𝅄 𝆬 𝗗ᧉꭑ𑄝𝗇 𝚳𝗈𝗍ꤕᥣ ֶָ֢
Open in Telegram
به هتلِشیطان خوشآمدید. Yeah I'm kinda weird and crazy– بنده به صورت خیلی جدی دختری هستم که توی فندوم های خیلی زیاد گمشده. ENTP~ @nanioweabot http://t.me/safeCht_bot?start=Osl6m5 𓂃 Answer: @case_filess Archive: @Nanis_box 𓂃
Show moreIran122 874The category is not specified
523
Subscribers
-124 hours
+247 days
+15030 days
Posts Archive
چایِ داغ رو گذاشت روی طاقچه. بخارشتوی هوایِ سرد اواسط دی ماه پخش میشد، درست مثل نفسهایِ تندِ پسرک که از دهن نیمه بازش خارج میشدن.
داشت بند کتونیهایِ کهنهش رو میبست. یه جفت کتونیِ خسته، لبپاره، با گل و لایِ خشکشدهای که مال جادهی قدیمیِ حومهی شهر بودن.
با اون صورت درخشانش و لُپ هایی که انگار از شرم، همیشه گُلی بود یه نگاهی به صورت مهربون مادرش انداخت. از همون نگاه هایی که میدونی تهش ختم میشه به یه خداحافظی هولهولکی.
گفت:« خبرمون کردن ننه. چایی رو میذارم همینجا، دست بهش نزنیها تا سرد بشه! میدونی دیگه، چایی سرد رو بیشتر از چایی داغ دوست دارم. لبمو نمیسوزونه. دوستت دارم ننه! زود برمیگردم.»
و رفت. مکث نکرد، برنگشت پشت سرش رو نگاه کنه که نگاه نگران مادرشو ببینه..؛ فقط رفت.
فصلها اومدن و رفتن.
چایِ روی طاقچه، حالا دیگه خشک شده بود. اول سرد شد، بعد کدر شد، بعد غبار گرفت و اخرشم؛ از سر ناچاری خشک شد.
طاقچه ترک خورد. استکان لبپَرش شکست.
مادر پیر شد. چشمایِ خوشگلش هرشب از گریه تر شدن، دستاش چروک برداشت. پشتِ درِ زنگ زده نشست.
گاهی با خودش حرف میزد. گاهی هم فقط به در نگاه میکرد.
انگار هر لحظه ممکنه در باز شه و پسرش بیاد. و با همون چهره گلگون همیشگیش بگه:« برگشتم ننه. آخ که من قربون فهمت بشم! گفته بودم چاییِ سردو بیشتر دوست دارم»
ولی نه در خونه باز شد، نه پسرک برگشت.
فقط یه چایی خشک شده روی طاقچه موند و یه مادر داغدیده.
و یه صدا که تو سکوتِ خونه هی تکرار میشد:«زود برمیگردم..»
nani's text
Dear Elizabeth in Supernatural
MBTI: INFJ
someone who could look at a monster and still wonder what made it become one.هویت: اون از بچگی متفاوت بود. همیشه مطمعن بود میتونه یه کارایی رو بکنه که ادم های عادی قادر به انجام دادنش نیستن. الیزابت در اصل یه جادوگره. اما خودش نمیدونه. تمام این سالها فکر میکرده که یه درمانگره. که طبیعت بهش لطف کرده و قدرت و نیروی حیات رو داحل دستاش قرار داده.. در واقع این چیزی بود که همیشه مادربزرگش بهش میگفت، یه فالگیر پیر که کارش حرف نداره. اون توانایی دیدن آخرین احساس یک موجود قبل از مرگش رو هم داره. هر کسی که بمیره، آخرین احساسش رو به الیزابت منتقل میکنه. ترس.پشیمونی.عشق.خشم. و همین باعث شده الیزابت از مرگ بیشتر از هر شکارچی دیگهای بترسه.
Best Friend: Castielدوستیشون به خیلی سال قبل برمیگرده. به زمانی که الیزابت پنج سالش بیشتر نبود. اون با خدا و فرشته هاش درد و دل میکرد و به طرز عجیبی صدای یکیشونو میشنید. فرشته ای که براش جالب نبود بدونه چه اتفاقی توی دنیای ادما می افته و به تازگی مامور شده بود تا یکیشون رو به نام دین وینچستر از جهنم نجات بده و علاوه بر اون مامور شده بود تا جواب نجوای این بچه رو هم بده. سالها بعد لیز فکر میکرد اون صدا فقط توهم یا نهایتا دوست خیالیش بوده. اما وقتی کستیل رو دید متوجه شد که هرچیزی که شنیده، واقعی بوده. کستیل هم اونو شناخت. همون بچهی عجیبی که نمیدونست چرا همه چیو احساس میکنه و میدونست که قراره خیلی بدرد بخوره.
relationship: Jack Klineعجیب بود؟ برای منم عجیبه. رابطهی الیزابت و جک اصلا شبیه چیزی نیست که بقیه انتظارشو دارن.. وقتی الیزابت اولین بار جکو دید بهش به چشم نفلیم، پسر لوسیفر یا یه موجود قدرتمند نگاه نکرد. چون اصلا هیچی راجبشون نمیدونست. اما وقتیم فهمید هیچ فرقی براش نکرد. فقط اونو به چشم یه پسر نوجوون همسن خودش دید که اونم نمیدونه باید با وجود خودش چیکار کنه. جک خیلی زود بهش اعتماد میکنه. وقتی بقیه دربارهی قدرت جک و سرنوشتش حرف میزنن، الیزابت دربارهی احساس جک صحبت میکنه. رابطشون شیرین و بانمکه و خیلی زود شروع میشه~ جک از تمام قدرتش برایمحافظت از لیز استفاده میکنه.
Group: Elizabeth + Jack + Castiel + Sam + Dean + Rowenaعموما ادم بزرگا خیلی به جک و لیز توجهی نشون نمیدن. که خب جفتشون از این موقعیت خیلی متنفرن. باید چیکار کنن؟ خودی نشون بدن؟ آشوب درست کنن؟ با اینکه گزینه دوم خیلی راحتتره اما جفتشون تصمیم میگرن که گزینه اولو امتحان کنن. و.. جوابیم نمیگیرن. بازم بی توجهی. الان وقتشه که بانکر رو آتیش بزنن.
Rowena MacLeod – mother/daughter codedاولیت باری که رویینا لیز رو دید با خودش فکر کرد چه دختر خوب و ضعیفیه. احساس میکنه و احساس کردن و احساس داشتن نقطه ضعفشه! با خودش فکر کرد کسی که از جادوش برای دفاع و صدمه زدن استفاده نمیکنه، لایق داشتنش نیست. اما کم کم همین دختر احساسات مرده دو به رویینا برمیگردونه. رویینا بهش جادو یاد میده. و اونا بهم نزدیک میشن، رویینا هم از لیز عشق رو یاد میگیره. چیزی که و رویینا هیچوقت بهش اعتراف نمیکنه.
چطور داستان رو عوض میکردی؟در یکی از پروندهها، الیزابت متوجه میشه توانایی دیدن اخرین خاطره فقط یه قدرت نیست، بلکه یه نفرینه که باعث میشه برخی از احساسات اون روحی که لمسش کرده تا ابد باهاش بمونه. برای همینه نه اون چیزهایی رو درک میکنه که خیلیا نمیکنن.و غم هایی رو درک میکنه که حتی نمیدونه مال کیه. یه روز، وقتی جک در آستانهی مرگه، لیز اونو لمس میکنه و هیچی نمیبینه.هیچ احساسی.نه ترس.نه درد.نه پشیمونی.هیچچیز. و این به خاطر اینه که جک قراره از چرخهی زندگی و مرگ حذف بشه. کاملا! پس روح خودش رو به جک پیوند میزنه تا بتونه اون رو زنده نگه داره. کاری که مشخص نیست جواب میده یانه.
و سرنوشتت؟پیوند موفق میشه. اما قدرت و حافظه لیز که بهم متصل هستن از دستش میره. الیزابت دیگه نمیتونه احساسات مردگان رو ببینه.برای اولین بار در تمام زندگیش، ذهنش کاملا ساکت و خالی میشه. لیز گم میشه ولی احساساتش به جک پیوند خورده. یه جوری جفتشون همیشه حس میکنن کسی روکنارشون دارن. جک چندسال دنبالش میگرده تا بلاخره پیداش میکنه؛ لیز دیگه قدرتی نداره و حالا یه ادممعمولیه. حس میکنه یه جایی جک رو دیده. برای اولین بار توی این مدت یه خاطره ای پس ذهنش جرقه میزنه...
