونی و میدونی که کلا گذاشتمش کنار ولی بالاخره راضی میشه و ساز خاک خورده اش رو تمیز میکنه و به عروسی رفیق پولدارش میره. همین که داشته ساز رو میزده رفیقش با لباس دامادی به همراه عروس وارد میشه و یه لحظه نگاه میکنه و میبینه که دختری که میخواسته، در لباس عروس هست و اون شب و اون لحظه با بغض تمام شروع به نواختن این ماهنی یا آهنگ میکنه.
روایت شده توسط شاعر آذربایجانی Orxan Lökbatanlı
و برگردانده شده به فارسی به قلم ایلگار
✍🏻@Ilqar_85
💫📖@sut_reading
💫📖@sutreading_gap
