🐦🔥 𝕽ᏆᎧᎢᏫᏌᏚ 𝕽ᏋᎠ 🏳🌈
Open in Telegram
🌋𝘚𝘩𝘢𝘳𝘭𝘪𝘦 𝘴𝘩𝘢𝘳𝘦𝘴 𝘴𝘩𝘰𝘶𝘵𝘴 ^^ ⋆♪ 💫 𝘛𝘩𝘦𝘺/𝘏𝘦 - 𝘈𝘳𝘪𝘦𝘴 - 𝘐𝘕𝘟𝘑 ✯🎓 🎸 𝘐𝘯 𝘮𝘺 𝘝𝘢𝘮𝘱𝘪𝘳𝘦 𝘓𝘦𝘴𝘵𝘢𝘵 𝘦𝘳𝘢 𝘊𝘦𝘳𝘵𝘪𝘧𝘪𝘦𝘥 𝘋𝘰𝘰𝘮𝘦𝘥 𝘠𝘢𝘰𝘪 𝘠𝘢𝘱𝘱𝘦𝘳🎖 میو؟ @Sharline_bot
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
196
Subscribers
-124 hours
No data7 days
+430 days
Posts Archive
پورشه لستات جلوشون میپیچه و در باز میشه و یکی با لهجهی فرانسوی میگه سوار شید. لستات گبریل رو میبینه و ازش میپرسه تو اونارو سوزوندی؟ گبریل میگه معلومه که نه. یه ون دنبالشونه و میخواد بکوبه بهشون. توی ترافیک گیر میکنن. با ضربهی ون لستات و گبریل بیرون میافتن و لویی میمونه و ماشین منفجر میشه. لستات میره سمت آتیش که بپره تو اما همون لحظه لویی بیرون میاد و بعد لستات لویی که بیرون اومده رو بغل میگیره و با شنلش آتیش لباسشو خاموش میکنه. خونآشامهایی که دنبالشون بودن میسوزن. اگر گبریل نبوده و لویی نبوده و لستات نبوده پس کی؟ همه فکر میکنن که خب پس کار ماریوسه.
سالن کنسرت سراسر پره و بیرون هم پر فنه. پلیس برای کنترل جمعیت اومده و همچنان وقتی لویی و لستات میخوان برن فنها میکشنشون و لستات لویی رو نزدیک خودش میکشه تا از در رد شن. لستات یاد تئاتر رناد میافته و میره روی استیج. صدای فریاد لستات لستات لستات فنها رو میشنوه. شنلش رو با دو دست مثل بال خفاش باز میکنه و میگه من ومپایر لستاتم. و بعد گیتار. سه ساعت از کنسرت میگذره. لستات میخونه و بین جمعیت انسانها چهرههای خونآشامها رو میبینه. از روی صحنه فرار میکنن و میرن پارکینگ. اونجا لوستات با سه تا خونآشام درگیر میشن. بعد اونا ناگهانی میسوزن.
لستات از لویی میپرسه برگشتی پیشم؟ ما دوباره عاشق و معشوقیم؟ لویی میگه وقتی اسمت رو توی بار دختر دراکولا شنیدم چیزی رو دوباره حس کردم که فکر میکردم برای همیشه از بین رفته. لویی دوباره از لستات میخواد که کنسرت رو لغو کنه. لستات میگه لحظاتی توی صد سال گذشته بوده که همهی دنیا رو میداده تا با لویی حرف بزنه اما بعد این کنسرت همه دور هم جمع میشیم و حرف میزنیم. داره کم کم صبح میشه. لستات از لویی میپرسه که به عنوان همراهش باهاش میره کنسرت؟ لویی هم قبول میکنه. لستات از هیجان ذوق میکنه. به همدیگه نگاه میکنن. لویی تا قبل از طلوع باید بره. لستات لحظهی آخر به لباساش گیر میده و میگه فردا اینارو نمیپوشیا ایش (=>) و بعد لویی میره و لستات تمام مدت فقط به لویی فکر میکنه.
کنار هم راه میرن حرف میزنن. لستات توی دلش میگه واقعاً دوستش داره و واقعاً دلش میخواسته اون لحظه بهش بگه اما نمیتونه. لویی براش از بارهای خونآشامها میگه. پولیدوری توی لندن، لامیا توی پاریس، بلا لگوسی توی لسآنجلس، کارمیلا و لرد روثون توی نیویورک و زیباترینشون توی سنفرانسیسکو اسمش دختر دراکولاست. (لویی د کاپیتالیست همیشه لویی د کاپیتالیست) توی اونا آدما با کاستوم خونآشام میچرخن و بلادی مری میخورن و خلاصه جمع خونآشامهای واقعی اصلاً عجیب دیده نمیشه. لویی میگه آهنگای لستات مدام پخش میشن و طرفدار و هیترای خودشو داره. بعد از خطر انسانها برای لستات میگه.
لستات از لویی میپرسه برگشتی پیشم؟ ما دوباره عاشق و معشوقیم؟ لویی میگه وقتی اسمت رو توی بار دختر دراکولا شنیدم چیزی رو دوباره حس کردم که فکر میکردم برای همیشه از بین رفته. لویی دوباره از لستات میخواد که کنسرت رو لغو کنه. لستات میگه لحظاتی توی صد سال گذشته بوده که همهی دنیا رو میداده تا با لویی حرف بزنه اما بعد این کنسرت همه دور هم جمع میشیم و حرف میزنیم. داره کم کم صبح میشه. لستات از لویی میپرسه که به عنوان همراهش باهاش میره کنسرت؟ لویی هم قبول میکنه. لستات از هیجان ذوق میکنه. به همدیگه نگاه میکنن. لویی تا قبل از طلوع باید بره. لستات لحظهی آخر به لباساش گیر میده و میگه فردا اینارو نمیپوشیا ایش (=>) و بعد لویی میره و لستات تمام مدت فقط به لویی فکر میکنه.
همین لحظه لستات حس میکنه یکی بیرون خونهشه و از حصارها رد شده. هشدارها به صدا در میان. نزدیکتر میشه بهش. موی مشکی. چشمهای سبز. بهش لبخند میزنه. لستات میره سمتش. بهش میگه پس شنل مشکیت کو؟ (شوخی با کتاب اینترویو) لویی میخنده و میگه نمیتونم همیشه افسانهای باشم و دست میکشه به کت لستات. همدیگه رو بغل میکنن و همه چیز ساکت میشه. بعدش حرف میزنن و لویی به خطر اشاره میکنه و اینکه هیچکس دقیق نمیدونه لویی چه شکلیه ولی لستات با موزیک ویدیو و بند و همه چیز کاملاً قابل شناساییه پس خطرش جدیتره. لویی ازش میخواد که متوقف شه و به خاطرش بس کنه. لستات میگه چیزی نمیشه.
تا به اینجا لستات هم آلبوم موسیقی منتشر و هم زندگینامهی خودش رو به شکل کتاب چاپ کرده. خونآشامهای دیگه از انتشار اسرارشون عصبیان و لستات رو با تلپاتی خائن صدا میکنن. بهش هشدار میدن که اگه کنسرتش رو توی سنفرانسیسکو برگزار کنه میکشنش. لستات تلاشش رو میکنه که بند انسانش رو از به قتل رسیدن حفظ کنه و خونهش رو امن و پر از حفاظ میکنه. شب قبل کنسرت، لستات خواب ماریوس رو میبینه که بهش میگه چرا اینجوری میکنی و لستات میگه میخوام یه تغییری توی دنیا ایجاد کنم. یه چیزی رو عوض کنم. ماریوس میگه تو همهی ما رو توی «خطر» و دردسر بزرگی انداختی.
“ 𝕿𝖍𝖊 𝖁𝖆𝖒𝖕𝖎𝖗𝖊 𝕷𝖊𝖘𝖙𝖆𝖙 ”
— Book Yap —
