رهآورد بهشت
Open in Telegram
"هیچ نبشته نیست که آن به یکبار خواندن نیرزد" ابوالفضل ترکاشوند، دانشجوی زبان و ادبیات فارسی. @abtr7
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
340
Subscribers
No data24 hours
+77 days
+4930 days
Posts Archive
340
داستان برزویهٔ طبیب در مقدمهی کلیله و دمنه یکی از ژرفترین و شاعرانهترین روایتهای تاریخ اندیشه در جهان است،گياهی كه جان را بيدار میكند
گويند روزگاری برزويهٔ طبیب، مردی خردمند و جستوجوگر، در جستوجوی گياهی بود كه مردگان را زنده كند. شنيده بود در سرزمين هند، در كوهی دور، گياهی روييده كه اگر قطرهای از شيرهاش بر لبان مرده چكانند، جان دوباره يابد. برزويه بار سفر بست، از دشتها گذشت، از كوهها بالا رفت، از آيينها و فرزانگان پرسيد، اما هيچكس چنين گياهی نيافت.
سرانجام پيری هندوی بدو گفت:
«ای جویندهٔ جان، آن گياهی كه تو میجويی در زمين و سنگ و چمن نيست. آن در دل كتابی است كه نامش کلیله و دمنه است. بخوانش، كه هر كه بخواند از مردگیِ جهل به زندگیِ دانایی بازمیگردد.»
برزويه در آن دم دريافت كه مرگِ بزرگ، مرگِ تن نيست، مرگِ انديشه است. و زندگی راستين، نفس كشيدن نيست، بيداریِ جان و خرد است.
امروز نيز جهان ما پر است از مردگانی كه راه میروند؛ آنان كه نمیپرسند، نمیخوانند، نمیانديشند. و چه بسيارند كتابهايی كه چون گياهِ حيات در قفسهها خفتهاند، چشم به دستی دارند كه برگشان را بگشايد و نوری بر جان بيندازد.
در روزگاری كه صداهای پوچ بسيار است و فريادهای بیمعنا فضا را پُر كرده، كتاب و دانايی همان گياه افسانهایاند كه میتوانند ما را از مُردگی بيرون آورند؛ مردگیِ انديشه، مردگیِ احساس، مردگیِ اميد.
كافی است برگی بخوانيم، انديشهای را بجوييم، كلمهای را بفهميم تا دوباره زنده شويم.
هر صفحه، تپشی تازه در قلب خاموشِ روح است؛
هر واژه، قطرهای از آن شيرهی حيات كه بر لبان جان میچكانند.
اگر برزويه برای يافتن آن گياه به هندوستان رفت، امروز ما میتوانيم در خود آن را بيابيم. در هر كتاب، در هر انديشه، در هر لحظهای كه از جهل به فهم گام مینهيم.
شايد راز بزرگ زندگی همين باشد:
كه انسان هر بار كه میفهمد، زاده میشود؛
و هر بار كه از دانايی میگريزد، اندكی میميرد.
پس برخيزيم، كتابی بگشاييم، و جان خود را با نوری از خرد و اميد زنده كنيم.
زيرا گياه زندهكننده در جهان هست — نامش دانش است، و ريشهاش در دلِ بيدار انسان.
340
ـــــــــــــــــــــــ
مولانا و اندیشه
▪️وقتی به حرکتِ مورچهای روی دیوار مینگریم، موضوع اندیشهٔ ما حرکت مورچه است بر روی دیوار و آنگاه که به آفاق بیکران کهکشانها میاندیشیم، میدان تفکّر ما قلمروِ پهناوری است به وسعت هستی. صرفِ اندیشیدن به حرکتِ مورچه یا بیکرانگیِ هستی، اعتباری به «اندیشه» ما نمیبخشد، میتوان دربارهٔ حرکت مورچه بر روی دیوار، به اندیشههای جاودانه و شگرف رسید و میتوان در اندیشیدن به آفاقِ بیکران هستی به حرفهای معمولی و مکرّر و مشترک بین همگان دست یافت.
▪️آنچه یک «فکر» را در تاریخ اندیشهٔ بشری اعتبار میدهد موضوع فکر نیست بلکه قاب و قالبی است که اندیشه در ذهن ما به خود میگیرد و نوعی روشنایی و افقی از دید در برابر چشم ما و دیگران میگشاید. اندیشهٔ راستین اندیشهای است که وقتی عرضه شود بخشی از مخاطبان خود را دگرگون کند و در برابر چشم ایشان دریچهای تازه بگشاید.
ازین چشمانداز، قرنهاست که مسلمانان اندیشهای ندارند. «استعاره»ها و «شعر»هایی آفریدهاند و در هجوم استعارههای تجریدی، خودشان را فریب دادهاند که «ما میاندیشیم» که اندیشهٔ تازه داریم. ولی وقتی بخواهیم فرهنگ یا دایرهالمعارفی از اندیشهٔ بشری فراهم آوریم، سهم متأخرین جهان اسلام تقریباً صفر است.
تمام مسلمانان در قرون اخیر به اندازهٔ یک سال از عمر فلسفی ویتگن اشتاین «اندیشه» عرضه نکردهاند. تعارُف با هیچ کسی نداریم.
▪️مولانا، اما صاحب اندیشه است. در آن سوی شعرهای درخشانی که در دیوان شمس سروده است، هم در مثنوی و هم در دیوان، نمونههایی از اندیشه عرضه میکند که وقتی خواننده با آن اندیشهها روبهرو میشود نگاهش به جهان و قلمرو هستی دگرگون میگردد. دربارهٔ ازل، ابد، جهان، انسان، مرگ، زندگی، زیبایی، عشق و خدا مولانا صاحب اندیشه است، اندیشههایی که بشریّت در همه احوال به آنها نیاز دارد، همانگونه که بشریّت هیچگاه از دیالُگهای افلاطون بینیاز نخواهد بود. همچنان که جرقههای فکری فلاسفهٔ ماقبل سقراطِ یونان، امثال هراکلیت، هنوز طراوت خویش را داراست و مایهٔ حیرت انسان معاصر است.
محمدرضا شفیعی کدکنی
غزلیات شمس تبریزی، جلد یکم، تهران:۱۳۸۸، ۷۰–۶۹
#مولوی
#شفیعی_کدکنی
340
ـــــــــــــــــــــــ
شمس؛ تجلّیِ انسانِ الاهی
▪️برای کسانی که دیوان شمس را مطالعه میکنند و نیز کسانی که سرگذشت مولانا را شنیده یا خواندهاند، همیشه این پرسش باقی است که اینهمه دلبستگی و شیدایی یک انسان به انسان دیگر چگونه قابل توجیه است؟ حقیقت امر این است که اینهمه ستایش و بزرگداشت که در دیوان کبیر نسبت به شمس تبریزی دیده میشود، به اعتبار دیگری است، یعنی شمس به عنوان شمس مطرح نیست بلکه شمس یکی از وجوهِ تجلّیِ انسانِ الاهی در تاریخ است و این امری است که از آغاز تاریخ بشریّت جلوهها و ظهوراتِ گوناگونی داشته است. مولوی ستایشگر ظهورات انسانِ الاهی در تاریخ است، در حقیقت خود را در آینهٔ وجودِ شمس مینگرد و چیزی را که امتدادی است از آغاز تا بینهایت:
آن سرخقبایی که چو مه پار برآمد
امسال در این خرقهٔ زنگار برآمد
آن ترک که آن سال به یغماش بدیدی
آن است که امسال عربوار برآمد
تا آخر این غزل و غزلی که شاعری دیگر با بیانی بازتر و گویاتر، که برخاسته از جهانبینی ابنعربی است، همین اندیشه را با دیگرسانیهای مختلف بیان کرده و مستزادی است با مطلع:
هر لحظه به شکلی بت عیّار برآمد [که غزلیست منسوب] و متأخّرین آن را «ظهور ولایتِ مطلقهٔ علویّه» خواندهاند.
اینگونه نگرش به «انسانِ الاهی»، به اعتبار خلافت از حق و جنبهٔ لاهوتی است که در ذات انسان سرشته شده است و این که در روایات میخوانیم «خَلَقَ آدَمَ علٰی صورَته» گویا صدور روایت، و شاید هم جعلِ آن، ناظر به همین خصوصیت انسانی باشد که خلیفهٔ خداست و حضور او در کاینات، معنای دیگری به آفرینش میبخشد.
از جنبههای درویشی و سلسلهبازیهای قضیه و مسألهٔ قطبهای رسمی اگر چشم بپوشیم، نَفْسِ مسألهٔ ولایت و انسانِ الاهی یا انسان کامل در تاریخ خود موضوع جالب است که باید تأثیر آن را در آثار ادبی جستجو کرد:
رندان تشنهلب را آبی نمیدهد کس
گویی ولیشناسان رفتند از این ولایت
در غزلیّات شمس، آنجا که انسان به طور مطلق و گاه در جامهٔ شمس تبریزی، مورد ستایش قرار میگیرد باید به این نکته توجه داشت که به اعتبار جانبِ الاهیِ اوست که موردِ ستایش است نه فردِ معیّنی از افراد به طور خصوصی و شمس تبریزی نمایشگر کسی است که بارِ امانتِ عشق را در زمین حمل کرده است، باری که آسمانها از کشیدن آن سرباز زدند:
چون امانتهای حق را آسمان طاقت نداشت
شمس تبریزی چگونه گستریدش در زمین
پیش از این یادآور شدیم که مولانا انسان را به گونهٔ جنینی میبیند که در شکم هستی است و باید سرانجام متولد شود و آن تولد در شمس تبریز (انسانِ الاهی) جلوه میکند و مناسب سخن عیسی است که «لَن یَلِجَ مَلَکوتَ السّمواتِ مَن لَمْ یولد مرّتین» (آن کس که به تولّدی دیگر نرسد، از ملکوتِ آسمانها محروم است)
ای آنکه بزادیت چو در مرگ رسیدند
این زادن ثانیست بزایید بزایید
حال آن نکته را که در آغاز یادآور شدیم، که مولوی خویش را در آینهٔ وجودی انسانِ الاهی (شمس تبریز) میبیند، در این ابیات بخوانید:
شمس تبریز خود بهانهست
ماییم به حسن لطف ماییم
با خلق بگو –برای روپوش–
ک«او شاه کریم و ما گداییم»
ما را چه ز شاهی و گدایی
شادیم که شاه را سزاییم
محویم به حسن شمس تبریز
در مَحْو، نه او بود، نه ماییم
محمدرضا شفیعی کدکنی
غزلیات شمس تبریزی، جلد اول، تهران:۱۳۸۸، صص ۶۳–۶۰
#مولوی
#شفیعی_کدکنی
340
ـــــــــــــــــــــــ
خوی و خصلتِ شمس
▪️شمس مردی دیرجوش، تنگحوصله و بیاعتنا به تمام موازینِ حاکم بر عُرف و عادتهای زمان بوده است: خود غریبی در جهان چون شمس کو؟ از آن مردانی که خشت زیر سر و بر تارَک هفتاختر پای دارند و داوریِ خلق جهان را، به پشیزی نمیگیرند. نگاه شمس به مسائلِ عصر، در حوزهٔ دین و اخلاق و تصوّف، نگاهی است بیرحم و تند و بیپروا. بسیاری از بزرگانِ عصر را به هیچ نمیگرفته است. گاه مردمانی گمنام را –با همهٔ خروجی که از معیارهای اخلاقی و دینیِ عصر داشتهاند– میستوده و با ایشان اُنس میگرفته است. «کافران را دوست میدارم، از این وجه که دعویِ دوستی نمیکنند...» یا «کسی که ما را دید یا مسلمانِ مسلمان شود یا مُلحدِ مُلحد.» و شیوهٔ گفتارش به گونهای بوده است که ناآشنایان حمل بر دعوی میکردهاند: «همه سخنم به وجه کبریا میآید، همه دعوی مینماید.» و خود نیز در کار خویش سردرگم بوده است: «چنان که آن خطّاط سه گونه خط نبشتی: یکی او خواندی لاغیر، یکی هم او خواندی هم غیر، یکی نه او خواندی نه غیرِ او. آن منم که سخن گویم. نه من دانم نه غیر من.»
شمس تبریزی از نظرگاه مولانا مظهر کمال «انسانیت» است و مظهر کمال «عشق» و از دیدگاه مولانا این دو مفهوم رابطهای اجتنابناپذیر دارند که هرچه «انسانیت» کاملتر باشد «عشق» از کمال بیشتری برخوردار است، زیرا عشق امانتِ الاهی است که تنها به انسان سپرده شده است:
چون امانتهای حق را آسمان طاقت نداشت
شمس تبریزی چگونه گستریدش در زمین
▪️وحدت روحانی که میان مردان خدا وجود دارد، برای کسانی که از این تجربهٔ معنوی به دوراند، به دشواری فهمیده میشود. وقتی که شمس میگوید کسی می خواستم از جنس خود که او را قبله سازم اثر کمال صدق است و تا آنجا در این صدق لهجه پیش میرود که به دلیل فنایِ مولانا در خداوند میان او و حق تعالی فرقی نمیگذارد: اگر از تو پرسند که مولانا را چون شناختی؟ بگو از قولش میپرسی: انّما اَمرُهُ اذا اراد شیئاً ان یقولَ له کن فیکون اگر از فعلش میپرسی: کُلَّ یومٍ هوَ فی شَأن و اگر از صفتش میپرسی: قل هُوَ اللّه اَحَد و اگر از نامش میپرسی: اللّه الذی لا اله الا هُوَ عالمُ الغَیبِ والشّهاده هُوَ الرّحمنُ الرّحیم و اگر از ذاتش میپرسی: لیسَ کمثله شَیْء و هُوَ السّمیعُ البَصیر.
▪️از گفتارهای شمس، به روشنی دانسته میشود که به مسألهٔ خرقهگرفتن و خرقهدادن، که در عصر او بنیادیترین مسأله در نظامِ خانقاهی تلقّی میشده است، چندان اعتقادی نداشته و آنچه برای او اهمیت داشته مسألهٔ «صحبت» و اشتراکِ عوالمِ روحی بوده است و خرقهٔ خود را نیز از دست حضرت رسول و در خواب گرفته بوده است «ما را رسول علیهالسلام در خواب خرقه داد. نه آن خرقه که بعد از دو روز بدَرَد و ژنده شود و در تونها افتد و بدان استنجا کنند، بلکه خرقهٔ صحبت، صحبتی نه که در فهم گنجد، صحبتی که آن را دی و امروز و فردا نیست. عشق را با دی و امروز و با فردا چه کار؟»
▪️معیار شمس برای ارزیابیِ مردمان «عشق» بوده است نه علم و نه فضل و نه زهد و عبادت، حتی پدرش را به این دلیل مورد انتقاد قرار میداده است که از «عشق» بیخبر بوده است: «نیکمرد بود و کَرَمی داشت. در سخن گفتن آبش از محاسن فرود آمدی. الّا عاشق نبود. مرد نیکو دیگر است و عاشق دیگر». ما نمیدانیم که در گفتگوهای میان او و مولانا در روزهای نخستین چه سخنانی رد و بدل شده است ولی آنچه مایهٔ جذب این دو بوده است، بیگمان همان مقولهٔ «عشق» و جانِ عاشقانهداشتن بوده است.
▪️آنچه از دیدار شمس برای مولانا حاصل شد، یک نتیجهٔ بنیادی داشت که معیارهای ارزشی مولانا را دگرگون کرد، یعنی ارزشهایی که برای یک فقیه یا یک مذکّر و واعظ، در آن روز وجود داشت و گاه چه مایه گرفتاریها برای صاحبانش به حاصل میآورد، او را از چنگ آن معیارها رهایی بخشید. مولانا را از زندان عادات و عُرفها و از زنجیر معیارهای زمانه آزاد کرد. شاید تا آن روزگار، مولانا این حقایق را به کمال دریافته بود، اما در عمل نمیخواست تن به آنها دردهد. شمس زنجیرهٔ این معیارها را درید و به او آموخت که در آن سوی این عُرف و عادتها میتوان در جهانِ دیگر زیست و با مردمان دیگر. ممکن است تا آن زمان مولانا از دیدار مردانی چون صدرالدّین قونوی یا نجمالدّین دایه و امثال ایشان، که مردان معیارهایِ بلند زمانه بودند، بیشتر شادمان میشد ولی بعد از شمس برای او مردمان ساده و زلالی همچون صلاح الدین زرکوب، ارزشی بسی والاتر داشتند حتی اگر اُمّی محض بودند و از خواندن و نوشتن بیبهره. از نظر مولانا پیر کسی است که متّصف به صفات حق باشد:
بدان که پیر سراسر صفات حق باشد
وگرچه پیر نماید به صورت بشری
محمدرضا شفیعی کدکنی
غزلیات شمس تبریزی، جلد اول، تهران: ۱۳۸۸، صص ۲۱–۱۸
#مولوی
#شفیعی_کدکنی
340
ـــــــــــــــــــــــ
رندِ عالمسوز؛ شمس
▪️شمسالدین محمد بن علی بن ملکداد (حدود ۶۴۵–۵۸۲)، از مردم تبریز، شوریدهای از شوریدگانِ عالم و از آن رندانِ عالمسوز بود که خشت زیر سر و بر تارک نُه اختر پایْ دارند و در هر هزارهای یا سدهای یکی از ایشان ممکن است در گوشهای از گوشههای زمین ظهور کند. معمّایِ وجود او –از رهگذر توضیحات تذکرهنویسان– قابل حسشدن نیست. اما انعکاس این خورشید در آیینهٔ شعر مولوی، آنچنان تابناک و روشن است که نیازی به افسانهها و روایات مجعول ارباب تذکره و مریدانِ قصّهباره و افسانهدوست ندارد. بهترین نمایشگر واقعیّتِ وجودی او همین غزلیات مولوی است که نام او را در تاریخ شوریدهسران جهان به عنوان سرحلقهٔ رندانِ روزگار ثبت کرده است و جایجای انعکاس وجودی او را در صفحات این دیوان میتوانیم ببینیم.
در شعر مولوی انعکاس این لحظههای دورافتادگی از شمس و زاری در طلب او چندان آشکار است و فراوان که نیازی به آوردن شاهد نیست. صفحهٔ دل او، به درازایِ ابد، خود طوماری است که از آغاز تا پایانش «تو مرو» نوشته است و تحمّل این بار فراق را نمیتواند.
همچنان که زندگی مولانا پیش از برخورد با شمس، یک زندگی عادی و معمولی بود، و از این روی دگرگونی و تولّد ثانوی او را باید نتیجهٔ برخورد با شمس بدانیم، اَبَدیّتِ نام شمس و عمر دوبارهٔ او در طول تاریخ نیز نتیجهٔ برخورد با مولانا بوده است و این دو تن هرکدام متممِ وجود دیگری به شمار میرود.
اغلب این پرسش به ذهن میرسد که اگر شمس با مولوی دیدار نمیکرد یا مولوی با شمس، سرنوشت آن دو چگونه بود؟ آیا مولوی در تاریخ با همین خصوصیّات به وجود میآمد و امروز شاعری، متفکّری، رندی اینچنین با این دریایِ حسّ و اندیشه داشتیم یا نه؟ و از سوی دیگر آیا اگر این دیدار حاصل نمیشد نامی از شمس تبریزی در جهان امروز باقی بود؟ گیرم که از نظر شمس ماندن یا نماندن نام مطرح نباشد و از آنها باشد که معتقدند: گو نمانَد زِ من این نام چه خواهد بودن؟ پاسخ دشوار است. اما آنچه به ذهن میرسد این است که تصوّر این دو شخصیت جدا از یکدیگر، امری بسیار دشوار است.
محمدرضا شفیعی کدکنی
غزلیات شمس تبریزی، جلد اول، تهران: ۱۳۸۸، صص ۱۲–۱۱
#مولوی
#شفیعی_کدکنی
340
Repost from N/a
توی اینجا سعی میکنیم که با کمک هم برای هر وزن موسیقیهایی بفرستیم یا ایدههای خلاقانه دیگران در زمینه عروض رو با ذکر منبع قرار بدیم که برای همه مفید باشه.
دوست داشتید به دوستانتون معرفی کنید🌸
340
من آنچه در توان داشتهام انجام دادهام
✅در هر حرفه و شغلی که هستید، نه اجازه بدهید که به بدبینیهای بیحاصل آلوده شوید و نه بگذارید که بعضی لحظات تاسفبار که برای هر ملتی پیش میآید شما را به یاس و ناامیدی بکشاند. در آرامش حاکم بر آزمایشگاهها و کتابخانههایتان زندگی کنید.
✅نخست از خود بپرسید: "من برای یادگیری خود چه کردهام؟"
سپس همچنان که پیشتر میروید بپرسید: "من برای کشورم چه کرده ام؟" و این پرسش را آنقدر ادامه دهید تا به این احساس شادیبخش و هیجانانگیز برسید که: "شاید سهم کوچکی در پیشرفت و اعتلای بشریت داشتهاید."
✅اما صرف نظر از هر پاداشی که زندگی به تلاشهایمان بدهد یا ندهد، آنگاه که لحظه مرگ فرا میرسد هر کدام از ما باید این حق را داشته باشیم که با صدای بلند بگوییم:
"من آنچه در توان داشتهام، انجام دادهام."
👤 لویی پاستور
340
نکتهای دربارۀ ترکیبسازیهای سعدی
زبان فارسی امکانات متنوعی برای ساختنِ ترکیبها و تعبیرهای گوناگون دارد و هر نویسندهای با توجه به روحیات خود و نیز با بر اساس ذوقِ زمانه از امکانات خاصی استفاده میکند و ترکیبهای مورد نظرش را میسازد. با دقت در ترکیبسازیهای هر نویسندهای میتوان سر نخهای خوبی برای ورود به دنیای درونی او به دست آورد. نویسندگان خواهناخواه تردیدها، یقینها، خوشبینیها، بدبینیها، ناامیدیها، امیدواریهای خود یا زمانۀ خود را در ترکیبسازیهایشان نشان میدهند.
برای نمونه بیهقی، در تاریخ بسیار ارزشمند خود، به طور گستردهای برای ترکیبسازی از کلمۀ «گونه» استفاده میکند و ترکیبهایی مانند «خَلَقگونه، کوتاهگونه، پیادهگونه، کاسدگونه، خلوتگونه، بیگاهگونه، نرمگونه، بیگناهگونه، متوحشگونه، متهمگونه، مرادگونه، مقدمگونه، صلحگونه، ایمنگونه» و نظایر آنها. نسوی هم در نفثه المصدور با استفاده از کلمۀ «ریزه» ترکیبهای جدید میسازد، مانند «قربتریزه، سعادتريزه، فضلريزه، فراغتريزه، حرامریزه، عرضریزه، روزیریزه» و نظایر آنها. شمس تبریزی هم برای ترکیبسازی فراوان از پسوند «ک» استفاده میکند.
میتوان دربارۀ استفادۀ گستردۀ شمس از کاف تحقیر و تصغیر حدسهایی زد، ولی راز یهرهگیری بیهقی از کلمۀ «گونه» و استفاده کردنِ نسوی از کلمۀ «ریزه» هنوز بر من روشن نشده است. به هر حال، تحلیل روانشناختی ترکیبهای هر نویسنده میتواند بسیار جالب باشد. برای نمونه استاد شفیعی کدکنی با تأمل در صفتهایی که فروغ فرخزاد به کار برده است، توانسته است به مهمترین ویژگی شخصیتی فروغ دست یابند.
با این مقدمه به سراغ سعدی میرویم. در سه ماه اخیر که برای چندمین بار بوستان را مطالعه میکردم، توجهم به نکات جالبی درمورد ترکیبسازی سعدی جلب شد. یکی از بهترین نکتهها این بود که دریافتم سعدی شیرینسخن برای ترکیبسازی فراوان از کلمات «مبارک، فرخ و فرخنده» استفاده کرده است؛ برای نمونه به ترکیبهای زیر که همۀ آنها را از بوستان استخراج کردهام، توجه کنید: «مبارکدم، مبارکقدم، مبارکحضور، مبارکنهاد (دو بار)، مبارکنَفَس، فرخنهاد (سه بار)، فرخنژاد، فرخسرشت، فرختبار، فرخکیش، فرخسروش، فرخندهپی، فرخندهفرجام، (دو بار)، فرخندهخوی (چهار بار)، فرخندهخویی، فرخندهرای (سه بار)، فرخندهفال، فرخندهبخت».
گفتنی است که در سراسر بوستان کلمۀ «نحس» یک بار به کار رفته و از کلمۀ «شوم» اصلاً استفاده نشده است. تا آنجا که میدانم هیچ نویسندۀ دیگری این طور گسترده از کلمات مربوط به حوزۀ معنایی «برکت و فرخندگی» برای ترکیبسازی بهره نگرفته است. احتمالاً دلیل این مسأله آن است که وجود سعدی از فرخندگی سرشار است. در جان باصفای او، هیچ جایی برای شومی و نحوست وجود ندارد و هر چه هست برکت است و فرخندگی و خجستگی؛ چراکه از کوزه همان برون تراود که در اوست.
ایرج شهبازی
چهارم مهرماه 1405
340
گروه ربعه این گروه بر اساس دوستی و حشرونشر چهار نفر بر پا شده بود… . گروه ربعه مرکب از چهار جوان آنروزی بود که هریک از اینها در قسمتی از اروپا تحصیل کرده و یا لااقل به فرهنگ قسمتی از کشورهای اروپایی آشنایی کامل داشتند. شاید نفر چهارم این گروه ضمن آشنایی به ادبیات اروپایی در ادب فارسی و عربی، بیش از سه نفر دیگر دست داشت.
در آن روزگار، فرنگرفتهبودن و در اروپا تحصیلکردن جزو امتیازات غیرقابلرقابت یک جوان بهشمار میآمد و… . این فرنگدرسخواندن به همان اندازه که حسن شمرده میشد، به همان اندازه نیز سبب انتقاد و خردهگیری کهنهپرستهای آنروزی بود و خاصه که اداهای جمعی از فرنگبرگشته، زبان خردهگیران را تیزتر و تیغ آنها را بُرّاتر میکرد.
به هر حال گروه ربعهٔ ما از جملهٔ فرنگرفتهها و ازفرنگبرگشتهها بودند؛ منتها همچنان که اشاره کردم، هرکدام با تأثیری از ادبیات و فرهنگ سرزمینی که در آن نشو و نمای ذهنی یافته بودند. صادق هدایت ادبیات فرانسه را خوب میشناخت و عاشق فرهنگ این زبان بود. مسعود فرزاد به انگلیسی تسلط داشت و بزرگ علوی پرورشیافتهٔ آلمان بود. مجتبی مینوی که عربیت استوار داشت، زبانهای فرانسه و انگلیسی را میدانست و به فرهنگی مخلوط از دانش سهگانه عشق میورزید.
مجالس بحث و گفتوگوی این چهار نفر، از آن جهت جالب بود که افکار و عقاید آنان مثل یک چهارراه با هم برخورد میکرد، بههم میآمیخت و در این میانه، راهی برای فرهنگ امروزی ما پیدا میشد. بسیار ناسپاسی است اگر از تأثیر بههمآمیختن این گروه در ادبیات امروز یاد نکنیم و آنان را پیشقراولان ادبیات امروز فارسی ندانیم.
… بزرگ علوی مردی بود با قامتی اندک کوتاه و صورتی بزرگ و جثهای چهارشانه و قوی… . در دیدارهای اولیه محبت بیمنطق بیننده را به خود جلب میکرد. خانوادهٔ علوی از طبقهٔ علما محسوب میشدند. افراد این خانواده مردمی معتقد و متدین بودند…؛ اما خود علوی و پدرش زیاد در تحتتأثیر این شکل خانوادگی قرار نداشتند، پدرش سالها مقیم آلمان بود… و در همین زمان بود که علوی نزد پدرش زندگی میکرد و به فرهنگ آلمانی اندکاندک آشنا میشد.
از مشخصات بسیار جالب علوی این بود که در محاوره، لغات آلمانی بهفراوانی مصرف میکرد و بهکاربردن این لغات از ناحیهٔ او سبب شده بود که بعضی از رفقای ربعه هم لغات او را مصرف میکردند؛ از جمله خوب یادم هست یک لغت بود که علوی مصرف میکرد و معنای زیاد خوشی هم نداشت. این را هدایت از او گرفت و بعدها هروقت میخواست بهقول خودش فحش ادبی بدهد، لغت مخصوص آلمانی علوی را بهکار میبرد!
علوی به این طریق در ذهن من بهعنوان یکی از دوستان ربعه جا گرفت و در همان اوان آشنایی بود که اولین مجموعهٔ داستانش را که تازه چاپ شده بود، به من داد و این همان مجموعهٔ چمدان است که شهرت فراوانی دارد.
… در اینجا باید به روابط علوی و هدایت و دیگر افراد دستهٔ ربعه اشاره کنم. اولین نکتهای که برای این اشاره لازم است، این است که در آن زمان بههیچوجه در دستهٔ ربعه کسی داعیهٔ رهبری نداشت، هیچکس قطب نبود و بالای مجلس نمینشست. کسی هم خرقه بهدوش نمیانداخت که بیایند دستش را ببوسند و او را معلم اول خطاب کنند. دستهای بودند که با هم دوستی ساده داشتند. مینشستند و از گفتههای هم استفاده میکردند. به همین جهت، علوی و هدایت نهتنها هر دو در یک سطح بودند و هیچکدام بر آن دیگری ادعای برتری نداشت، بلکه شاید بهدلیل سن بیشتر و تجربهٔ فراوانتر، هدایت همیشه احترام علوی را نگه میداشت و با او سنگینتر و در عین حال صمیمیتر از دیگران رفتار میکرد. علوی هم متقابلاً در نشستوبرخاست با دوستان ربعه و حاشیهٔ ربعه همان آقابزرگ نویسندهٔ داستان چمدان بود.
پیش از آنکه من دورهٔ دانشکده را بهانجام برسانم و به خدمت سربازی بروم، مینوی بار سفر بست و به لندن رفت. من به دبیری دبیرستانهای رشت مأمور شدم. بزرگ علوی به زندان افتاد. چندی بعد صادق هدایت به هندوستان سفر کرد. از رشت با مسعود فرزاد مکاتبه داشتم. سپس او هم به انگلستان رفت و جمع ربعه که من هم از ملحقات آن بودم، پراکنده شد.
گزیدهای از: پرویز ناتل خانلری، «خاطرات ادبی»، هفتاد سخن، ج۳: از گوشهوکنار ادبیات ایران، چ۱، تهران: توس، ۱۳۶۹، ص۳۸۲ تا ۴۰۰.
340
گروه ربعه این گروه بر اساس دوستی و حشرونشر چهار نفر بر پا شده بود… . گروه ربعه مرکب از چهار جوان آنروزی بود که هریک از اینها در قسمتی از اروپا تحصیل کرده و یا لااقل به فرهنگ قسمتی از کشورهای اروپایی آشنایی کامل داشتند. شاید نفر چهارم این گروه ضمن آشنایی به ادبیات اروپایی در ادب فارسی و عربی، بیش از سه نفر دیگر دست داشت.
در آن روزگار، فرنگرفتهبودن و در اروپا تحصیلکردن جزو امتیازات غیرقابلرقابت یک جوان بهشمار میآمد و… . این فرنگدرسخواندن به همان اندازه که حسن شمرده میشد، به همان اندازه نیز سبب انتقاد و خردهگیری کهنهپرستهای آنروزی بود و خاصه که اداهای جمعی از فرنگبرگشته، زبان خردهگیران را تیزتر و تیغ آنها را بُرّاتر میکرد.
به هر حال گروه ربعهٔ ما از جملهٔ فرنگرفتهها و ازفرنگبرگشتهها بودند؛ منتها همچنان که اشاره کردم، هرکدام با تأثیری از ادبیات و فرهنگ سرزمینی که در آن نشو و نمای ذهنی یافته بودند. صادق هدایت ادبیات فرانسه را خوب میشناخت و عاشق فرهنگ این زبان بود. مسعود فرزاد به انگلیسی تسلط داشت و بزرگ علوی پرورشیافتهٔ آلمان بود. مجتبی مینوی که عربیت استوار داشت، زبانهای فرانسه و انگلیسی را میدانست و به فرهنگی مخلوط از دانش سهگانه عشق میورزید.
مجالس بحث و گفتوگوی این چهار نفر، از آن جهت جالب بود که افکار و عقاید آنان مثل یک چهارراه با هم برخورد میکرد، بههم میآمیخت و در این میانه، راهی برای فرهنگ امروزی ما پیدا میشد. بسیار ناسپاسی است اگر از تأثیر بههمآمیختن این گروه در ادبیات امروز یاد نکنیم و آنان را پیشقراولان ادبیات امروز فارسی ندانیم.
… بزرگ علوی مردی بود با قامتی اندک کوتاه و صورتی بزرگ و جثهای چهارشانه و قوی… . در دیدارهای اولیه محبت بیمنطق بیننده را به خود جلب میکرد. خانوادهٔ علوی از طبقهٔ علما محسوب میشدند. افراد این خانواده مردمی معتقد و متدین بودند…؛ اما خود علوی و پدرش زیاد در تحتتأثیر این شکل خانوادگی قرار نداشتند، پدرش سالها مقیم آلمان بود… و در همین زمان بود که علوی نزد پدرش زندگی میکرد و به فرهنگ آلمانی اندکاندک آشنا میشد.
از مشخصات بسیار جالب علوی این بود که در محاوره، لغات آلمانی بهفراوانی مصرف میکرد و بهکاربردن این لغات از ناحیهٔ او سبب شده بود که بعضی از رفقای ربعه هم لغات او را مصرف میکردند؛ از جمله خوب یادم هست یک لغت بود که علوی مصرف میکرد و معنای زیاد خوشی هم نداشت. این را هدایت از او گرفت و بعدها هروقت میخواست بهقول خودش فحش ادبی بدهد، لغت مخصوص آلمانی علوی را بهکار میبرد!
علوی به این طریق در ذهن من بهعنوان یکی از دوستان ربعه جا گرفت و در همان اوان آشنایی بود که اولین مجموعهٔ داستانش را که تازه چاپ شده بود، به من داد و این همان مجموعهٔ چمدان است که شهرت فراوانی دارد.
… در اینجا باید به روابط علوی و هدایت و دیگر افراد دستهٔ ربعه اشاره کنم. اولین نکتهای که برای این اشاره لازم است، این است که در آن زمان بههیچوجه در دستهٔ ربعه کسی داعیهٔ رهبری نداشت، هیچکس قطب نبود و بالای مجلس نمینشست. کسی هم خرقه بهدوش نمیانداخت که بیایند دستش را ببوسند و او را معلم اول خطاب کنند. دستهای بودند که با هم دوستی ساده داشتند. مینشستند و از گفتههای هم استفاده میکردند. به همین جهت، علوی و هدایت نهتنها هر دو در یک سطح بودند و هیچکدام بر آن دیگری ادعای برتری نداشت، بلکه شاید بهدلیل سن بیشتر و تجربهٔ فراوانتر، هدایت همیشه احترام علوی را نگه میداشت و با او سنگینتر و در عین حال صمیمیتر از دیگران رفتار میکرد. علوی هم متقابلاً در نشستوبرخاست با دوستان ربعه و حاشیهٔ ربعه همان آقابزرگ نویسندهٔ داستان چمدان بود.
پیش از آنکه من دورهٔ دانشکده را بهانجام برسانم و به خدمت سربازی بروم، مینوی بار سفر بست و به لندن رفت. من به دبیری دبیرستانهای رشت مأمور شدم. بزرگ علوی به زندان افتاد. چندی بعد صادق هدایت به هندوستان سفر کرد. از رشت با مسعود فرزاد مکاتبه داشتم. سپس او هم به انگلستان رفت و جمع ربعه که من هم از ملحقات آن بودم، پراکنده شد.
گزیدهای از: پرویز ناتل خانلری، «خاطرات ادبی»، هفتاد سخن، ج۳: از گوشهوکنار ادبیات ایران، چ۱، تهران: توس، ۱۳۶۹، ص۳۸۲ تا ۴۰۰.
