Hiraeth
Open in Telegram
مینویسم و خلق میکنم و ثبت میکنم برای بودن ... صدام کن فربد https://t.me/XBCHATBot?start=sec-cgehiefee
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
553
Subscribers
-424 hours
+197 days
-2530 days
Posts Archive
553
الان تو این مقطع و تو این سن و سالی که هستم وقتی برمیگردم نقاشیا و نوشته های قدیمیتر خودمو که نگاه میکنم به خودم میگم اینا نسبت به الانم چه افتضاحی بودن و با چه اعتماد به نفسی اینور و اونور نشونشون میدادم. چند سال دیگه هم برمیگردم راجع به کارهای الان خودم که از قضا دارم بازهم نشونشون میدم همین حرفها رو تکرار میکنم و سالهای بعدش هم همینطور الی آخر . این دیدگاه رو میشه به خیلی جنبه های دیگه زندگی هم تعمیم داد مثل رفتار و دیدگاه و نگرش آدم نسبت به اطرافش، نه فقط هنر و نوشتن و اینجور چیزها. انگار که درسته انسان کودکی رو فقط یک بار تجربه میکنه، اما تا آخر حیات رو این زمین، انسان همواره موجودی هست که نسبت به گذشته خودش یک بزرگسال و نسبت به آینده خودش کماکان کودکی خردسال هست ...
553
مغز و حافظه ام چیز جدیدی برای ثبت نداشت. هر روزی که میگذشت، راس ساعت دوازده نیمه شب وارد صبح روز فرداش میشدیم ولی توی ذهنم من برمیگشتم یه دوره عقب تر تو زندگیم و کارم شده بود گردگیری خاطرات خاک خورده تو ذهنم لحظات ثبت شده زیاد بود. بعضیاش منو میخندوند بعضی دیگه باعث میشد بیشتر برم تو فکر. یهو یه خاطره یادم اومد که در نگاه اول بنظر ساده و حتی پیش پا افتاده میاد ولی مرورش تو اون لحظه و اون روزها و اون شرایط باعث شد ناخواسته یه لبخند تلخی بزنم ...
یادم میاد از سن کم به گیم و بازی های ویدیویی علاقه خیلی زیادی داشتم حتی وقتی هم از سن کم شروع به نقاشی کردم، کارکترهای گیم رو طراحی میکردم برای اون سالهایی که دوستی نداشتم، گیم همه چیز بود برای من. تا اینکه یواش یواش سنم بالاتر رفت و مشکلات زندگی زیاد شد و دیگه گیم رو کم کم گذاشتم کنار.( هرچند که علاقه و اشتیاقم هنوز سرجاش هست)
یادم اومد سال ۱۴۰۱ تو اخبار گیم خیلی اتفاقی شنیدم بازی Elden ring ( گیمرها خیلی خوب میشناسنش ) بعد از چند سال انتظار وارد بازار شد. منی که مدتها بود از این چیزا فاصله گرفتم با شنیدن این خبر خیلی دلم گرفت چون نه اوضاع مالی خوبی داشتیم اون موقع و نه مشکلات زندگی اجازه میداد اصلا به این چیزا فکر کنم. یه جمله گفتم که خودم اون موقع از گفتنش خندم گرفت ولی تو روزهای جنگ که بهش فکر کردم بیشتر شبیه طنز تلخ بود، گفتم که من انقدر زنده میمونم و عمر خواهم کرد که این بازی رو تجربه کنم و بعد از اتمامش آماده ترک این دنیا هستم :))))))
و خب همین یه ایده شد که از فرصت آزادم استفاده کنم و قول خودمو عملی کنم و بازی رو بعد از چهار سال دانلود کنم. مثل یه هدیه کوچیک بود که لابلای صدای بمباران و جنگنده و اخبار هولناک، به اون بخش از شخصیتم دادمش که هنوز برای این چیزا ذوق میکنه. فکرش رو نمیکردم مفهوم جمله ای که از سر شوخی یه روز گفتم رو بتونم لمس کنم. زندگی واقعا غیر قابل پیش بینیه
553
میتونم بگم که خب احساسات مختلفی رو تجربه کردم.
نمیدونم از کجا شروع کنم یا کدوم لحظه و واقعه ای رو توصیف کنم. مثل یکجور خواب بود انگار که تو کما بودم ولی همچنان هوشیار بودم. انگار که حتما باید چنین داستانی پیش میومد تا فرصتی فراهم کنم و بشینم حساب و کتاب های زندگی رو از اول مرور کنم ببینم کجای زندگیم درست رفتم کجارو غلط ؟ کجاهارو میتونم جبران کنم و اونجایی رو که غیر قابل اصلاح هست رو رها کنم بره. گاهی هم سوالای فلسفی میپرسیدم از خودم. بعد، از اینکه همچین سوالی رو پرسیدم تو ذهنم، خندم میگرفت؛ حالا که حساب و کتاب زندگیت رو کردی، بگو ببینم اگه همین الان از این دنیا بری قبلش فکر کن ببین تا الان از زندگیت راضی بودی ؟چیزی هست که دلت رو مشغول کرده باشه و آرزوش رو داشته باشی زندگیت ادامه پیدا کنه تا زمانی که اون گره رو باز کنی ؟ ...
این روزها و احتمالا روزهای پیشرو، مثل قدم زدن توی فضای مه آلود غلیظ هست، همه چی مبهم به معنای واقعی کلمه همه چیز مبهم هست و دست به هر کاری که بزنی، مثل قدم زدن با شک و تردید فراوان توی این مه هست. اما عیب نداره مهم اینه من دارم قدم میزنم و حرکت حالا هرچقدر هم فضا ناشناخته و عجیب و مبهم باشه
در ادامه بازم مینویسم ...
✍🏻
553
امروز داشتم بعضی روزهایی که میرفتم تو سطح شهر و کوچه پسکوچه ها برای عکاسی رو مرور میکردم. البته علتش این بود بعد از هفتهها دوستای عکاسمو دیدم که بیشتر پیادهروی ها رو با اونا میرفتم. و خب فرصت خوبی بود با خودم فکر کنم این قدم زدن ها این عکاسی ها فقط یه سرگرمی نبود تو این مدت بلکه یه سفر بود یه ماجراجویی یجور تلاش برای تغییر دادن نگاهم به دور و برم تو چیزهایی که به ظاهر عادی میاد تأمل کنم و نگاهش کنم. همیشه با خودم فکر میکنم که پشت بعضی از مکان ها یه رازی یا یه داستانی هست؛ معمایی که خودت با خلاقیت خودت میتونی حلش کنیو این میل و اشتیاقی به وجود میاره برای اینکه همیشه در حرکت باشی و دائما بخوای چیزهای جدیدتری کشف کنی و ببینی ...
553
فکرشو نمیکردم چیزایی که تو یه مقطع خاص از زندگیت عادی بنظر میاد بتونه روی ابعاد دیگه زندگیت و زاویه نگاه آدم تاثیر بذاره. یکی از اون چیزا برای من این بود که خب من تا مدت زیادی و به طور مکرر سوار اتوبوس که میشدم مسافر شب بودم تا جایی که عملا اتوبوس حکم خونه دوم من رو پیدا کرده بود. با اون جاده ها با گوشه کنارهایی که هیچ تعلقی بهشون نداشتم رفیق شده بودم یا بهتر بگم بهشون عادت کرده بودم البته یه چیز دیگه هم بود و اون هم چراغ ها بودن. چراغ های حاشیه جاده که با فاصله کم از هم قرار داشتن و با عبور ماشین از کنارشون فضای داخل رو به مانند پلک زدن تاریک و روشن میکردن.
از طرفی وقتی تو تاریکی شب از پنجره به بیرون نگاه میکردم نمای شهرها رو از دور میدیدم که غرق در نور و روشنایی بودن.
اون لحظات احساسات آشفته ای داشتم؛ ترکیبی از آرامش شب، اضطراب برای روزهای پیشرو، غربت و حس اینکه به هیچ جا تعلق نداری و فقط باید عبور کنی و رد شی. گاهی هم در طول مسیر بیدار میشدم و میدیدم که داریم از وسط شهر رد میشیم شهر در سکوت و خلوتی مطلق هست و اما بازهم چراغ ها...
تابلوهای ال ای دی روی شیشه مغازه ها که تعطیلن و تا اون ته سیاهه توجهمو جلب میکردن، کرکره همه مغازه ها پایینه همه جا سوت و کوره
ماشین عبور میکنه. و من هم عبور میکنم ...
553
چند هفته دیگه، تقریبا میشه ۴ سال از اولین باری که کار با خودکار رو شروع کردم.
چهار سالی که وقتی فکرشو میکنم انگار فقط یک ماه هست که گذشته از اون موقع ...
553
شکاکیت، بسیاری از اذهان غیرفلسفی را هم به طبع به سوی خود میکشید. مردم اختلاف مکتبها و شدت مشاجرات و مجادلات آنها را میدیدند، و بدین نتیجه میرسیدند که همه مکتبها به یکسان مدعی معرفتی هستند که در واقع غیرقابل حصول است. شکاکیت باعث تسلای خاطر مردم تنبل بود. زیرا که مردم نادان را هم مانند دانشمندان مشهور دانا نشان میداد. شاید در نظر کسانی که طبیعتاً به کتاب آسمانی نیازمند بودند، شکاکیت امری رضایت بخش نبود، اما شکاکیت هم مانند همه نظریات دوره یونانی خود را به عنوان نوشداروی رنج و غم معرفی میکرد.
چرا غم فردا را بخوریم ؟ فردا به کلی نامعلوم است؛ بجای غم خوردن میتوانیم دم را دریابیم. بدین علتها بود که شکاکیت تا حد قابل ملاحظه ای قبول عام یافت.
تاریخ فلسفه غرب - برتراند راسل ✍🏻
پینوشت: به زبان ساده بخوام بگم مکاتب فلسفی و فکری خیلی زیاد بودن و همشون هم ادعا میکردن معرفت و حقیقت واقعی پیش ما هست و سر همین هم بین همدیگه هم اختلاف داشتن و از قضا هیچ کدومم به معرفت و حقیقت واقعی نرسیده بودن. و همین باعث میشد مردم عادی دچار شک و شبهه بشن که چی درست هست و چی غلط.
البته همین شکاکیت بعدها خودش یجور ابزار شد برای آدمایی که علاقهای به تامل تو مباحث ندارن ولی از طرفی هم میخوان خودشون رو در جایگاه یک فیلسوف قرار بدن.
پینوشت ۲: منظور از دوره یونانی دورهای هست که دیگه یونان به عنوان یه کشور مستقل به حساب نمیومد و تنها یک استان هست در قلمروی بزرگ امپراطوری روم باستان.
از نکات و اهمیت این دوره بخوام بگم این هست که مردم یونان به واسطه گستردگی امپراطوری روم با فرهنگها و آداب و رسوم بقیه جاها هم آشنا میشن و این به مرور روی جهانبینی و تحولات علمی اثر میزاره.
از دیگر نکاتی این دوره این هست که فلسفه تا مدتی از جنبه هستی شناسی و مطالعه طبیعت و جهان خارج میشه بیشتر رنگ و بوی اخلاق و سیاست به خودش میگیره.
در کنار این، فلسفه بیشتر کاربرد نوشدارو و آرامش بخش برای آدمهای طبقه عادی جامعه رو داشت.
مثال هایی از این دست برمیگرده به فلاسفه ای مثل اپیکور و رواقیان و غیره ...
