en
Feedback
👄rüya🕊

👄rüya🕊

Open in Telegram

ناشناس

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
284
Subscribers
No data24 hours
+127 days
+130 days
Posts Archive
وای با ددیم اشنا شدین🙏

#part42 <<اغوش تو: سودای قدرت>> فرهاد که نمیفهمید از چه چیزی ترسیده ام نگاه گیجی به من انداخت، دهانش را باز کرد تا دوباره از من سوالاتش را بپرسد که صدایی اشنا از پشت درخت ها به گوشم رسید. خش...خش...خش... صدای پا بود...چکمه هایی که روی برف سفید قدم میگذاشتند...مردمک چشم هایم از وحشت گشاد شدنند و ضربان قلبم بالا رفت. به سمت منبع صدا نگاه کردم...چند متر اون ور تر...از درون تاریکی...شیطان را دیدم...تبر اهنی و سنگینش مانند همیشه ری دوشش بود، لباس های پشمی و ازادش اصلا شبیه زره فرمانده ها نبود بیشتر شبیه رئیس راهزنا و قاتلا بود. نگاه ابی و شفافش خیره به من سرتا پایم را بر انداز میکرد...لرز به اندامم افتاد...انگار میخواست با نگاهش درونم را بشکافت. نفسم با هر قدمش بند می امد، و صدای خش خش کفش هایش تنها صدایی بود که میشنیدم...نگاهمان خیره بهم بود...شبیه شکار و شکارچی بودیم...میدانستم که او هر هر حیوانی درنده تر است...اگر مرا شکار کند حتی استخوان هایم را هم قورت میدهد و تا اخرین قطره ی خونم را میمکد. _دسمیوس... مرا صدا میزد...از کودکی به جای اسمه بهم میگفت دسمیوس...وقتی ازش پرسیدم که چرا اینگونه مرا مینامد فقط لبخند زده بود...لبخند سرد و ترسناکی که خیلی زود ساکتم کرد. بعد ها در یک کتاب خواندم که دسمیوس نامی یونانی به معنای اسیر؛ زندانی و در بنده کسی معنی میشه. لحنش بی احساس بود، اما همین هم مرا بیشتر میترساند، زمانی که این مرد کاملا از انسان بودن جدا میشه. فرهاد شمشیرش را ار غلاف بیرون اورد و گارد گرفت، مرا پشت خودش کشاند و خیره به فاتیح داد زد: _بانو شما فرار کنید من جلوشو میگیرم. سرم را به نشانه ی مخالفت تکان دادم، نمیتوانستم این بچه را با یک جلاد تنها بزارم، اما وقتی پوزخند کوتاه فاتیح را دیدم یادم امد...یادم امد که او کیست و هرگز و هرگز نباید در برابر او ادعای شجاعت و جنگیدن کرد. _دسمیوس من...خوب نگاه کن. و درست جلوی چشمانم تبر بزرگ و اهنینش را را محکم به گردن فرهاد زد و سرش را از تنش جدا کرد. #A

خوب برم تایپ

ولی اگر کامنت ندین ریکشن نزنید حس میکنم واسه روح دارم مینویسم😐

باشه شرط اپ نمیزارم گناه دارین😂💔

از اونجایی که تنبل شدین. شرط اپ میزارم🗣🔥😂💅 لایک+۳۰ کامنت+۱۰ برسونید که پارت بعد رو هم بزارم

#part41 <<اغوش تو: سودای قدرت>> قلبم فرو ریخت، ابی شفاف چشم های مرد میان نور اتش شعله ور بنظر میرسید، خشک شده و شمشیر بدست فقط مرا نگاه میکرد. اب دهانم را به سختی فرو بردم و با صدایی گرفته و ارام زمزمه کردم: _فاتیح؟ خودش بود...پسر عموی جلاد و سنگی ام، همان قاتل ترسناک جنگ ها، حیوان خونخواری که لقبش در کشور شاهزاده ی حرامزاده بود. و البته...معشوقه ی سابق من! جنگ را رها کرد و با قدم های بلند از پایگاه بیرون امد تا مرا بگیرد...تا مرا اسیر کند...تا به اتاقش ببرد و هرشب خودش را به تنم تحمیل کند...ترس تمام وجودم را مر کرد، نفسم بند امد و اشک هایم فرو ریختند. میدانستم نباید از جایم تکان بخورم...میدانستم نباید از عادیل دور شوم...همه را میدانستم اما ترس...وحشت...خاطرات عقلم را از کار انداخته بود و غریزه ام را بیدار کرده بود. دامنم را با دستانم جمع کردم و با تمام وجود به سمت اعماق جنگل دویدم، نفسم بالا نمی امد و حتی جرعت نگاه کردن به پشت سرم را هم نداشتم. صدای فرهاد، نگهبانم را میشنیدم که به دنبالم بود و صدایم میزد اما انگار که دیوانه شده ام...انگار که باز هم گرگ ها تعقیبم میکردنند...فقط به سمت جلو میرفتم بدون انکه راه و جنگل را بشناسم. هوای سرد و دویدن نفسم را بریده بود و تمام تنم یخ زده بود، دندان هایم بهم میخوردنند و پاهایم به برف ها گیر میکرد. اشک هایم رو گونه هایم یخ زده بودنند و دلم بهم پیچ میخورد. وقتی از زور خستگی سرعتم را کم کردم فرهاد بلاخره به من رسید و بازویم را کشید. _بانو کجا میرین خطرناکه نباید از فرمانده جدا بشیم ممکنه بگیرنمون. صورت نگهبان، جوان و معصوم بود...حدود ۱۷ ساله، گونه هایش سرخ و یخ زده بودنند و تنش داخل زره اهنی مبحوس بود. سرم را با عجز به اطراف تکان دادم و ترسیده پشت فرهاد قایم شدم...من زن ترسو یا بزدلی نبودم، با گرگ ها جنگیده بودم و یک سرباز راهم کشته بودم اما فاتیح فرق داشت...اگر دستش به من میرسید زنجیر هایش را به تنم قفل میکرد و تاوان فرار کردنم را هرروز با وحشیانه ترین روش ها میگرفت. حالا میفهمیدم که چرا سرباز های فورتونا اینگونه حیوانی به دختران معصوم تجاوز میکردنند...فرمانده ی انها فاتیح بود...شیطان بزرگی که حتی جسد طعمه اش را هم رها نمیکرد. #A

#part40 <<اغوش تو: سودای قدرت>> تیرو کمان هایی که نوکشان مشتعل شده بود را اتش زدیم و با اشاره ی عادیل سرباز ها همه را همزمان و باهم به سمت پایگاه و چادر ها پرتاب کردن. طولی نکشید که صدای فریاد و درد بلند شد، بعضی ها زنده زنده میسوختند و نمیتوانستم از اتش فرار کنند. بعضی ها درحال کمک بودنند و بعضی دیگه اماده باش به اطراف نگاه میکردنند تا دشمن را شناسایی کنند. _همینجا منتظر بمون باشه؟ زود برمیگردم خوشگلم. صدای پر تنش عادیل نگاه مرا از اتش سرخ و سوزان گرفت و به چشمان براقش داد، ارام سرم را تکان دادم و او بعد از گذاشتن بوسه ای نرم و طولانی روی پیشانیم همراه با سربازانش به سمت فورتونا ها حمله کردنند. حالا در کنار یک نگهبان تنها بودم، پشت بوته ها مخفیانه جنگ را تماشا میکردم، سخت بود که بوی گوشت سوخته و فریاد های دردناک مردمم را بشنوم اما خوی حیوانی که از این جماعت دیده بودم تمام رحمم را کشته بود. دختر ها با جیغ و وحشت به سختی لباس یا پتویی را پیدا میکردنند تا خود را بپوشانند، دلم برای بدن های کبود و رد مردانگی ان حیوان ها روی پوستشان ریش شد...عادیل و سربازانش درحالی که شمشیر میکشیدنند و میان اتش خون دشمن را میریختند همزمان مواظب دختر ها هم بودنند و انها را کم کم به سمت جنگل بردنند. خوشحال از اینکه نقشه موفقیت امیز بود کمی از جا پاشدم که چشمان ابی شفاف و اشنایی از دور به من افتاد. #A

#part39 <<اغوش تو: سودای قدرت>> صدای هو هوی جغد ها در جنگل تاریک و برفی میپیچید، هوا سرد و یخی بود و زوزه ی شغال ها هر چند دقیقه یکبار شنیده میشد. اسمه ارام دست عادیل را گرفت تا کمی هم شده احساس امنیت و ارامش کند. نمیدانست به خاطر بارداری بود یا نه اما این روزها حساس تر شده بود و نیاز داشت حضور عادیل را کنار خود حس کند. اینجا جنگل افرای فورتونا بود، سرباز هاشون در اینجا چادر زده بودنند و لابه لای شاخه های درخت پنهان شده بودنند. قرار بود مخفیانه به پایگاهشان حمله کنیم تا دختر های کمک یار را نجات بدیم. قرار نبود من هم همراه انها بیام اما نتوانستم یکجا بشینم و صبر کنم پس با تمام توانم عادیل را قانع کردم که من راهم همراه خود ببرند. با دیدن سایه ی پرچم ها همگی پشت بوته ها پنهان شدیم، سربازان دشمن دور اتیش جمع بودنند و گوشت کباب شده ی خرگوش را به دندان میگرفتند. دختر ها را به زور در اغوش گرفته بودنند و ازار و اذیت میکردنند. _خوب، دختره ی هرزه امشب یه حال خوب باید به هممون بدی فهمیدی؟ وگرنه میکشمت و بعد با جسدت بازی میکنم. صدای سرباز کلفت و چهرش زخمت و زشت بود، حرفاش بهم احساس تهوع میداد و دلم میخواست خنجرم را به شکمش فرو کنم تا دیگر جرعت دست زدن به دوستانم را نداشته باشد. عادیل یک دستش را دور گردنم حلقه کرد و روی موهایم را بوسید تا ارام شوم اما نمیتوانستم...وقتی با چشمانم میدیدم که لباس دختر ها را پاره میکردنند و روی زمین، توی چادر، جلوی هم و نوبتی به دوستانم تجاوز میکنند هرگز نمیتوانستم ارام باشم. عادیل هم عصبانی بود، فکش از خشم میلرزید و نگاهش سرخ و ترسناک شده بود. اما ما مجبور بودیم...باید صبر میکردیم تا دم دم های صبح حمله کنیم و انها را نجات بدیم، ولی مگر میشد صدای جیغ های ظریف و ترسیده ی انها را شنید...اشک های مظلومانه اشان را نگاه کرد، بوی خون و زخمشان رو زمین را حس کرد و کاری نکرد؟ چشمان سیاه و ساکتم به نگاه سبز و خشمگین او افتاد، بدون انکه کلمه ای حزف بزنیم هردو میدانستیم باید چه کنیم، حتی به قیمت به خطر افتادنمان هم که شده نجاتشان میدادیم... #A

اغوش تو فصل دوم[سودای قدرت]
اغوش تو فصل دوم[سودای قدرت]

برم سراغ تایپ پارت 🎀💅

راستی من مترجمم(انگلیسی) ترکی رو ترنسلیت میکنم ولی. اگر رمان اسدیلی دارین معرفی کنید براتون ترجمه کنم مهدیه توهم اگر میشناسی پیدا کن واسم بفرست ترجمه کنم پی دی افش با تو💗

سلام خوب شروع کنیم فصل دوم رو دیگه

لینک قبلی مثل اینکه مشکل داشته لینک جدید قرار گرفت✅

ذات هوش مصنوعی امان امان 😞🥹😂

توجه: خطر آتیش گرفتن😮‍💨❤️‍🔥

میزان خلاقیت...😔😂