en
Feedback
Who is she?💬

Who is she?💬

Open in Telegram

I monster

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
171
Subscribers
No data24 hours
-57 days
-630 days
Posts Archive
ی چالش بزارم شرکت میکنید؟

Repost from N/a
یک دفتر یدکی تو کیفم بود
+1
یک دفتر یدکی تو کیفم بود

_من همینجوری فقط دارم مینویسم. دقیقا نمیدونم قراره به کجا برم و به کجا برسه،ولی امیدوارم جالب بشه.

_برگ سوم. چهار سال قبل... قهوه را با آرامی درون لیوان میریزم. به صندلییم تکیه میدهم.لیوان را برمیدارم و از پنجره ی بزرگ سالن انتظارات رایش بیرون را نگاه می‌کنم. آسمان به قدری تیره و تار است که گویا خورشید اصلا طلوع نکرده. پر از خاکستر و دوده است،لیوان را بالا میاورم،وقتی بوی قهوه به مشامم میخورد حال تهوه ای شدید بهم دست میدهد. قهوه ها بوی نفت می‌دهند.معلوم نیست در کارخانه های برلین چه خبر است،اما با تجربه ای که دارم میدانم اتفاقات خوشی نمی‌افتد. نفس عمیقی می‌کشم.در این شهر تنها با وانمود کردن میتوان زنده ماند،اینکه شرایط عالیست و ما پیروزیم.البته،همه ی اینها فقط دروغی بزرگ است. در سکوت سالن نشسته ام. گاهی از آن سوی سالن صدای قدم های محکم می آید،نور توصیی رنگ به آرامی خودش را کش و قوس میدهد،از آن سوی شیشه ها وارد میشود و روی زمین تیره رنگ می افتد. جرعه ای از قهوه ام می‌نوشم.به پرونده های روی میز خیره می‌شوم،هنوز هم نمیتوانم باور کنم پسرم زنده است. لرزی توی وجودم می‌افتد.چشمانم را میبندم به صدا های اطرافم گوش میکنم،این تنها راهیست که جلوی استرس و لرزش بدنم را میگیرد. صدای قدم هایی از دور می‌آید،فن های تحویه ی سالن روشن می‌شوند. چشمانم را باز میکنم.با سرعت مثل کسی که لو رفته عقب را نگاه میکنم،ردولف بود. نفس عمیق میکشم.ردولف یک احمقست،واقعا یک موجود کند ذهن.هیچوقت نمی‌فهمم چرا او را وارد ارتش سیاه کرده‌اند یا اینکه چرا در کنار نژاد برتر،یعنی ما می‌نشیند؛اما به هر دلیلی وجودش مایه ی آرامش است. راحت می‌توان با او حرف زد و در مقابل اطمینان داشت که لو نمیرود. ردولف صندلیی را عقب میکشد و می‌نشیند،حالا که خیلی به نور نزدیک شده موهای طلایی و چشمان آبی اش مصحور کننده می‌شود.به پرونده خیره می‌شود،از ماجرا با خبر است و بعد به من نگاه میکند؛خودش را جلو می‌کشد:مطمئن شدی؟ سرم را با غرور خاصی بالا می‌گیرم.توی ذهنم بله ای می‌گویم.ردولف متوجه منظورم شد،خودش را جمع کرد و به بیرون خیره شد.سکوت بین ما حاکم شد. به آسمان خیره شدم.فکرش را بکن،یک روزی بتوانی خورشید را ببینی و از ابر ها شکل های مختلف بسازی.
#آن_سوی_پرچین_ها

photo content

photo content

احتمالا ی چند روز نتونم کامل آنلاین بشم،پسسسسسسس دیگه اره

روزخوش

photo content

photo content

بد عادت شدم

دوسه تان چقدر قشنگ واکنش‌ میدین

بنازمممم

هنوز درگیر انتخاب اسمشم

نقاشی نیمه نصفه
+2
نقاشی نیمه نصفه

_خب ما بریم کلاس

خب بزارید توضیح بدم🙏😂🙌 اینجا (دستشویی)تنها آینه ای هست که آدما رو خوب نشون میده و برادر کوچیکم نمیتونه بپره توی صورتم.

photo content
+1

photo content
+1

مامانم گفت ریدی🙂‍↕️😌