Who is she?💬
Open in Telegram
I monster
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
171
Subscribers
-224 hours
-87 days
-4930 days
Posts Archive
171
_خیلی عجیبه.مثلا یهویی به خودت میایی میبینی عالم آدم ازت طلبکارن.
درحالی که تو هیچکاری نکردی.
171
_برگ چهارم. بوی مرگ دشت را گرفته بود.دست زیگ را محکم گرفته بودم،قدم هاییم سریع بود؛اصلا متوجه نبودم که آن بچه کوچک توان چنین سرعتی را ندارد.آخر سر داد میکشد:بابااااا. تازه به خودم آمده ام،نگاهش میکنم؛مایوس و خسته،مثل کسی که به زور راه میرود یا یک کیف که پشت سرت میکشانی.روی زانو مینشینم:اوه زیگ،معذرت میخوام. خاک روی کت مخملی مشکی اش را میتکانم.هنوز کت حزب تنش بود،آه!اینجوری راحت پیدایمان میکنند.این کت ها فقط در برلین تولید میشوند و نماد و کد این شهر لعنتی هنوز روی آن کت است. به چشمان سبزش نگاه میکنم.او درونم چیزی میبیند که خودم پیدایش نمیکنم:خب.باشه بیا بغلت کنم. زیگ لب پایینش را جلو و روی لب بالایش میاندازد،انگار عادت دارد،هر وقت میخواهد سوال بپرسد اینکار را بکند:بابا؟ بلند میشوم:بله. دستم را زیر بغلش میاندازم و او را از زمین جدا میکنم: چرا انقدر عجله داریم؟ زیگ را توی بغلم جا میدهم و کوله اش را روی دوشم میاندازم.باید چه جوابی بدهم،به آسمان نگاه میکنم.به بادی که میوزد:خبب.آسمونو ببین. با دست به آنجا اشاره میکنم؛زیگ به بالا خیره است: میخواد بارون بیاد،نباید خیس بشیم وگرنه سرما میخوریم. زیگ محکم بغلم میکند،دیگر حرفی نمیزند و من به راهم ادامه میدهم. مدتی بود که در دشت راه میرفتیم.بوی بدی سرتاسر دشت را گرفته بود،باد میوزید در میان مزارع و گندم ها؛به دنبال چیزی بود.شاید آن چیز من بودم،شاید باد هم برای سازمان جاسوسی کار میکرد.نمیدانم. هرچه جلو تر میرفتیم،بوی تعفن هم بیشتر میشد.کم کم نزدیک جاده شده بودیم.کاملا از محدوده ی برلین خارج و وارد کد یک شدیم. وقتی از بوته های بلند بیرون آمدبم،من تازه متوجه شدم این بو از کجا نشعت گرفته. نفسم را حبس کردم،زیگ که تا آن زمان بین خواب و بیداری بود،آرام دستش را بالا گرفت؛زمزمه کرد:خائنین،خواهد سوخت،در آتش خشم رایش. مردی به دار آویخته،با چشمانی از حدقه بیرون زده و پوستی پلاسیده؛آن بالا میرقصید. آرام عقب رفتم و سر زیگ را محکم توی شانه ام فرو بردم،آن لحظه فکر نمیکردم که یکم برای اینکار دیر است،زیگ با واقعیت مرگ برای رایش بزرگ شده بود،این مسائل حتی لذت بخش هم بودند. سرم را پایین بردم.به صدای بو کشیدن فرد گوش سپردم.زمین را بو میکشید و میلیسید.دوباره سکوت در دشت حاکم شد،حس میکردم دوچشم مرا زیر نظر دارند.#آن_سوی_پرچین_ها
