فِرِیڪّــســ🦢
Open in Telegram
اندکی از درد هایم بخوانید...🫠🖤 . . . @Firx07493
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
205
Subscribers
No data24 hours
-37 days
+230 days
Posts Archive
قسمت سی
____نیاز به داکتر نیست خوب میشوم
خواهرش رو به یوسف کرد و گفت
____بخاطر من باید پیش داکتر بروی
یوسف لبخندی زد و گفت
____بخاطر امر پرنسس خود حتما میروم ولی فردا ، امشب نمیشود
رو به پدربزرگش کرد و گفت
____بابا جان خواهشا دیگر حرف از این پیوند نزنید
پدربزرگش که از مریضی اش ترسیده بود گفت
____پسرم تو فعلا به مغزت فشار نیاور برو استراحت کن جان بابا اش
يوسف سری تکان داد و نگاهش به همه خورد که همه با حیرت او را نگاه داشتند شاید هنوز آن حال يوسف را هضم نکرده باشند با خواهرش در اتاقش خوابید
خواهرش که ۲۹ سال سن داشت ولی برای يوسف مانند طفل های ۱۰ ساله رفتار میکرد به يوسف گفت
____امشب از خاطره های جالب مان بگیوم
يوسف با لبخند کجی گفت
____حتما چرا که نه اول تو بگو بعد من
____من از وقتی آن اتفاق لعنتی افتاد حرف نمیزدم انگار کلمات من را میخورد در اصل میتوانستم حرف بزنم ولی دوست نداشتم که با کسی حرف بزنم همه فکر کرده بودند من لال هستم و زبانم یاری نمیکند که حرف بزند بعدش برای مان مهمان آمده بود از مزار تاجری همراه پسر و دخترش آمد امید پسر کاکا شبیر عاشق دختر این تجار شده بود و من آن ها را با هم دیدم صحنه خرابی هم نبود خوب هردو در حال بوسيدن بودند بعد دخترک تا مرا دید با ترس گفت امید یکی ما را دید امید بی خیالی گفت تشویش نکن به کسی نمیگوید لال است این را که گفت عصبانی شدم و شب سر میز که همه نشسته بودند رو به امید و آن دخترک کردم گفتم شما دو تا امروز باهم بودید خوش گذشت همین را که گفتم هردو از ترس سرخ شده بودند و آن دخترک کم بود گریه کند و همه متعجب من را میدیدند خلاصه آن شب هم گذشت و امید التماس کنان گفت خواهشا از این موضوع به کسی چیزی نگویی
يوسف خندید و گفت
____وای پس از این امید چیزی فراتر از ظاهرش است
____نوبت تو است
____اهممم باشه خوب یک روز .....
#ادامه_دارد
قسمت بیست و نهم
یوسف اندکی عصبانی شد و با جدیت گفت
____بابا جان مه به همه کار ندارم مهم زندگی من و اسما است وقتی هردو راضی نیستیم پس چرا شما ضد میکنید
____پسرم هیچکس روی حرف من نظر نمیدهد همانطور که گفتم باید این پیوند انجام شود
و عصایش را به زمین کوبيد
یوسف که به مغز اش فشار آمده بود گفت
____بابا جان گفتم ما خوشبخت نمیشویم چرا حرفم را نمیفهمید پدربزرگش با جدیت گفتم
____عشق از وابستگی ایجاد میشود و شما هم کم کم به همدیگر عادت میکنید
یوسف بلند عصبی خندید و گفت
____که خوشبخت میشویم
بلند داد زد و از عصبانیت میلرزید ادامهداد
____برایتان میگویم ما راضی نیستیم چطور خوشبخت میشویم گفتم من به این پیوند راضی نیستم
پدربزرگش میخواست حرف بزند که یوسف محکم به زمین خورد
مریضی اش به سراغش آمده بود و در دلش به خود لعنت میفرستاد
دهنش کج شد و جمسش بی حرکت
همه با حیرت او را نگاه میکردند که خواهرش داد زد
____یوسف لالا جان چی شده
پدربزرگش داد زد
____چرا ایستاد هستید هله بلندش کنید به بیمارستان ببرید
بالای سرش نشست که پدر اسما و کاکای دیگرش میخواستند نزدیک شوند ولی يوسف با بسيار سختی فهماند که نزدیک نشوند پدر بزرگش گفت
____صبرکنید
بعد از پنچ دقيقه دهنش راست شد و خودش را بلند کرد
____پسرم تو را چیشد چرا اینطور شدی
یوسف که بالای مبل نشست و خواهرش را بغل کرد گفت
____هیچی نیست گاهی که کابوس میبینم یا خاطراتم زنده میشود یا به مغزم فشار میآید همچین میشوم ولی باهاش عادت کردم فقط پنج دقیقه است و تمام
____این چه حرفی است پسرم هله بلند شو پیش داکتر برویم باید زود معاینه شوی تو افتادی و بالایت حمله آمد ولی بازم میگویی هیچ چیز نیست
#ادامه_دارد
قسمت بیست و هشتم
____حتما چرا که نه
اسما برخاست و منتطر به یوسف دید
یوسف هم از فکر هایش خارج شد و پشت اسما حرکت شد
داخل اتاق رفتند و هردو روی تخت با فاصله نشست که اسما لب زد
____یوسف من معذرت میخواهم واقعا نمیدانستم آن مرد تویی و قضاوت ات کردن ولی...
یوسف نگذاشت اسما حرفش تمام شود گفت
____اسما نمیخواهد توضیح دهی من کاملا مخالفم و هیچ دلخوشی به این پیوند ندارم و با بابا جان حرف میزنم و این پیوند را تمام میکنم
اسما خود را بیچاره ترین فرد روی زمین احساس کرد و کلمات در دهانش ژرف ماند
قطره اشکش ریخت و عاجل برخاست و از اتاق خارج شد
یوسف پیش پدر بزرگش رفت و گفت
____بابا جان ما و اسما صحبت کردیم و تصمیم عاقلانه ای گرفتیم ما به این پیوند رضایت نداریم و نمیخواهیم انجام شود
پدر اسما گفت
____یوسف جان اگر اسما برایت چیز...
____نه کاکا جان اسما فقط به تصمیم من احترام قائل شد
پدربزرگش روی شانه یوسف زد و گفت
____پسرم این تصمیمی نیست که زود تصمیم بگیری فکر هایت را بکن فرداشب باز حرف میزنیم
همه به اتاق هایشان رفتند و به موضوع امشب فکر میکردند
اسمای که زانو هایش را بغل کرده بود و زار زار میگیرست
یوسفی که دلش سنگ بود و در آغوش خواهرش خودش را به خواب سپرد
روز دیگر آغاز شد و یوسف روانه دانشگاه شد
اینبار اسما عازم دانشگاه نشد و یوسف تنها رفت
درسش را داد و خانه آمد
شب به غدا هم اسما سر میز حاضر نشد و مادرش مريضی اش را بهانه کرد
بعد از غذا دور هم جمع شدند که پدربزرگش بحث را شروع کرد
____خوب پسرم فکر هایت را کردی
____من از اول تصمیم ام را گرفتم و عوضش نمیکنم
____پسرم این حرف عادی نیست همه از این پیوند باخبرند حتا شیرینی این پیوند را هم خوردند
#ادامه_دارد
قسمت بیست و هفتم
____اسما جان ما در دانشگاه همان استاد و شاگرد هستیم یادت باشد فراموش نکنی نمیخواهم کسی از زندگی ام با خبر شود
اسما باشه ای گفت و چشم به بیرون دوخت
رسیدند و به مثل همیشه عادی گذشت و هردو پس راهی خانه شدند
یوسف تا خانه رسید با چهره خندان الهامه بر خورد
____لالا جان خوش آمدی
یوسف او را در آغوشش گرفت و گفت
____تشکر جان لالا
____لالا یوسف بیا که برایت شیرنی پختم
یوسف لبخند کجی زد و گفت
____بعضیا شیرینی پختن را هم یاد داشتن
الهامه قهر کنان گفت
____بلی ها که یاد داشتن ولی بعضیا چشم بصیرت ندارند تا هنر های خواهر شان را ببینند
یوسف دوباره لبخندی زد و او را در آغوشش فرو برد و گفت
____بهترین لحظه هایم از آن توست محبوب من
روز گذشت و شب فرا رسید
بعد از غذا همگی دور هم جمع شدند
____نوه عزیزم یک حرف دیگر هم است که باید با تو در میان بگزارم
یوسف سوالی دید و گفت بفرماید
____پسرم وقتی که تو دو ساله بودی و اسما تازه تولد شده بود مادرت روی اسما شال سبزی گذاشت و اسما را به نام تو کرد حتا محفل بزرگی هم گرفت و حالا همه اسما را نامزد تو میدانند و اینکه تو بازگشتی پس بدون درنگ نکاح کنید و محفل بزرگی برگزار کنیم تا همه بدانند نوه ام برگشته
یوسف با حرف های پدربزرگش به فکر رفت و حرف اسما یادش آمد
او چقدر از این نامزدی ناراحت است و دلش پیش دیگریست
چقدر بخاطر قطع این پیوند دعا کرد گریست و مخالفت کرد ولی با خودش تصمیم گرفت به این نامزدی موافقت نکند اگر هر دو مخالفت کنند شاید این پیوند را به هم زنند
و اسما با دیدن یوسف کهدر فکر رفته حالش دگرگون شد و میدانست که یوسف یاد حرف هایش افتاده
خواست به زودترین فرصت با یوسف حرف بزند تا که يوسف مخالفت نکند
____بابا جان میشود من و یوسف تنهای با هم دیگر حرف بزنیم
#ادامه_دارد
قسمت بیست و ششم
صدای اذان خفتن به گوش رسید و یوسف برخاست وضو گرفت نمازش ادا کرد
همه با مهربانی نگاهش میکردند و الهامه هم برخاست وضو گرفت پشت سر یوسف سجده کرد
اسما بی درنگ برخاست و سجده کرد
شب گذشت و صبح شد
شب خواب به چشمان اسما نیامده بود و تا صبح فکر میکرد
یوسف برخاست و سر سفره صبحانه حاضر شد
____پسرم خانه پدری ات را همانطور گذاشتم میخواهی یکبار برو ببین
یوسف لب زد و گفت
____بابا جان نمیخواهم به آن خانه بروم خاطراتم زنده میشود بهتر است آن را به فروش بزارید
____باشد پسرم امروز میخواهی سر زمین ها با من بروی
یوسف گفت
____بهتر است بروم مسجد مولوی صاحب هم نیستند در کنار پسر هایشان باشم
پدربزرگش با جدیت گفت
____نه پسرم از این به بعد باید دفتر بروی آنجا مسولیت کار و بار ها به دوش تو است نمیگویم نماز را ها کن ولی مسجد نرو
____بببین بابا جان من کودکی ام را آنجا گذراندم نمیشود تا که خانواده ام را پیدا کردم آن جا را رها کنم و حتا پشت سر خود را هم نگاه نکنم نه آن ها به من نیاز دارند و از یک دانشگاه هم است که آنجا هم باید بروم
____این چه حرفی است پسرم اجازه نمیدهم از این به بعد دانشگاه استاد باشی
____چرا بابا جان مگر عیب است یا به خانوده من نمیخورد که استاد باشم
پدر بزرگش که خشمش را فرو داد و اندکی آرام شد گفت
____نه پسرم اصلا هم عیب نیست ولی تو باید بالا سر خانواده باشی باشد مشکلی نیست اگر دانشگاه را رها نمیکنی پس یک سر روز برو در دفتر
____باشه
یوسف بلند شد و همراه اسما راهی دانشگاه شود
اسما که بی حد خوشحال بود گفت
____یوسف نمیخواهی همراه ام حرف بزنی
#ادامه_دارد
قسمت بیست و پنجم
____یوسف
یوسف با شنیدن اسمش قلبش درد گرفت و چشمانش را بست اشک هایش از کنج چشمانش میجست و در دلش میگفت
من به روی خواهرم چطور ببینم
آغوش یکی را حس کرد و چشمانش را باز کرد
خواهرش بود که خودش را در یوسف پهن کرده بود
یوسف او را محکم بغل کرد و گفت
____آمدم ولی اینبار بزرگ شده ام اینبار حتا نمیزارم تاری از موهایت کم شود
هق هق خواهر الهامه بالا رفت
____گریه نکن خواهرم درد ها غم ها تمام شد خود را دست الله بسپاریم
الهامه از آغوشش بیرون شد و گفت
____برای خودت مردی شدی ریش هم داری
یوسف برای اولین بار بعد از سال ها خندید و گفت
____بله که شدم فکر کردی تو بزرگ میشوی ولی من نه باز هم به من حسودی کردی ببین یادت نرود
خواهرش خنده بلندی کرد و گفت
____من که باور نکردم بزرگ شده باشی اگر چه قد و قامت کشیدی ولی عقلت همان قدر است
هردو نشستند و ساعت ها با هم خندیدند و گریه کردند
چقدر شیرین بود دو بی کس که به هم رسیده بودند و کس و کارم دیگر بودند
شب با خوشی و خنده که پانزده سال از سر سفره تیموری ها فراری بود آغاز شد
اسما فقط محو دلبرش بود و خدا خدا میکرد که پدر بزرگش از نکاح یاد کنند و فرداشب با دلبرش نکاح کند
بعد از غدا همگی جمع شدند و به قصه پرداختند
الهام در آغوش یوسف نشسته بود و قصه میکرد
در این جمع فقط اسما دلخوره داشت تا زودتر موضوع را بازگو کنند
پدر بزرگ یوسف که نگرانی را از چشمان اسما خواند گفت
____خوب هستی دخترم
اسما لبخند زورکی زد گفت
____بله بابا جان خوبم
#ادامه_دارد
قسمت بیست و چهارم
یوسف نگاهی به اسما انداخت که نگاهش قفل شد چشمان اسما از خوشحالی میدرخشید لمحه ای نگذشت که اسما یادش از حرف هایش آمد چقدر پشت سر یوسف با خود یوسف بد گفت
در اتاقش رفت و سر سجده دعا کرد
___خدایا من بزرگی ات را دیدم دانستم که چقدر عادلی خدایا ببخش من از یک بر میگفتم پسر کاکایم بر نگردد و از یک میگفتم یوسفم را به من عطا کن خدایا تو رحیمی تو رحمانی و من بنده گناه کارت
خداوندا
نه آنقدر پاکم که مرا کمک کنی
و نه آنقدر بدم که رهایم کنی
میان این دو گم شده ام
هم خودم و هم تو را آزار می دهم …
هر چه تلاش کردم نتوانستم آنی شوم که تو می خواهی
و هرگز دوست ندارم آنی شوم که تو رهایم کنی …
خدایا دستم به آسمانت نمی رسد
اما تو که دستت به زمین میرسد بلندم کن ...
" آمین یارب العالمین "
سجاده را برداشت و نفس عمیقی کشید بهترین روز زندگی اش بود و دلبرش به کنارش بود و هیچ خیال دیگری نداشت
پیراهن بلند آسمانی که آستین های بلندی داشت همراه کمر بند طلای که پدرش روز تولدش برایش هدیه داده بود را به تن کرد
آرایش ملیحی انجام داد و در آخر گیسو هایش زیر شال طلای پنهان کرد
گوشی اش را برداشت و سمت پایین رفت
آن بر داستان یوسف که حالت عجيبی داشت نه خوشحال بود نه ناراحت
همراه پدر بزرگش به اتاقی رفت
تک تک کرد و وارد شد دخترکی که روی تخت آرام خوابیده بود را دید
پدربزرگش آرام پهلوی دخترک نشست و روی موهایش دست کشید
دخترک بیدار شد و چشمش به یوسف خورد
____دخترم برادرت آمده
یوسف با شنیدن حرف پدر بزرگ به دخترک دید و قلبش آتش گرفت
چه روز ها و خاطراتی با خواهرش داشت ولی سرنوشت چه چیزی را رقم زد
اشک های دخترک ریخت و لب باز کرد
#ادامه_دارد
اگر بخاطر صنوف نویسندگی پیام میدهید
به این آیدی مسج بگذارید حتما جواب میدهند و شما را راهنمایی میکنند
@banooahmadi_12345
کسانی که به شخصی میدهید و تا حال جواب ندادم
خواهشا ناراحت نشید واقعا مصروفیت هایم زیاد است
انشالله در آینده نزدیک جواب خواهم داد👍🫡
قسمت بیست و چهارم
____چند بار برایتان بگویم من ن می خواهم که نامزد شوم من با آن پسری که از کوچه خیابان جمع اش کردید عروسی نمیکنم وگرنه کاری میکنم که دیگر روی قبرم التماس کنید که کاش حرفت را گوش میدادم
یوسف که این حرف ها را میشنید و راهش را طی میکرد با اسما برخورد که با پدرش پنج مرد چند خانم نشسته است و زاری میکند
پدر بزرگش عصا اش را به زمین کوبید که همه متوجه شدند
____این چه حالی است نوه ام بعد از سال ها به خانه اش باز میگردد ولی شما غالمغال راه انداختید
اسما با دیدن یوسف از تعجب چشمانش از حدقه بیرون زده بود و آب دهنش خشک شده بود
آرام جلو یوسف ایستاد و گفت
____استاد اینجا چه میکنید نکند میخواهید خطبه نکاح ام را شما بخوانید
پدر بزرگ یوسف گفت
____اسما تو یوسف را میشناسی
اسما با لبخند گفت
____بله باباجان استاد دانشگاه ام است یک مرد بسیار خوب و عالم که مرد واقعی است میدانید استاد یوسف من را به نماز و عبادت تشویق کرد و هیچ آن ها از یادم نمیرود
پدربزرگش خنده ای بلندی سر داد که همه از جمله یوسف خندیدند
پدر بزرگ یوسف دست یوسف را گرفت و کنارش روی مبل نشست رو به خدمتکار خانه کرد و گفت
____نوه ام آمده میخواهم پذیرای خوبی انجام دهید
اسما که گنگ ایستاد بود و فقط میدید گفت
____اینجا چه خبر است
پدربزرگش نگاهی به یوسف انداخت و گفت
____اگر اینبار تصمیم ات عوض شود بگی من به ازدواج قبول دارم هم تو را نمی دهم به نوه ام
اسما که از خوشحالی بال نداشت گفت
____یوسف پسر کاکا ام است
پدرش برخاست و پیش یوسف نشست و گفت
____بله یوسف جان پسر سمیر خان خدابیامرز است
#ادامه_دارد
قسمت بیست و سوم
حرف های بدی گفت خشم کبیر بسیار شد و از مجلس بیرون شد خلاصه هر روز نامه ای میفرستاد تا انتقام ام را میگرم و همانطور هم شد پدر و مادرت را کشت و پسرش بالای خواهرت تجاوز کرد فردایش که با خبر شدم با جسم های مرده روبرو شدم بدترین روز زندگی ام بود گفتم شاید تو را هم کشته باشند ولی فردایش خواهرت را ...
به اینجا عق هق پدر بزرگ اش بالا شد و گفت
____خواهرت را با بدترین شکل با جسم کبود که فقط قلبش میتپید آورد آن صحنه را هنوز فراموش کرده نمیتوانم فقط اشک های خواهرت روان بود از آن دختر شوخ و مغرور به یک افسرده و گوشه گیر مبدل شده نامه ای هم همراهش بود که داخلش نوشته بود پسر آن سمیر فرار کرد ولی به زودترین فرصت آن را هم میکشم ، آن لحظه خوشحال شدم که حد اقل به تو ضرری نرسیده ...
یوسف که با جان و دل شنونده ای حرف های پدر بزرگش بود و شعله انتقام در تک تک سلول هایش جریان داشت با این حرف پدر بزرگش گفت
____به من ضرری نرسیده همانطور قبلا هم که گفتم بزرگ ترین ضرر به من رسیده من هروز این پانزده سال مردم و زنده شدم من طفل بی چاره بودم که هر شب با غم از دست دادن عزیزانم سر میکردم
پدر بزرگ اش آهی کشید و ادامه داد
____پانزده سال دنبالت گشتم ولی پیدایت نکردم هر کی هر چه گفت که یوسف زنده نیست باور نکردم ده سال پیش کاکایت آمد و گفت یکی به اسم یوسف تیموری در مکتب دارالعلوم درس میخواند آنقدر خوشحال شدم به شتاب مدرسه رفتم ولی گفتند آن پسر حاجی مولوی عبدالله است و یک حافظ قرآن است با حاجی مولوی دیدار کردم و گفتم اگر کوچک ترین خبر یا سرنخی از نوه ام داری باخبرم کن و اینطور شد که سه روز پیش خبر داد و گفت نوه ات در مسجد من است و زیر سایه من بزرگ شده و است حالا آمده زندگی کردن با تو را دارد که منم آمدم ولی پسرم خانواده ات در خانه منتظرت هستند اول تر از همه خواهرت هنوز برایش از تو نگفتم ولی اگر تو را ببیند سوپرایز میشود و شاید به حرف بیایید
یوسف سری تکان داد و قرائتی سر مزار پدر و مادرش کرد
و راهی عمارت شد
عمارت تیموری ها که به همبستگی معروف اند
عمارت رسید و پشت سر پدر بزرگ اش به راه افتاد داخل صالون هنوز نرفته بود که صدای آشنای به گوشش میخورد
#ادامه_دارد
قسمت بیست و دوم
یوسف از موضوع دیروز یادش آمد و پوفی کشید و ساک اش را گرفت
پدربزرگش با اعصا در حویلی مسجد ایستاد بود
با دیدن یوسف لبخندی زد و گفت
____آمدی پسرم
یوسف سرش را تکان داد و حرکت کردند
بیرون از مسجد ماشین سیاه و مدل بالای بود
یوسف همراه پدر بزرگش نشست دو نفر هم در جلو نشستند و باهام حرکت کردند
____فیصل
____بله آقا
____سمت قبرستان برو
____چشم آقا
یوسف که تماشاگر گفتگوی پدربزرگش با آن مرد که جلو نشسته بود گفت
____قبرستانی بخاطر چه
پدربزرگش آهی کشید و به بیرون دید
بعد از اینکه رسیدند از ماشین پیاده شدند
یوسف دنبال پدربزرگش به راه افتاد تا چشمش به اسم پدرش افتاد روی مقبره اسم پدرش و کنار مقبره پدرش مقبره مادرش بود
با دیدن مقبره ها قلبش آتش گرفت پهلوی مقبره ها نشست و موهایش را چنگ گرفت
پدربزرگش به روی مقبره آب میریخت و گفت
____شانزده سال پیش آصف خان شریک سابقم نوه اش مسعود عاشق خواهرت الهامه شد ، الهام کوچک بود و درخواست شان را رد کردیم چند بار درخواست دادند ولی الهامه فقط چهارده سال سن داشت او هنوز کوچک بود و برای ازدواج آماده نبود به پدرت چندین بار گفتم دخترت را برایشان بده ولی شرط بگزار تا وقتی بزرگ شود باز عروسی کند پدرت چندین بار رد کرد و گفت دخترم هنوز کوچک است بزرگ هم شود تا خودش انتخاب نکند من تصمیمی گرفته نمیتوانم وضیعت آرام شد تا اینکه در مجلس بزرگی بودیم تجاران همراه پسرانشان جمع شده بودند
داخل آن مجلس پسر آصف خان گفت به زودی با سمیر خان ( پدر یوسف ) خویش میشویم پدرت بسیار عصبانی شد و با اعصبانیت گفت من هیچ وقت دخترم را پسر تو نمیدهم و این مزخرفاتت را بس کن کبیر که به وحشی بودنش مشهور بود برخاست تا پدرت را بزند ولی پدرت بالای آن حمله کرد و
#ادامه_دارد
قسمت بیست و یکم
استاد اسلمی آن ها را تنها گذاشت و یوسف به اسما دید و گفت
____دلیل این حال آشفته بخاطر چیست؟
اسما بغضش را رها داد و با حالت گریان گفت
____قلبم درد میکند استاد روحم پر پر شده است و فقط جسمم زنده است
یوسف به چشمان غم دیده اسما دید و گفت
____همان موضوع خانوادگی است
اسما سرش را تکان داد و گفت
____استاد من عاشق شدم استاد گفته بودید نماز بخوان خداوند دعایت را مستجاب میکند استاد در هر نماز از خدا طلب معشوق خود میکنم ولی خدا دعایم را نمیشوند استاد من همسر آینده خود را دوست ندارم و نمیخواهم همراهش ازدواج کنم استاد او را پیدا کردند و امروز خانه می آید فرداشب هم نکاح میکنند و هفته دیگر عروسی من برگزار میشود ولی من این زندگی را نمیخواهم
یوسف که نمیدانست چه بگوید سکوت کرد و به آسمان دید
____
گاهی اگر دعایت مستجاب نشد!!!!
سر برسجده بگذار
یک دل سیر گریه کن
شاید لازم است میان گریه هایت بگوی
*۞اللّهُمَّ اغفِر لِیَ الذُّنوبَ التی تَحبِسُ الدُّعا
میدانی خداوند تقدیر مان را زیبا نگاشته بی شک زیبا نویس است ولی ما با اینکه شکر گذاری کنیم برعکس شکایت میکنیم شاید معشوقت تو را دوست نداشته باشد و محبت همسرت جای خالی او را پر کند تو به پروردگارت اعتماد کن بی شک موفق خواهی شد خوب من دیگر گفتنی ندارم باید صنف درسی بروم بهتر است تو هم به خدایت اعتماد داشته باشی فعلا الله حافظ
یوسف رفت و اسما به جای خالی یوسف دید و گفت : کاش میدانستی دلیل این حال بی قرارم تویی کاش همانند من کمی تو هم دوستم میداشتی
آهی کشید و به آسمان دید
یوسف صنف درسی اش تمام شده و سمت مسجد روان شد
نمازش را ادا کرد و در اتاق در حال ذکر کردن بود که یکی از قاری آمد
____حاجی قاری یوسف پدر بزرگت دنبالت آمده
#ادامه_دارد
