👄rüya🕊
Open in Telegram
ناشناس
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
283
Subscribers
-124 hours
-37 days
No data30 days
Posts Archive
283
#part20
<<اغوش تو>>
امروز روزی بود که بلاخره از دست تموم ان اموزش های احمقانه رها شده بودم...فردا قرار بود مراسم عقد من و عادیل برگزار بشه و من رسما همسرش بشم.
هم خوشحال بودم هم از غم تمام شب گریه کردم...فردا همه چیز من تمام میشد.
چرا که من...خودم...وجودم...ارزوهایم...ازادیم...شادیم...همه باهم نابود میشدیم تا همسر سلطان جایش را بگیرد...
اسمه نه!
فقط همسر سلطان...
دور از چشم ندیمه ها فرار کردم تا بعد از دوماه کمی از این قفس بیرون بیایم و ازاد بشم...دامنم را جمع کردم و بیصدا از قلعه بیرون زدم.
نگهبان ها درحال گشت زنی بودنند اما به منی که شبیه یک خدمتکار لباس پوشیدم اهمیت نمیدادنند.
سمت دروازه ی قصر رفتم و با خوشحالی و ذوق به بیرون نگاه کردم که از لای میله های دروازه دیده میشد.
بازارچه ای پر هیاهو و با حس زندگی انجا بود...صدای میوه فروش ها...عطر خوشه غدا های خیابونی مخصوصا بورک و کویماک حتی در این فاصله به مشام اسمه میرسید و اورا دلتنگ خانه و دستپخت مادرش میکرد.
شهر چراغونی بود و مردم با لبخند ازاد و رها رفت و امد میکردنند...تنها اسمه بود که زندانی شده در این کاخ بزرگ میتوانست فقط با حسرت انها را تماشا کند.
شوق بیرون رفتن بعد از مدت ها اون رو بیحواس کرد و سمت میله ها دوید و نگهبان ها رو ندید گرفت.
وقتی رسید به دروازه محکم میله های اهنی را با دستانش گرفت و سرش را از لای انها جلو برد و با چشمان ستاره بارانش به بازار نگاه کرد.
__چیکار میکنی؟ خدمتکارا حق ندارن از قلعه خارج بشن بیا اینور
صدای زمخت نگهبان اسمه را به واقعیت غم انگیزش برگرداند و شادی و ذوقش را مثل یک حباب ترکاند.
بغض کرد و لب هاش لرزیدن...نمیخواست دست هاش رو از روی میله ها برداره و چشم هاش رو از ازادیی که درست توی یک قدمیش بود بگیره...
«انگشتهام دور میلهها قفل شده بود، انگار اگه ول کنم، خودم رو هم گم میکنم.»
اما نگهبان ها جلو اومد و محکم به بازوش چنگ زد و دور تر از دروازه روی زمین انداختنش...
اولین قطره اشک اسمه وقتی افتاد و بزور دنیاشو ازش گرفتن فرو ریخت...
«نکشیدنم، پرت شدم… انگار حتی حق نداشتم ایستاده از آزادی خداحافظی کنم.
دروازه بسته شد… و من پشتش موندم، مثل کسی که تازه یادش میاد زندگیش تموم شده.»
#A
283
#part19
<<اغوش تو>>
از انجایی که عشق عادیل را قبول کرده بودم باید بهای ان را هم میپرداختم.
مثلا تیکه ای از ان این بود که باید شخصیت ازاد بازیگوشم را کنار میزاشتم و بانوی باوقاری میشدم که شایستگی تنها همسر سلطان بودن را دارد.
__بانو، لطفا بلند نخندید در شان شما نیست.
صدای ندیمه ی شخصی ای که مهربانو برایم منصوب کرده بود خنده ی شادم را درجا خشکاند.
در باغ قدم میزدم...اگر قدیم بود کفش های مزاحمم را درمی اوردم و پابرهنه روی چمن ها میدویدم و بعد درون رود اب میپریدم و با ماهی ها بازی میکردم...اما حالا که همسر پادشاه بودم تنها راه رفتن ارام با لباس های سنگین مجاز بود...حتی خندیدن هم در این قفس طلایی برایم حرام بود.
لبخندم به اخم ناراحتی تبدیل شد و ذوقم کور شد برای دیدن گل ها...سمت اتاقم برگشتم تا مثل همیشه شروع کنم به مطالعه ی کتاب اما باز هم ناز خدمتکارم مزاحمم شد.
__بانو جان، مهربانو سلطان منتظرتونن تا اموزش قبل از اعطای مقامتون رو انجام بدین.
نفس عمیقی کشیدم و ارام سرتکون دادم، سمت اتاق مهربانو رفتم.
اموزش هایی که میدادن شدیدا روحم را ازار میداد و غرورم را خورد میکرد...
«هر چی یادمون میدن درباره همسر شاه بودن، تهش یکیه: کمتر حرف بزن، بیشتر تحمل کن، قشنگ باش، بچه بیار.»
انگار بدن من یه چیزییه که قبلاً مال خودم بوده، ولی الان فقط مال آیندهی سلطنت شده.
نمیتونستم اعتراضی کنم...همش تاوان من برای انتخاب عشق به جای ازادی بود...همش بهایی بود که برای داشتن عادیل باید میپراختم...و چه دردناک که همیشه زن ها تقاص پس میدن.
#A
