رهآورد بهشت
Open in Telegram
"هیچ نبشته نیست که آن به یکبار خواندن نیرزد" ابوالفضل ترکاشوند، دانشجوی زبان و ادبیات فارسی. @abtr7
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
338
Subscribers
-324 hours
+17 days
+4130 days
Posts Archive
339
📝 امرداد
👈 #فريدون_جنيدی
در زبان و فرهنگ كهن ايرانيان، ويژهترين نام خداوند «اُهرمزد» است، به معنی «خرد هستی بخش» يا «سرور خردمند». اين واژه در زبان فارسی «هُرمُزد» شد. «هرمزد»، هفت چگونگی يا صفت دارد: بهمن (انديشه نيك)، ارديبهشت (برترين و بهترين راستی و پاكی)، شهريور (برترين فرمانروايی)، اسفند (گسترش و تقدس و پاكی و فروتنی)، خرداد (افزايش و رسايی) و امرداد (بیمرگ/ بیمرگی و جاودان/ جاودانگی).
در متون عرفانی متاخر چون آثار عطار نيشابوری در جوانیاش، به هفت شهر عشق (مهر) اشاره شده است كه ريشه در اين هفت ويژگی خداوند دارد و اين هفت ويژگی خداوند نيز ريشه در باورهای ديرين «مهری» دارد كه اكنون جای پرداختن بدان نيست. آن هفت شهر عشق عبارتند از: طلب و عشق و معرفت و استغنا و توحيد و حيرت و فقر و فنا. اين فنا همان گم شدن (جان گرفتن) در هستی و جاودانگی (فناء فیالله) است. عطار می گويد: سايهای از هستی خود وارهيد / در بر خورشيد، نورالنور شد. «امرداد» به معنی «بیمرگ» و «جاودانه» است و از اوست كه زندگی در جهان جريان دارد. بنا بر روايت ابوريحان بيرونی، در باور كهن ايرانيان، «امرداد» حفظكننده گيتی است و خوردنی ها و داروهایی كه اصل گياهی دارند از اوست. «امرداد» تجلی صفت جاودانگی هستی و جان جهان و خدای جانآفرين است و اوست كه با سرپرستی گياهان و نمو و بالش برگ و گل، چهره هستی را هر روز رنگی می دهد و هر سال از درون خار خشك، برگ تر میآورد و به ديدگان مشتاق رهروان وادی هستی، با هزاران زبان، نشان می دهد كه مرگی در ميان نيست؛ آنچه هست تداوم زندگی است. اكنون كه جايگاه ويژه «امرداد» در فرهنگ ايرانی روشن شد، از نگاه زبانشناسی تاريخی اين واژه را بررسی كنيم:
در زبانهای باستانی ايران «ا» آغازين، واژه را منفی ميكرده و پيشوند صفتساز بود. اين «ا» در فارسي نو فرو افتاد: چون «اپورنای» و «ابُرنای» و «برنای»، «اناهيد» و «ناهيد»، و «امرداد» و «مرداد». «امرداد» در زبان كهن ايرانيان به گونه «امِرِتات» به معنی بیمرگ/ بیمرگی و جاودان/ جاودانگی است، از ريشه «مر» به معنی مردن و «ا» حرف نفی است. با اين روی، بر ايرانيان است كه با آگاهی از اين دگرگونی در زبان، باز هم پنجمين ماه از سال را به گونه كهنش «امرداد» به كار برند! به آيين دگرگونیهای زبانی يا آوايی ننگرند؛ نگاهشان به فرهنگ نياكان باشد و «مرداد» را كه برابر با «ميرايی» و دور از «خداوند جان و خرد» است به كار نبرند. فرمان، فرمان پايداری فرهنگ است و نه دگرگونی زبان و آوا و ...!
339
«چرا داستان آرش کمانگیر در شاهنامه نیست؟»، ابوالفضل خطیبی، نامۀ فرهنگستان، س۱۶، ش۱ (شمارۀ پیاپی: ۶۱)، پاییز ۱۳۹۶، ص ۱۴۳-۱۶۱.
#مقاله
339
#نردبان_آسمان
#مثنوی
#مولوی
#حکایت ۱ (۴)
4/
این دم که یادم به او افتاده است و بوی پیراهن یوسف به مشام محنتکشیدهام رسیده، جانم در دامان من آویخته است و به حق صحبت سالیان شمهای از آن احوال خوش را که میان ما دو تن گذشت بازمیجوید تا به برکت آن آسمان و زمین خندان شود و عقل و روح و دیده صدچندان کمال پذیرد و من میگویمش من فانی و مستغرق گشتهام مرا بهزحمت و تکلف مفکن که - کلت افهامی فلا أحصى ثنا -¹ هر چه در این حال گویم ناروا و نارساست؛ زیرا هر آنچه آدمی در بیخودی گوید در هوشیاری قابلدرک نیست.
من چه گویم - یک رگم هشیار نیست -
شرح آن یاری که او را یار نیست؟
شرح این هجران و این خون جگر
این زمان بگذار تا وقت دگر
باز جان طالبم اصرار میورزد طعامم ده که سخت گرسنهام و بشتاب که - الوقت سیف قاطع - زمان چون شمشیری برنده است.
صوفی ابنالوقت² باشد ای رفیق
نیست فردا گفتن از شرط طریق
فردا گفتن و کار به فردا فکندن شرط سلوک نیست و صوفی حقیقی ابنالوقت است. تو اگر صوفی راستینی میدانی که هر چیز نسیه تباه میشود و هر چیز که به آینده حوالت گردد وقوع نپذیرد.
گفتمش: پوشیده خوشتر سر یار
خود تو در ضمن حکایت گوشدار
خوشتر آن باشد که سر دلبران
گفته آید در حدیث دیگران
باز جان طالبم میگوید ای پیر فرزانه ای صاحب فضیلتها اسرار یار را (بخوان شمس تبریزی) را فاش و بیپرده بازگو که من زیباروی حقیقت را برهنه میخواهم. من پندش میدهم که اگر زیباروی حقیقت رخ بنماید سراپای وجودت - از کنار و از میان - پایمال جبروت او خواهد شد و تو طاقت آن نداری آرزو داشتن عیب نیست؛ اما باید اندازه نگاه داشت تو در قیاس با آنچه آرزو میکنی چون پر کاهی هستی در برابر کوه همین آفتابی که جهان را حیات و روشنی میبخشد اگر اندکی نزدیک شود، همه جهان را میسوزاند.
آرزو می خواه لیک اندازه خواه
بر نتابد کوه را یک برگ کاه
آفتابی کز وی این عالم فروخت
اندکی گر پیش آید جمله سوخت
فتنه و آشوب و خونریزی مجوی
بیش از این از شمس تبریزی مگوی
این سخن را پایانی نیست پس بازگردم و باقی حکایت را بازگویم.
___
1. تعبیر «فلا أحصى ثناء» برگرفته از این حدیث است «اللهم إني أعوذُ بِرِضاكَ مِنْ سَخَطِكَ وَ بمعافاتك من عقوبتك و أعوذ بك منك لا أحصي ثناء عليك أنت كما أثنيت على نفسك» پروردگارا، از خشم تو به خشنودی تو پناه برم و از کیفر تو به بخشایش تو و از تو به تو پناه برم تو را ثنا گفتن نتوانم آنسان که تو خود را ثنا گفتهای.
2. «وقت، ابنالحال، ابنالوقت و ابوالوقت»: • وقت: احوالی چون حب الله، توکل، تسلیم و رضاست که بر سالک وارد میشود. وقت آن باشد که بنده بدان از ماضی و مستقبل فارغ شود. در سه معنی به کار رود: ۱. گاهی وقت گویند و مرادشان وصفی بود که بر بنده غالب بود؛ مانند قبضی یا بسطی یا حزنی یا سروری و صاحبحال نمیتواند حالت دیگری را ادراک کند. ۲. حملهٔ ناگهانی یک حال غیبی بر صوفی که از دست آن خارج است و بر حال آنان تسلط دارد و آنها را تسلیم خود میگرداند. ۳. زمان حال که در میان گذشته و آینده قرار دارد. • ابن الحال: = صاحب الوقت. اشتغال به ادای وظایف زمان حال. • ابنالوقت: ۱. فرصتطلبی. کسی که زمان را از دست نمیدهد و حال را غنیمت میشمارد و هر لحظه به فکر کمال بخشیدن به خود است. ۲. سالکی که هنوز از مرحله حال گذر نکرده و به مقام نرسیده باشد. ۳. اعتماد به خدا برای آینده و زندگی در حال و بهرهبردن از زمان حال. ۴. کسی که نه غم و حسرت گذشته را دارد و نه در اندیشهٔ فرداست و فقط وقت حاضر و زمانی که در آن به سر میبرد، برای وی اهمیت دارد. ابنالوقت بودن صفت صوفیان است و برای عارفان به کار نمیرود. • ابوالوقت: = عین الوقت. عارفی که از قید و حالت زمان و ساعت رسته و توانسته خود را پالوده کند. ابوالوقت بودن یعنی گریز از قید زمان توسط عارفان حقیقی. در این حالت چونکه جزوی از ذات حق شده، میتواند از ازل تا ابد را پیش چشمانش ببیند و گذشته و آینده برایش مانند زمان حال است. • عبارت «الوقت سیف قاطع» که مولانا در اینجا آورده است از سخنان مشایخ صوفیه است. بدین معنی که صفت وقت بریدن است همچنان که صفت شمشیر؛ زیرا وقت محوکننده آینده و گذشته است و اندوه دیروز و فردا را محو میکند.رهآورد بهشت @rahavardebehesht
339
#نردبان_آسمان
#مثنوی
#مولوی
#حکایت ۱ (۳)
3/
ملاقات پادشاه با آن ولی که در خوابش نمودندپادشاه آن ولی را در آغوش کشید و او را مانند معشوق در دل و جان خود جای داد و دست و پیشانیاش را بوسیدن گرفت و به صدر مجلس برد و مسرور از آمدنش گفت: «ای هدیه حق ای دفع هر تنگی و سختی آن قدر صبر کردم که عاقبت گنجی چون تو یافتم. معنی صبر کلید هر گشایش است¹ چیزی جز همین نیست. جواب همه سؤالها در دیدار تو خلاصه میشود و هر مشکلی بیهیچ قیل و قالی به دست تو گشوده میگردد. تو زبان دل ما هستی و از هر که پای در گل مانده است دستگیری میکنی درود بر تو ای مجتبی ای برگزیدهای مرتضی ای پسندیده درود بر تو که اگر غایب شوی قضا از راه میرسد و عرصه بر ما تنگ میشود.² تو سرور قومی هر کس تو را نخواهد و از تو روی بگرداند و از انکار تو دست برندارد بهراستی فنا خواهد شد.» پادشاه پس از پایان آن مجلس و خوان گرم دست ولی را گرفت و به حرم برد.
بردن پادشاه آن طبیب را بر سر بیمار تا حال او را ببیندپادشاه قصه بیماری کنیزک را باز گفت و طبیب را بر بالین بیمار نشاند. طبیب چون رنگورو و نبض و ادرار و علائم بیماری کنیزک را دید گفت هر چه تا کنون در درمان این بیمار کردهاند بیهوده بلکه مضر بوده است و پی به احوال درونی او نبردهاند. - استعیذ الله مما یفترون - (پناهبرخدا از اکاذیبی که به هم میبافند) و اگر چه چیزی به پادشاه نگفت و راز بیماری را بروز نداد. اما از دیدن رنج بیمار سر او را کشف کرد. همانسان که بوی هر هیزم از دود آن معلوم میشود. آشکار بود که مرض کنیزک از صفرا و سودا نیست؛ زیرا تنش سالم بود و زاری و بیماری در دلش نهفته بود. عاشقی پیداست از زاری دل نیست بیماری چو بیماری دل علت³ عاشق ز علتها جداست عشق اسطرلاب اسرار خداست عاشقی گر زین سر و گر زان سر است عاقبت ما را بدان سر رهبر است عشق خواه دنیوی و مجازی باشد و خواه روحانی و حقیقی، عاقبت آدمی را بهسوی قلمرو آن یار ازل و اید رهنمون میگردد. در شرح و وصف عشق هر چه گفته آید ناقص و نارساست و مایه شرمساری گوینده درست است که شرح و تفسیر هر چیز غالباً مفید و روشنگر است؛ ولی عشق بیگفتگو و شرح و تفصیل در نظرها آشکارتر تجلی مییابد. هر چه گویم عشق را شرح و بیان گرچه تفسیر زبان روشنگر است. چون قلم اندر نوشتن میشناخت عقل در شرحش چو خر در گل بخفت آفتاب آمد دلیل آفتاب چون به عشق آیم خجل باشم از آن لیک عشق بیزبان روشنتر است؛ چون به عشق آمد، قلم بر خود شکافت شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت گر دلیلت باید از وی رو متاب درست است که سایه خبر از وجود آفتاب میدهد اما انوار حیاتبخش آفتاب که هر دم بر همه عالم میتابد روشنتر از هر دلیل دیگر گواه وجود آفتاب است. سایه (بخوان: عقل و استدلال) به قصهای میماند که شبها برای خواباندن اطفال میگویند اما چون خورشید بر آید، انشق القمر - ماه (بخوان: عقل استدلالی) چندپاره میشود.⁴ بهراستی که در این جهان چیزی شگفتانگیزتر از خورشید نیست و طرفهتر از آن خورشید روح آدمی است که نه غروب و افولی دارد و نه قید دیروز و امروز و فردا میپذیرد. خورشید آسمان اگر چه در عالم بینظیر است؛ اما باز هم ممکن است که تصویری از آن را نقش زد و جست؛ ولی برای خورشید روح که از حیطه افلاک خارج است نه در عالم و نه در ذهن آدمی نظیری متصور نیست و اصلاً ظرف تصور آدمی گنجایش چنان عظمتی را ندارد. چون سخن از خورشید و شمس به میان آمد بر خود واجب میدانم یادی از شمسالدین تبریزی کنم و رمزی از نعمتها و بخششهای او را بازگویم که هر گاه نام او بر زبان میآید خورشید آسمان چهارم⁵ از خجلت روی پنهان میکند. ____
1. استشهاد است به این مثل عربی «الصبر مفتاح الفرج»
2. در ترجمه مثل عربی إذا حان/جاء القضاء ضاق القضاء.
3. بیماری
4. تعبیر انشق القمر (ماه بر خود شکافت) برگرفته از آیه نخست سوره قمر است. ساعت (قیامت) نزدیک شد و بشکافت ماه.
5. در نجوم قدیم جایگاه خورشید را در آسمان چهارم میدانستند.رهآورد بهشت @rahavardebehesht
339
مثنوی رو امشب ادامه میدم منطق الطیر رو هم هروقت کتابم به دستم برسه شروع میکنم
وقت بخیر
از بقیه دوستان بابت الفاظی که به کار بردم عذرخواهم...
339
برامم مهم نیست چه سگی بودی یا هستی یا چه چیزی بینمون بوده یا هست
اون کسی که این روزا به خاطر وطن از دستش میدم اندازه آب دهن سگ برام هم ارزش نداره
حالا هرکس که میخواد باشه😁
امیدوارم با شنیدن خبر مرگتون دلشاد بشم
339
خیلی صبر کردم ری اکشنت برداشته بشه
ولی صبرم زیاد نیست.
عمری در برار هرگونه توهین به اعتقاداتم و کشورم و پرچمم و خانوادهم سکوت کردم
ولی شرمنده
دیگه هیچوقت در برابر این جماعت سکوت نمیکنم
339
از خدا میخوام پدر و مادرت که یک نطفه خراب رو روی زمین جا گذاشتن پس از اینکه به داغ تک تک عزیزانشون از جمله توی کفتار دچار بشن و سر قبر به درک واصل شده ات بشینن
خودشونم به بدترین شکل ممکن مثل خود حرومزادت بمیرن
339
من بوی گل شنیدهام از باد هرزهگرد
جز من شمیم پیرهنت در مشام کیست
من آه، من ملال، من افسوس، من دریغ
از دیگران بپرس که دنیا به کام کیست
#فاضل_نظری
#شعر
339
امیرعلی جداوی، دومین شهید جاویدالاثر مدرسه میناب💔
علت اینکه تا به الان اسمی از این شهید منتشر نشده بود، درخواست پدر او برای باخبرنشدن مادر باردارش بود. ....
