𝕭𝖑𝖔𝖔𝖉𝖇𝖔𝖗𝖓
Open in Telegram
рожденный из крови🍷؛ - 𝕿𝖆𝖑𝖐 𝖙𝖔 𝖎𝖆𝖓: @Ian_Vk_bot t.me/HidenChat_Bot?start=459974095 - ❗برای تبلیغات به بات زیر پیام بدید: @Ian_Vk_bot
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
6 569
Subscribers
-9724 hours
+1 3747 days
+3 05930 days
Posts Archive
6 502
Repost from N/a
تهیونگ و ربطِش به رنگِ سبز.
در مصاحبهای با Vogue Japan(ووگ ژاپن) در سال 2026، تهیونگ دربارهی استایلش صحبت کرده و گفت که معمولاً از رنگهای گرم مثل قهوهای، خاکستری و سبز در لباسهایش استفاده میکند. همچنین گفته که سعی میکند همیشه کمی رنگ قرمز در استایلش داشته باشد.میکروفون سبز تهیونگ.
میکروفون سبز تهیونگ از سال ۲۰۱۹ در اجراهای تهیونگ دیده میشد و به یکی از ویژگیهای شناختهشدهی تهیونگ روی صحنه تبدیل شده بود.رنگ سبز برایی تهیونگ چه معنیای داره؟
• ارتباط احتمالی با فضای هنری تهیونگ • طبیعت و زندگی • نزدیکی به فضاهای طبیعی و تصاویر ارگانیک • آرامش • هماهنگی با فضای ملایم و آرام برخی آثارش • تازگی و تجدید حیات • تداعی شروعی تازه و تغییر
6 502
Repost from N/a
رنگ سبز.
رنگ سبز یکی از قدیمیترین رنگهایی است که انسان در طبیعت مشاهده کرده و در طول تاریخ، معانی گوناگونی مانند زندگی، طبیعت، آرامش، امید و تجدید حیات داشته است. این رنگ از گذشته تا امروز در هنر، معماری، پوشاک، فرهنگها و نمادهای مختلف جایگاه ویژهای داشته است.┈┈┈┈ ⋆ ๑ֹ⋆ ┈┈┈┈ رنگ سبز در دوران باستان.
انسانها از هزاران سال پیش با رنگ سبز آشنا بودند. در مصر باستان، رنگ سبز نماد زندگی، حاصلخیزی و تولد دوباره بود. مصریان باستان از مواد معدنی مانند مالاکیت برای ساخت رنگ سبز استفاده میکردند و آن را در نقاشیها، آثار هنری و وسایل تزئینی به کار میبردند. همچنین، سبز با خدای اُزیریس، که با مرگ و رستاخیز و حاصلخیزی ارتباط داشت، پیوند پیدا کرده بود.┈┈┈┈ ⋆ ๑ֹ⋆ ┈┈┈┈ رنگ سبز در یونان و روم باستان.
در یونان و روم باستان، رنگ سبز با گیاهان، طبیعت و رشد ارتباط داشت. مردم از رنگدانههای طبیعی و گیاهی برای رنگآمیزی پارچهها و آثار هنری استفاده میکردند. البته ساخت رنگ سبز پایدار دشوار بود و بسیاری از رنگهای سبز آن دوران بهمرور زمان تغییر میکردند یا از بین میرفتند.┈┈┈┈ ⋆ ๑ֹ⋆ ┈┈┈┈ نمادهای رنگ سبز.
طبیعت و زندگی: به دلیل ارتباط مستقیم آن با گیاهان و جنگلها. امید و تجدید حیات: به دلیل رشد دوبارهی گیاهان در فصل بهار. آرامش و تعادل: سبز در طراحی فضاهای مختلف برای ایجاد حس ارتباط با طبیعت استفاده میشود. ثروت و موفقیت: در برخی فرهنگها و جوامع، این رنگ با پول و رفاه ارتباط دارد. سلامتی و محیطزیست: امروزه سبز یکی از رنگهای شناختهشده برای نشان دادن فعالیتهای زیستمحیطی است.
6 502
Repost from 𝖼𝗂𝖾𝗅 𝗀𝗋𝗂𝗌
+4
𝗂 𝗐𝗂𝗌𝗁 𝗒𝗈𝗎 𝗐𝗈𝗎𝗅𝖽⠀𝓁𝗈(𝒗)𝖾⠀𝐦𝐞 𝗮𝗀𝖺𝗂𝗇⠀─
⠀ ⠀𝗇𝗈, 𝖨 𝖽𝗈𝗇'𝗍 𝗐𝖺𝗇𝗍 ⠀𝐧𝐨𝐛𝐨𝐝𝐲 𝖾𝗅𝗌
6 502
Repost from 𝐃ᥱ𝑎𝘳 𝐁ᥣ𝑢ᥱ 𝐁𝑢𝗍𝗍ᥱ𝘳𝑓ᥣ𝑦
_سـاعـت رو کـه نـگـاه کـنـی،
هـیـچوقـت بـرگـشـت نـمـیـخـوره.
مـن دربـاره سـاعـت حـرف نـمـیـزنـم.
6 502
Repost from ๋𝗐ı𝗅𝗅𝗈𝗐 ᪶
+4
تو نزدیک ترین بیگانه به من هستی همچنین بدجنس ترین مهربانی که دیدهام.
من در حال تلاش کردن هستم تا حسرت تو در دلم نمونه و اما تو بیشتر از قبل مرا در تنگی و تاریکی رها میکنی طوری که انگار تمام اطراف مرا پریشانی و پشیمانی در بر گرفته. آنقدر دوستت دارم که حسرت غرور داشتن را میخورم و میخواهم تمام غرورم تو باشی. خانه کوچکی در کنج سینهام دارم که به تو هدیه میدهم جای کوچکی است اما گرم و پر از عشق برای تو ، تا هربار که احساس ناراحتی کردی به آنجا پناه بیاری و از یاد نبری که میزبان این خانه فقط در را به روی تو میگشاید. فکر کردن به تو اجازه رویا پردازی راجب آیندهام را به من نمیدهد. میخواهم آینده ام تو باشی ، تا هر هنگامی که چشمانم را باز میکنم تورا تماشا کنم و تا زمانی که نور چشمانم را ترک کند تو رویای دست نیافتنی من هستی. ایکاش خوابهایی که از تو میدیدم پایانی نداشت تا با خیال آسوده دیگر از رویای خود بیدار نمیشدم.
6 502
Repost from N/a
+4
وجودش سراسر از عشقی لبریز بود که ناگهان ناپدید شد.
با گذشت زمان، روزهای زندگیاش طاقتفرساتر میشدند و همین، تکهای سیاه در قلبش به جا گذاشته بود. زندگی با درد میگذشت و روح او بیشتر از قبل در اعماق تاریکی و تنهایی فرو میرفت. کسی نبود که او را نجات دهد؛ اما کسانی بودند که او را آزردهخاطر میکردند و دلیلی میشدند تا تنهاتر شود، خودش را سرزنش کند و در میان دلشکستگیهایش، برای خودش مرهمی باشد که بتواند با آن دوام بیاورد. هر بار که گمان میکرد دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد، درد تازهای راهیِ قلبش میشد؛ گویی زندگی تصمیم گرفته بود او را با تمام زخمهایش تنها بگذارد. شبها بیشتر از همیشه طول میکشیدند و سکوت، سنگینتر از هر حرفی روی شانههایش مینشست. گاهی به گذشته خیره میشد و به آدمی فکر میکرد که زمانی بود؛ آدمی که هنوز میتوانست بیدغدغه بخندد و به فردا امید داشته باشد. اما حالا، از آن آدم تنها تکههایی مبهم در وجودش باقی مانده بود. یاد گرفته بود دردهایش را پنهان کند، لبخند بزند و وانمود کند که همهچیز خوب است؛ حتی وقتی درونش آرامآرام فرو میریخت. دیگر منتظر دستی نبود که او را از این تاریکی بیرون بکشد. فهمیده بود گاهی نجات پیدا کردن، به معنای پیدا کردن کسی نیست؛ گاهی باید خودت دستهای لرزانت را به سمت خودت دراز کنی و نگذاری تمام آنچه بر سرت آمده، تو را از خودت بگیرد. اما او آنقدر خسته بود که حتی برای نجات دادن خودش هم چیزی در وجودش باقی نمانده بود. کمکم آن تکهی سیاهِ قلبش بزرگتر شد؛ تا جایی که تمام نورهای باقیمانده را بلعید. لبخندهایش محو شدند، امیدهایش یکییکی خاموش شدند و خاطراتی که روزی تنها دلیل ادامهدادنش بودند، به سنگینیِ زنجیری بر روحش تبدیل شدند. و سرانجام، در میان همان سکوتی که مدتها با او زندگی کرده بود، فهمید دیگر منتظر فردایی نیست. نه به این خاطر که درد تمام شده بود؛ فقط دیگر چیزی در او نمانده بود که برای فردا بجنگد.و اینگونه، آدمی که روزی سراسر از عشق لبریز بود، آرامآرام تبدیل شد به خاطرهای خاموش از کسی که زمانی، دلش میخواست نجات پیدا کند.
